راستش کامنتها و جوابهایی که در دو پست گذشته (زیدی) جریان پیدا کرد، کمی بنده را به فکر انداخت.

این که آیا واقعاً درست است که نتیجه تجربیات خودم را که از طریق مشاهداتم از محیط کار است را در پرچنان عمومی کنم ؟

راستش بنده معتقدم و یک اصل دارم برای خود: که تا می توانی تجربه کن!

اصولن معتقدم پیشرفت و فهم امروز بشر نتیجه تجربه های اوست. این روزها هم که در فضای داروینی قرا گرفته ام بیشتر به شعار خود می اندیشم و می بینم اگر امروز سگ و شیر و فیلو... زیر یوغ انسان ها هستند نتیجه در هم انباشته شدن تجربیاتی است که بشر در طول تاریخ آن را کسب کرده و انتقال داده است و اینک بالاتر از مخلوقات دیگر قرار گرفته است.

بنابر این بنده این تجربیات را مینوشتم. زمانی تنها برای خودم. و گاهی برای پرچنان. اما این روزها بیشتر برای پرچنان می نویسم، چرا که می بینم چون مخاطب دارد و چون نقادی می شود و چون دیگران هم در این تجربه شریک می شوند، نگاهم و مشاهداتم در حوزه کاریم دقیقتر و عمیق تر می شود و از این بابت هم بنده به عنوان مشاهده گر و تجربه پذیر سود می برم و هم مخاطب(شما) با شریک شدن در این تجربه سود می برید. کمترین سود آن به نظر بنده آن است که تا حدودی با جریان فکر -فلسفی- اندیشه ای و عملکردی  نسل جدید آشنا می شویم.

 البته برای بنده نظرات مخاطب بسیار ارزشمند است و بعضاً راه گشا. لذا اگر به این نتیجه برسم که ادامه این روند مناسب نیست آن را قطع می کنم.

 پس این شاید آخرین های هر دری باشد یا اینکه در این عمل جدیت بیشتری از خود نشان دهم و بعد از هر شیفت بنگارم، این به شما بستگی دارد:

اون پسر زیدی:

0:خوب خانواده دختره خبر دارند با تو می چرخه؟

1:آره مادرش می دونه - تازه با مادرش کلی تلفنی صحبت کردم!!

0:آقا دو سه تا اس ام اس با معنا برام بفرست!

اکثر بچه ها که زیدی دارند چنین دیالگهایی را نقل می کنند!!!

***

پسرک از وقتی که به مرکز کودکان منتقل شده 4 -5 بار بهم زنگ زده و در خواست کمک کرده

دیروز آمد مرکز. خوشحال بود - می گفت با مددکار صحبت کردم ،گفته تو این دو هفته اگر درسات رو بخونی و نتیجه درسات خوب باشه ، می تونی بر گردی، ادرس مدرسه  و ngo  را در شهر ری دادم بره اونجا تا کمکش کنند. پسری که حاضر نبود جدول ضرب رو یاد بگیره ، حالا باید تا شهر ری بره تا یاد بگیره.می گفت آقا گفتی نوک دماغت رو فقط نبین ها، گوش نکردم.

***

داشتم شرح حال صمد بهرنگی رو می خوندم، که برای کتاب خون کردن بچه های روستا ها ، پیاده به آنجا ها می رفت و کتاب بهشون میداد.

 با اگو قرار دادن این قضیه این روزها اکثر بچه ها را کتاب خوان کرده ام،(بیشتر کتاب خوانه شورای کتاب کودک می روم)کتاب 5 جلدی قصه های مجید را که به پسره داده بودم یک هفته دستش بود و نخوانده بود، گفتم چرا: گفت بزرگه می ترسم

دوباره مثل سال پیش شبها نشستیم  قصه های مجید را خواندیم، البته بنده می خواندم و آنها گوش می دادند.

از شیفتهای بعد می خواهم این نقش را هم به عهده خودشون واگذار کنم وبنده هم مخاطب بشم. الان هم پسره هم بقیه سر داشتن کتاب رقابت دارند.

با رقیبی همچون شبکه نمایش نشستن پای قصه های مجید! یک آفرین بزرگ بر هوشنگ مرادی کرمانی دارد.(این هم برای مخاطبی که می گفت از خوب ها هم بگو).

***

خانم توران میر هادی یک سئوال در سخنرانیش در دفتر یونسکو تهران عنوان کرده بود که برام جالب بود:

چرا نسل امروز آرزوی آموزگار شدن ندارد؟

در حالیکه نسل گذشته آرزویش آموزگار بودن بود

**

بیشتر بود اما همین. بگذار ببینم چه میشود.