روز دوم(عاشورا):

صبح از خواب بیدار شدیم و با سرباز خداحافظی کردیم و از ایستگاه کویر خارج شدیم. جاده خاکی کنار خط خیلی گلی بود و گلهایی که شب یخ زده بود داشت آب می شد و وضعیت را بدتر می کرد. تصمیم گرفتیم دوچرخه ها را از روی ریل عبور داده و در جاده آسفالت قم - گرمسار رکاب زنیم.

با توجه به آنکه بارهای خورجین 5 روزه بسته شده بود و سنگین بودند به سختی توانستیم دوچرخه ها را از ریل راه آهن عبور دهیم و سپس وارد جاده آسفالته شویم.

جاده خیلی خلوت بود. یاد سال پیش و طرود افتادم. طرف هر کاری کردیم ماشینش رو روز عاشورا روشن نکرد. گفت این روز را روشن نمی کنم تا بیمه حسین بشه. ظاهراً خیلی از ماشین ها این روز خاموش مانده بودند و جاده خلوت  خلوت بود. کنار جاده آسفالت مسیر دیگری را برای دو بانده کردن جاده مسطح کرده بودند که ما قسمتی از راه را در آن مسیر رکاب زدیم. مسیر خلوت بود و بیابان رخ خود را بر ما می کشید.

از کنار معادن نمک رد می شدیم و در کنار جاده کلی سنگ نمک افتاده بود. یاد ایام بچگی افتاده بودم. نان خشک ها را جمع می کردیم و می بردیم می دادیم نمکی که داد می زد: نمکییی یه، نون خشکیِِِیی یه ... و چند تا از این سنگ نمک ها می گرفتیم و مادر برنجش را با آن درست می کرد. راستی این روزها خبری از نمکی نیست. چه شدند؟ کجا رفتند؟ به هر حال قسمتی از تاریخ شهری تهران بودند.حال به جای آن گاری ها ، موتورهای سه چرخی آمده اند که در مزبله ها دنبال پول هستند!! راستی این روزها سنگ نمک را از کجا می خرند؟به هر حال اگر کسی مسیرش به آنجا افتاد ، در جاده قدیم معادن نمک در جاده قم گرمسار کنار جاده ریخته است.

 قسمتی از مسیر این جاده در انتهایش به جاده تهران - مشهد می رسد و مسیر پر خطر و پر سر و صدا می شود. در حدود یک ساعت در این جاده هم رکاب می زنیم و ساعت 12:00 به گرمسار می رسیم.اول تصمیم داشتیم به کردوان برویم بخصوص آن که مجسمه برنزی پورفسور کردوانی را هم در سر شهر نصب کرده بودند. همین طور در خیابان در حال رکاب زدن بودیم و البته چشم امیدی هم به نذری داشتیم که فردی مسنی آمد از ما خواهش کرد که برویم خانه اش و مهمان او باشیم. ما هم این درخواست را اجابت کردیم. ظاهراً در گرمسار رسم بر این است که در میدان بزرگ شهر همه عزاداری می کنند و سپس هر کس به فرا خور حال و روز خودش در خانه اش نذری می دهد.ما  هم به خانه آن بزرگوار رفتیم.وقتی که دو تا دور اتاقهای خانه پر شد، در خانه را بستند و یک ته چین گرمساری که شامل پلو -کشمش سرخ شده- زعفران و گوشت بود دادند و هر چند وقت یکبار هم ته دیگ را می چرخاندند.

جالبی خیرات گرمساری ها آن بود که در این خانه کمتر فامیلی حضور داشت و بیشتر افراد غریبه بودند. یعنی هر عابری که از جلوی خانه ایشان رد شده بود و دعوتش را پذیرفته بود، حضور داشت، حال آنکه در مراسم خیرات تهران اینگونه است که اول فک و فامیل طرف میآیند و چند تایی هم غریبه شاید بیاید.خوب در تهران رنگ ریا قوی تر است ، فامیل باید بدانند که او چه خریده ، تجملاتش بیشتر شده، تازه نمک گیر صاحب خانه هم به نوعی بشوند،!! اما آن بی شیلگی و پیلگی گرمسار اینگونه نبود. هر کسی که آمد مهمان ابا عبداا.. است.

معماری خانه شان شبیه خانه ای بود که بنده کودکیم را تا 6 سالگی در آن خانه زندگی کرده بودم. یک بوفه داشت که از آن بالا می رفتم و کوهنورد بازی در میآوردم. چه شکستنی ها که شکستم. آن بوفه و آن خانه ، آن خاطرات را زنده کرد.

ناهار را خورده و تصمیم گرفتیم که کوشک برویم، چرا که می گفتند آنجا غروب هنگام مراسم است. در راه بسیاری می آمدند می گفتند غذا خوردید یا نه؟ در راه می آمدن می پرسیدند ایرانی هستید یا خارجی!؟؟

ظاهرا هنوز منطق ایرانی قبول نمی کند مسیری که می توان با ماشین کمتر از 2 ساعت آمد را با دوچرخه دو روزه بیاید.

در کوشک و در امامزاده طاهر و مطهر که به زیبایی باز سازی شده بود برای آن روز ماندگار شدیم( تلفن خادم در قسمت اول گزارش نوشته شده است).

مراسم غروب هنگامشان چیز جالبی نبود. یک روضه خوانی از این هایی که زهر ماری زیاد دارد بود و نقش زبون زینب که هی این ور و آن ور می رفت و چیزی جز زشتی نمی دید بود!!! و نمایش های آتش زدن خیام. ظاهراً آیینی بود که تازه وارد این بازار شده بود. کلن هر آنچه که از سنت نیامده باشد بر دل ما چنگی نمی زند.

شب را در امامزاده ماندگار شدیم. دور تا دور امامزاده قبرهایی بود که با شمع روشن شده بودند. منظره حزن انگیزی بود.امید آنکه زمانی که بر قبر ما شمعی روشن شده باشد ، از دنیا تجربه های بیشتری کسب کرده باشم.

شب یک سوپ زرشک با شیر درست کردم که بیشتر حلیم شده بود، یک ساعتی کتاب کویر شریعتی را خواندیم و خوابیدم.

این روز تنها 45 کیلومتر رکاب زدیم


عمرم همه در نالیدن، بر باد رفت و زندگیم، همه در جرعه نوشیدن برآب و اکنون بر لب بحر فنا منتظرم، بتم شکسته، اسماعیلم ذبح شده، برج نورم ، خاموش و مناره معبدم دود زده ،در اشغال فرزندان قابیل...

افسانه ی من به پایان رسیده است و احساس میکنم که این آخرین منزل است. دیگر نه بانگ جرس کاروانی، دیگر نه آوای رحیلی! تنهایی، آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت ، همنشین تنهایی جاودان ی من!

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با" نبودن" چگونه میتوان" بودن"؟


هر کسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دو تا است، و خدا یکی بود.

هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند، " هست".

کویر شریعتی

(پایان قسمت سوم)