چرا رفت جهنم؟
صبح که می رسم میگه بیا آقا با هم صبحانه بخوریم. پول میگره ، و 5 تا بر بری می خره
میگه آقا:
جان آقا:
یک سئواله که از هر کی می پرسم نمی تونه جواب بده، شما می تونی؟
بگو
عبدالباسط چرا رفت جهنم؟!!!
میگم چرا رفتش جهنم؟ اصلن چرا باید بره جهنم؟
آخه معلم قرآنمون میگه چون حضرت علی رو قبول نداشته باید می رفت جهنم، چون کلید بهشت دست حضرت علیه؟
میگم این معلمتون با خدا یا علی که نسبتی نداره احیاناً؟
نه هیچکی جز خدا نمی دونه کی قراره بره این ور یا اون ور.
دیدید بعضی وقتها اذیتم می کنید وشتر دید ندیدی مکنم؟
آره آقا
یعنی خدا اندازه یک مربی هم نیستت که بنده هاش رو ببخشه؟
میگه آخه میگن تو خواب پسرش آمده و گفته این حرفها رو( یادم میاد همچین حرفهایی را چند سال پیش در جمع خانوادگی هم شنیده بودم).
میگم خدا بزرگه، تو اذیت و آذر به خلق خدا نرسون ، خدا بزرگیش برات بسه.
***
پسره آمده بود که به خدا می خوام درس بخونم.
میگم اگر می خوای درس بخونی چرا چند روزه تو افسریه ولویی؟ دنبال کار می گردی؟
جوابم رو نمی ده. سر در گمه
میگم حرفام تا حالا غلط از آب که در نیومده برات؟
اگر یک ماه تو افسریه ول بچرخی اول سیگار می کشی و بعدش سیگاری و بعدش مواد فروش و...( بازم جواب نمی ده، نشون می ده یکی از این هار امتحان کرده)
حالا اگر می خوای این رو هم تجربه کنی برو.
رفتم با آشپز هماهنگ کردم ناهار بکشه، گفتم حق نداری تو این جا بخوری، رفته بود زیر باران می خورد، گفتم برو آشپزخونه کنار بخاری، میگه آقا عجب غلطی کردم ها، الان می فهمم این غذا چیه.(از اونهایی بود که نصف غذاش رو می ریخت سطل آشغال) میگم باید صبر کنی و اگر درس می خوای بخونی از همون مرکز اقدام کنی تا بر گرش بخوری.برگرد جمع کودکان کار از انجا اقدام می کنیم برای درس خواندن، اگر موفق بودی بر می گردی.
***
آخر شب می گم بیا اس ام اسات رو ببینم با فاطی خانم چیکار کردی؟
میگه نه دیگه آقا نمی شه، دیگه خصوصیه.
: موفق باشی