من و رفیقم دوچرخه!
یادش بخیر
سالها پیش تمام دبیرستان را با دوچرخه می رفتم، خانه اقوام را هم، باز یادش بخیر یک کبرِی داشتم،آن موقع ها برای خودش سالاری بود.
چه تصادف ها باهاش نکردم، چه رکاب ها باهاش نزدم، هنوز که هنوز است یک از تصادف هام رو تو اقوام دست می اندازند. تو چیتگر زدم به چرخ یک دختر، من و اون دختره و چرخها رو هوا بودیم و نمی دونم چقدر، ولی وقتی که آمدیم پایین، جدا کردن من و دوچرخه ها و دختره خیلی وقت برد. دوچرخه من که شبیه دوچرخه تصادفی پلنگ صورتی شده بود.
دانشگاه قبول شدیم و دیگر دوچرخه سورایمون کم شد -دانشگه کرج بود و دوچرخه تهران!
سالهای آخر دانشگاه در بازار کار می کردم و دوباره دوچرخه را دست و روی کشیدمش و از خانه تا بازار را می رفتم. من با دوچرخه و داداشم با موتور . و من که با موتور او سر زود رسیدن رقابت می کردیم.بعدش چون رکاب زدنم سریع بود و مجبور بودم با دهان اکسیژن بگیرم ریه ام آسیب دید و چند سالی دوچرخه را کنار گذاشتم. این روزها اما دوباره بر قرار کرده امش. با دوچرخه ای نو . ماه پیش بود که برنامه سه روزه در کویر گذاشتیم و احساس کردم عضلات مربوط به دوچرخه ام استحکام لازم را ندارد. پس تصمیم گرفتم از خانه تا محل کار را (ستارخان تا افسریه) را رکاب بزنم.تقریباً این روزها هر کاری دارم در سطح شهر با دوچرخه انجام می دهم. اما اون شور و سبک سری جوانی کناری نهاده ام. آرام رکاب می زنم و خود را با موتور نه که با یک عابر می سنجم، پس با بینی نفس می کشم و هنوز ریه ام مشکلی پیدا نکرده است.به خدا قوت بعضی عابرین خدا قوتی می دهم، به ماشینی که به احترام دوچرخه اجازه عبور می دهد دستی تکان می دهم
باری اینها مقدمه ای بود برای این مطلبم:
امروز در جلسه ای در اکباتان بودم. دوچرخه را به داخل سالن برده بودم. آخر برنامه که داشتیم بیرون میآمدیم مسئول آن مرکز آمد گفت: مگر دوچرخه را هم داخل می آورند؟
تازگی ها با دوچرخه ام ارتباطم عمیق تر شده. با خود گفتم چرا نیارم؟ مگر این موتور دارد؟ لاستیکی دارد همچون کف کفشهایمان و از کودکی یک انسان هم سبک تر.
در سطح شهر که رکاب می زنم گاهاً در پیاده رو می اندازم و می روم ، اما ندیده ام عابری از این حرکت ناراحتش شود، (صدا ندارد- سرعت تندی ندارد).حداکثر سرعتش هم بین 15 تا 20 کیلومتر می شود.
دوچرخه را بیشتر باید یک عابر دید تا یک ماشین. می توانی روی کولت بگیری و از پل عابر رد شوی، می توانی بر روی دستت بگیری و با دوستی قدم بزنی و حرف بزنی و حرکت کنی.گاه مردمی با دیدنت شاد می شوند. هیجانی میآوری بر آنان. خدا قوتی می گیری.مغازه ای می روی، از بودن در شهر تهران با دوچرخه می پرسند، چگونه کنار آمدن با ماشین ها، حرفها از این که بگی مملکت این شد و آن شد، این خورد و آن برد می رود به ورزش، سرخوشی- رکاب زدن، شاد بودن، دوچرخه.
بجای آنکه انرژی منفی از دیگران بگیری انرژی مثبت به دیگران میدهی.ووو
وسوسه می کنی، قلقلک می دهی، خیال مردمانی را یا نه از آن قوی تر گمانی نی اندازی، آروزیی و شاید هدفی. که شاید من هم بتوانم و تو به او که قطعاً می توانی.جرقه ای در ذهنشان جاری می کنی ، شاید که شعله بکشد. شاید
**
سر کار که با دوچرخه می روم بچه ها با تعجب نگاه می کردند.
باورش سخت بود که می شود دوچرخه را هم به عنوان یک وسیله نقلیه دید،از آن سر شهر به این سر شهر. آرزوی هر کدامشان داشتن یک موتور و اگر شد ماشین است.روز شما می کنند که 18 شوند و یک موتور بگیرند و تک چرخ بزنند. چه تعداد از بچه ها که با موتور بقیه عمر را باید آهنی در بدن داشته باشند.اکنون احساس می کنم توانسته ام در آرزو هاشان ، ترکهایی ایجاد کنم.آروز یشان را از حالت علمکی خشک همچون تیر برق به درختی با شاخه های متعدد تبدیل کنم.می توان در ذهن مردمان ، زوایای دیگری را هم روشن کرد.می توان زاویه های دیگری از زندگی را دید،
--
سر کار بودم، ساعت 18 بود، به پسرها گفتم بیایید بریم ورزش کنیم و وزنه بزنیم و داراز نشست بریم، خواب آلود بودند و کسل، گفتم بیایید - سرخوش می شوید،پسری در آمد که همه این حرفها چرته!! دنیا همین دنیا است چه با ورزش چه بی ورزش. دروغه
روبه روبیش ایستاده بودم، گفتم من و نگاه کن. تمام رخ می دید. ، رفتم کناری و گفتم حالا نگاه کن، نیم رخی می دید.
گفتم، همان دیدی، گفت نه آن موقع تمام چهره شما را دیدم و اینک کمی از چهره شما، گفتم راست می گویی، ورزش تغییر در چرخ زمان و دنیای ما و شما شاید ندهد. اما زاویه دید ما را به دنیا و هستی عوض می کند.دنیا که تغییر نکند زاویه دید را می توان تغییر داد، نمی توان؟
یکیشان بعد از لحظاتی در ورزش به من ملحق شد.
کل افتاد 300 تا دراز نشست رفتیم.
**
اکنون برادرم را هم وسوسه رکاب زدن گرفت ، و دوچرخه خرید، به دوستم زنگ زدم، گفت چه جوری این همه راه را می روی، گفتم ساده، گفت خوش به حالت، گفتم، مگر داداشت سالهای پیش دوچرخه نداشت، گفت آری، اما خراب است، گفتم بگیر ازش درستش کن تو هم خانه تا کار را رکاب بزن،
پیشنهادم را گرفت و اکنون او هم رکاب می زند.
خوشحالم از این که وسوسه حیرت بر جهان ، یا نه محل کار تا خانه را بر دوستانم می نمایانم.
امیدوارم خواندن پرچنان بر شما هم این وسوسه ها را بی اندازد.این که زاویه دید های دیگر هم دیدنی است.
برنامه قبل فردی این یادداشت را گذاشت:

یادداشت را یک ناظر به دوچرخه سواری ما ، در کنار جاده قرار داه بود
***
دیشب افسانه نیما کاری کرد بامن ها کاری:
افسانه:
عاشق گر سیه دوست داری؟
اینک او را دو چشم سیاهی است.
که زغوغای دل غصه گویی است
عاشق:
رو - فسانه! که اینها فریب است.
دل ز وصل و خوشی بی نصیب است
چه خیالی و وهمی عجیب است! بی خبر شاد و بینا فسرده است!
****
برای برنامه 5 روزه کویر هفته بعد تصمیم دارم کتاب کویر شریعتی را هم ببرم و بخوانم .شاید از درونش چشمه ای جوشید!