قسمت چهارم:

روز سوم از گرمسار به سمت خط راه آهن راه افتادیم. در روستای محمد آباد دوباره به خط پیوستیم.مسیر به گونه ای بود که گاهاً از خط دور میشیدم و دوباره به آن نزدیک. بازی جالبی بود دوری و نزدیکی ما به خط.

مثل کودکی شده بودیم که جسارت آن را برای اولین بار یافته تا  دست از دست مادر باز کند و به این سو و آن سو  سرک  بکشد و در عین حال از گوشه چشمانش مادر را بیند تا او را گم نکند. گاهاً مادر را با آن گوشه چشم نمی بیند . پس تمام چشم بدنبال مادر می گردد ، می یابد و پر می کشد سوی مادر ، دوان دوان. نفس نفس زنان به او می رسد  ودوباره دست بر دست او می گذارد اما دوباره هوسی دیگر. دل ریختنی ناب، تجربه ای دیگر کسب کردن بی حضور کسی ، حتی مادر، ذهنش را می خراشد. و بازی ما با خط همچنان ادامه داشت.

در راه مرد چوپانی را دیدیم، از او پرسیدیم بیابانک از همین راه؟ با خنده ای از سر رضایت از دیدار ما گفت آری . همین جاده خاکی را ادامه بده و اگر  جاده گلی بود  بندازید لب ریل و یک راه موش رو هست از آن کنار برانید . تا غروب بیابنکید.

کم و آهسته، مجز و مختصر. همچون مردمان بیابان  که کم گوی هستند و  پر محتوا. برای نوشتن بسیار دارند و برای حرف زدن، از هر دری گفتن -کم.

نگاه چوپان و خنده اش از زیر آن سیبیل های گندمگون بر دلم نشست. گاهاً مردمانی که دوچرخه سوار می بینند با تعجب نگاه می کنند. انها را بیم می دهند . از نبود امنت. یا نه -گلی بودن جاده. طولانی بودن مسیر. از وحشت بیابان -کویر. از سرمای استخوان سوز و.. و سعی در انصراف راکب دارند. گویی خلل در ارده ای سبب شود که همچون او شود.بی هیچ یقینی ، یا حتی شکی - تردیدی- ای کاش که در وادی شک گام بر می داشتند، یا همان تردید. اما در هول انگیز مکان بی مکان بی ارادگی دست و پا می زنند و سعی بر آن دارند که بر جمعیتشان بی افزایند. نق بزنند و از بدی ایام گویند.از خدا حافظی شادی، امید. این جماعت روز به روز فربه شده.

اما چوپان که می دید از تهران ما رکاب زده ایم ، تا به دل این بیابان، دانست که ما اهل سفریم. اهل یقین در تصمیم و اهل شک در زیبایی. زیبایی که نه درخت باشد نه سبزی باشد ، اصلن هیچ نباشد و با تاغی یا نه با تک درختی یا نه حتی آن که افق دیدی سر خوش شوی ، با دیدن قرص کم رنگ خورشید مست شوی و اولین لحظات طلوع ماه را در دل ظهر ببینی و سیراب شوی. به رقص در آیی و پایکوبی کنی.

او دانست و دیگران ندانستد .

باری از آنجا تا روستای امامزاده علی اکبر رکاب زدیم. مزارع پنیه ظاهر اً آفت خورده بود و خشک مانده بودند و پنبه هایی که منتظر.صبحانه را آنجا در کنار ساختمان با قدمت امامزاده خوردیم. مادری که چون ساختمان امامزاده کهنه بود داشت با قد کمانی خود صحن را جارو می زد. چه تناسبی داشت کویر و ساختمان امامزاده  و گنبد با شکوهش و آن پیر. در آخر دعایی کرد در حقمان که حاصل تمام عمرش بود:زندگی کنید به سلامت و شادابی.

 و ما رکاب زدیم و رکاب زدیم تا ساعت 16:00 که به ایستگاه سرخدشت رسیدم.

 رئیس ایستگاه حتی اجازه نداد  در ایستگاه چادر بزینم. و ما بیرون ایستگاه چادر زدیم.

 بیابان چون شراب است، هر خصلتی را دو چندان می کند و این ابیات مولوی:

باده نی در هر سری شر می کند         آنچنان را آنچنان تر می کند

گر بود عاقل نکوتر می شود                ور بود دیوانه بدتر می شود

لیک چون غالب بدند وبد پسند            بر همه می را محرم کرده اند

آن مامور ، مامور بود و معذور .حوصله یک اتفاق را نداشت،تاب آن نداشت که روزمرگیش تکانی بخورد. و همین خصلتها بود که ترسو شده بود و بیابان این خصلت و آن دیگر خصلتها را افزون تر کرده بود.

شب را چادر زدیم. مامور دیگر ایستگاه که جوانی بود برایمان چای و پلو نزری آورد. شکایتها برد از آن رفیقش. گمان دارم دیدار ما تردیدی در آرزوهایش ایجاد کرد.

شب هوای سردی بود. صبح همه چیزمان یخ زده بود. گذاشتیم ساعتی بیشتر آفتاب بر چادر بتابد تا یخهایش باز شود.

 آخر بیابان هم برای خود ، داستانی است. به دلیل سردی هوا تمام شب رطوبت منطقه را فرا میگیرد و صبح همه جا خیس است و یخ و خاک گل.

صبح دوباره رکاب زدیم. خط به عمق بیابان زد و فاصله خط با جاده تهران - مشهد یک کوه شد

 جاده هایی در حال احداث است برای جندق که آنها را دیدم و گذشتیم

در مسیر  قبل بیابانک در گل سختی فرو می رفتیم  و قسمتهایی  که جا پای شترهایی بود که زمانی که گل بود در جاده حرکت کرده بودند و اکنون که خشک شده بود مسیر را سخت ناهموار کرده بودند. اما  با این همه شوق بود و لذت.

ایستگاه لاهورد از کارگرانی که مشغول ساختن جاده بودند آب جوش گرفته و چایی خورده و دوباره به راه افتادیم و ساعت 14:00 بیابانک را دیدیم.اگر معماری کویر را میخواهید ببیند این شهر - روستا را فراموش نکنید.(15 کیلومتری سمنان). ازآنجا در راه آسفالت به صوفی آباد رفته و کنار مقبره علا دوله سمنانی ناهار خوردیم. هر چقدر معماری ساختمان که قدمت زیادی داشت قشنگ بود و دل برانه، مقبره به مفتضح ترین حالت ممکن بدست مهندسین و معمارین کنونی درست شده بود!!

15 کیلومتر آخر مسیر بود و جاده سینوسی ، سربالایی و سرپایینی های نازنینی درست می کرد.که رکاب زدن را از رخوت و یک نواختی خارج می کرد. شب سکوت و کویر شجریان با ماهی که هر لحظه داشت پر نور تر می شد و بیابانی که اینک همراه و همراز بود ، لحظات آخر سفر را نقاشی می کردند در  چشمان اینک متفاوت بین ما.

بارها خوانده و شنیده بودم که سفر از همان آغاز راه شروع می شود و مقصد هم قسمتی از سفر هست. اما تجربه دوچرخه این سخن را برایم جاودانه کرد.

یاد دکتر افتادم و حجم بالای کتابهایی که چاپ کرده. آری شریعتی هم فرزند بیابان بود  و البته دولت آبادی، پس تعجبی ندارد که چرا ذهنشان اینگونه هر لحظه آبستن بود.بیابان ، ذهن تو را در کویر خیال رها می کند.تا میتوانی می تازانی، و هیچ سنگی ، کوهی ، مانعی را نمی بینی، دوچرخه سواری در کویر دو کار  را با هم  انجام دادن است. رکاب زدن بر پدال و تاختن در خیال

ساعت 17:15 در ترمینال سمنان بودیم،یک خدا قوت و رو بوسی با هم و خوردن آب میوه و حرکت به سمت تهران. در مجموع یک ساعت هم در سمنان نبودیم. چهار روز رکاب زدن و کمتر از ساعتی، و این موضوع شباهت دوچرخه سواری را با کوهنوردی و مدت زمان حضور بر روی قله را مشخص می کند.

اما دل معجزه بزرگی است...

...

این بیچاره انسان است که می خواهد دنیایش چنین باشد و نیست

...

...

نه من هرگز نمی نالم، قرن ها نالیدن بس است. میخواهم فریاد کنم. اگر نتوانستم، سکوت.خاموش مردن بهتر از نالیدن است.

چشمهایت را به من مدوز، ببند، من از دیدن آنها رنج می برم