خصوصیه
میگه نه دیگه آقا نمی شه، دیگه خصوصیه.
: موفق باشی
می دونید این دیالوگ به ظاهر ساده رو چرا آوردم؟
خوشم می آید فاطمه مطلبی که در ذهنم هست را زود می رباید.
آره می خواستم حالت عشق را از ابتدا تا انتها را در یک انسان با شما شریک شوم
روزهای اول که فاطی رو پیدا کرده بود وقتی می رفت از تلفن همگانی دم نگهبانی حرف بزند، صدایش را تا دو تا کوچه آن طرف تر هم می شد شنید. نگهبان که هیچ ، بقال سر کوچه هم می دانست چی تو زندگیش آمده(بنده به این حالت می گم، شوق، بی قراری،) فریاد وار حرفش را میزد، عالم و آدم می دانستند که یک فاطی آمده در زندگیش.حرف حافظ که عشق آسان نمود اول تداعی خوبیه برای این لحظات است. خوشی ، بی غمی، یافتن آنچه باید می یافتی، معنای زندگی، خود زندگی، حتی -، زندگی من(منظور از من پسره یا فرد عاشق است) ، .
اما این روزها کسی متوجه تلفن صحبت کردنش نمی شود، صبح اگر خوابت خرگوشی نباشدنمی فهمی کی رفت، کی آمد، اس ام اس هاش رو قایم می کند، دیگه به اشتراک نمی گذارد، اما عمیق تر شده، مصمم تر شده، در عین مصمم بودن، آرام تر شده، به این حالت دوست دارم بگم آرامش.
حال باید ببینم این آرامش در کنار ساحل زیبا و دل انگیزبی غم است؟همان ساحل که شاعران سبکباران را در آن می ببند؟
یا آرامش قبل از طوفان!!
پس باید منتظر بشینم و این تجربه را تا به انتها کامل کنم.
یادمون نرود که آخر مصراع حافظ این است که افتاد مشکلها.
خوشحال میشم آنهایی که در ماجرای این پسر قرار دارند نیز نظرات و ایده های خودشون را بیان کنند.