چند وقتی بود که کتاب درباره ی عشق با ترجمه آرش نراقی را به لطف معرفی و امانت بخشی آیینه می خواندم.ضمن آنکه بحث  حافظانه مان هم پیرامون عشق در زبان حافظ است. در نتیجه ذهنم بیشتر درگیر.

کتاب بسیار جالب و پر محتوایی بود. هنگام کار و سر کار می خواندم، بچه ها می گفتن آقا این چیه می خونی؟ می گفتم: ما که عاشق نمی شیم لا اقل بخونیم ببینم این عشق نزد مردمان اندیشمند چیه!!

کتاب شامل شش مقاله از طیف های گوناگون در حوزه عشق (بیشتر اروتیک) است.

اولین مقاله آن که درباره رساله مهمانی افلاطون بود بسییار برایم جالب بود .بعضی از مقالات دیگر که از جنه روانشناسی به موضوع پرداخته بودند نتوانستند نظرم را چندان جلب کنند. اما  جالبی ماجرا آن بود که بعضی از سخنان فمینیستها که در مقاله آخر بود علی رغم عدم تمایل به اندیشه آنان  ، هم رایی با آن سخنان نشان دادم.

کتاب خوبی برای خواندن در این روزهای بی عشقی است.

 چون ذهنم این روزها درگیر این ماجرا بود، در اطرافم، بخصوص محل کارم  بر بچه ها زوم شده بودم که در ادامه به آنها خواهم پرداخت.


قسمتی از کتاب:

"گوته: فرض کن که من عاشق تو هستم، این به تو چه مربوط است؟" ص 140

نشر نی ترجمه  آرش نراقی 1390

***

یکی از بچه های سابق است(بچه های کار که در خیام کار می کردم)، می گفت می خوام زن بگیرم(عاشق شده بود)گفته بودم اگر خواستی این کار رو بکنی قبلش حتمن به من بگو.

آخر سر 5 ماه پیش عاشق و معشوق به هم می رسند ازدواج می کنند

 دیروز زنگ زده بود:

آقا می تونی کمکم کنی، داغونم، دارم از افسردگی می ترکم کمکم کن.

گفتم هفته دیگه زنگ بزن ببینم چیکار می تونم برات بکنم(خودم موندم چیکار براش می تونم بکنم)

عاشقی او 5 ماه بیشتر دوام نداشت. 

***

یکی از بچه ها رو فرستادم پیش مراکزی که می شناسم برای دندانپزشکی. دندانپزشکش یک خانم دکتر است و چون کارهای دندانش زیاد است هر دو هفته یکبار او را می بیند و البته که دل باخته است. دیشب داشتم شعر می خوندم آمد کتارب رو از دستم گرفت ،درست و حساب نمی تواننست بخواند. تشویقش می کنم به خواندن، آخر یک غزل را کامل می خواند، میگم بیا این دو تا بیت رو براش اس ام اس کن، هنوز این پیشنهاد رو نداده، کتاب رو از دستم قاپید و رفت.

گفته بود از پاپولوکوئیلو چی خوندی؟ اس ام اس زد آقا تو رو خدا برام یک کتاب از این یارو بیار.

الان داره کیماگر رو می خونه.

***

میگه آقا کارت تلفنت رو می دی؟با تنگ کردن چشم  و کج کردن گردن نشان می دم که مردٌدم. میگه تو رو خدا آقا بگذار ببینم می توانم برای 5 شنبه قرار بگذارم. میگم اگر مردونه دست بدی که 2 دقیقه بیشتر نشه !

:باشه،

دو دستی دستم رو می گیره ،

:قول می دم، آقا مردونه.

5 دقیقه گذشت خبر نشد می رم بیرون براش چشم قره میروم، زود ، خدا حافظی می کنه، می گم مردونت این بود؟

میگه آقا قرار گذاشتم.

این هم عکس یکی از اس ام اس هاش:

جفتشون 17 سال دارند.

و در آخر عشق از  زبان دکتر سروش که سال پیش محرم در سخنرانی عنوان کرد:


... ما "عشق"ی داریم و "عقل"ی؛ شما درست این را بگذارید کنار "آرمان" و "سیاست"؛ "آرمان" داریم که "عشق" آدمی است و پاره ای از آن ها، ارزش های فوق العاده متعالی اند. سیاست هم مقوله خردورزی است ... یک دفعه کسی از من می پرسید: "ازدواج از مقوله عشق است یا از مقوله عقل؟"، خیلی هم سئوال سختی بود من البته داوری ام این بود که از مقوله عقل است. گفتم چشم هایتان را باز کنید، ازدواج کنید، هی نگویید عشق و عشق و این ها، چشم هایتان را ببندید و پا در وادی مُظلمی بگذارید، بعد که چشم باز کردید ببینید که چه بلایی بر سر خودتان آورده اید. خیلی جاها ما این مساله را داریم. اصلا عموم رفتارهای آدمی مشمول این مقوله است؛ مقوله سیاست یکی از این رفتارهای خردورزانه متعالی آدمی ست؛ فقط هم آن نیست؛ شغل هم همین طور است، ورزش و خورد و خوراک هم. توی هر کدام این ها یک وجه عاشقانه داریم، یک وجه عاقلانه. یک توازنی باید بر قرار کرد بین عشق و عقل. شما هر دیوانی از شعرای درجه یک را باز کنید، نه شعرای مقلد، بلکه شعرای محقق، مثل حافظ و مولوی، چه چیزی غیر از این می بینید؟ همیشه ما را سر دو راهی نزاع عقل و عشق می گذارند. اکثریت هم فتوا می دهند که بُرد با عشق است. "عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد / عشق دیده، زان سوی بازار او، بازارها / عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست / عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها" (از مولوی ست)
.
عقل اصلا، شأنا و ذاتا احتیاط کار و محافظه کار است، بررسی و محاسبه می کند، اهل ریسک نیست یا می خواهد ریسک را به حداقل برساند. عشق شما را به برداشتن گام های بلند دعوت می کند، می گوید آدمی این نیست که فقط در چارچوب چرتکه و محاسبات بگنجد. یک چیزی فراتر از این در وجود آدمی هست و آن فراتر را باید دید و اندیشید و برای او هم گام برداشت.

***

 و این روزها به نظرم منظر عشق را این بیت سعدی بیان می کند:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق