شما بزرگواران
هم اتاقیش از پشت به لب خونی می گوید:
دوست دختر پیدا کرده!
حالا همه خوابیدند باید بگردیم این پسر را پیدا کنیم و ببینم رفته تو کنج تاریک و ظلمانی ساختمان، دل می دهد و قلوه می ستاند.
داستانی دارد این دوستی های تلفنی ها
***
این شو جدید عرفان را یکی از بچه ها که عاشق رپ است نشانم داد،(شو نشان می دهد که عرفان در حال خودکشی است) به حق تاثیر گذار بود و عمیق.ناراحت باشی و اعصاب داغون با این آهنگ می توانی بدوی تا مرز یکی مانده به آخر.
تا صبح خواب دیدم بچه ها دارند خودکشی میکنند. وسط شب از یکی از این کابوسها با فریاد از خواب پریدم، صدای گریه ریز یکی از بچه ها داشت می آمد، دنیای شبها با دنیای روزها خیلی فرق دارد، خیلی.
نباید با بچه ها آخر وقت نیما می خونیدم.
***
با بچه ها دارم پینگ پنگ بازی می کنم، دو - سه دست است که باخته ام، آن قدر بازی کردند تا یکیشان توانسته بازیش را بهتر از بنده کند. خنده های پیروزی می زند، خنده نوجوانی اش بر دلم می نشیند، یاد برادر کوچک گل محمد(بیک محمد)، با سازش می افتم و صدای سازی که نشنیدم اما در ذهنم جا ماند.
***
به کمک شما خوانندگان توانسته ام برای بچه ها در بعضی از درسهایشان معلم بگیرم، نتیجه کار خیلی خوب بوده، می خواستم بگوید مفید بودن این از هر دری ها هم برای بنده، هم برای شما و حالا هم برای بچه ها اتفاق افتاده است.
ممنون از شما و ممنون از بزرگواریتان
هم از طرف خودم و هم از طرف بچه ها از شما صمیمانه و متواضعانه تشکر می کنم
***
یک صفحه مانده به پایان داستان( قصه های مجبد) کتاب را بستم ، گفتم خودتون برید بقیه اش را بخوانید. کم مانده بود با هم دعوا کنیم،
خیلی نامردی نمی خونی!،
چرا ضد حال می زنی آقا؟
بخون دیگه آقا!
تا صبح ذهنشان در گیر آخر داستان بود. نتیجه این کار هم بنظرم خوب بود.
***
دلم برای پسرک اخراجی تنگ شده
