از 5 شنبه تا دوشنبه این هفته شمال رفته بودم،

تجربه نشان داده که سرما خوردگی ،در تهران ماندن درست نمی شود و تنها انسان را انبار انواع چرک خشک کن ها می کند و بی اکسیژنی تهران اجازه جولان بیشتر به  عمیق تر شدن بیماری و وخیم تر شدن حال بیمار می کند

 این بود که با ظهور علائم سرماخوردگی و جا خوش کردن آن در بدن تصمیم گرفتم این هفته کوه نرفته و به شمال سفری داشته باشم.

 روز اربعین:

روستای شاه کلا که این روزها به نام امام کلا شناخته می شود ،!!! امامزاده ای به نام سلطان علی کیا دارد که دوستاران بسیاری دارد و در منطقه سواد کوه و لفور مشهور است و در دل جنگل های شیر گاه می باشد

 و ما روز اربعین را آنجا بودیم.ساعاتی را در جنگل قدم زدیم و لذت بردیم

اما حوالی ظهر بود که در امامزاده بودیم

یکی از عجایب این امامزاده آن است که در کنار امام زاده یک حسینه درست کرده اند و عزارداری و کارهای مربوط به عزادرای را آنجا انجام می دهند!!

هنگام ناهار بود و حاج آقا هم سخنرانی اش را تمام کرده بود و ما خود را رساندیم به اصل ماجرا.

 ابتدا یک شیپور زدند( بر عکس هئیت های دیگر که اگر کسی از عزا عقب افتاد و نمی خواست عزاداری کند او را از غذا محروم می کنند، در این جا با یک شیپور آنهایی را که در عزا داری مشارکتی نداشته اند را هم فرا می خوانند)

زنان ده با همان لباس های روستای و شاد و دامن های چین و چین در حالیکه یک سینی بالای سر داشتند می آمد سینی را می گذاشتند و می رفتند

ما هم چکمه ها را در آورده  و رفتیم نشستیم سر سفره، هر سینی را که شامل یک قابلمه پلو ایرانی حاصل دست رنج خودشان ، یک قابلمه دیگر خورشت، یک سبد ماست یا سبزی، به همراه سه عدد بشقاب را جلوی سه نفر می گذاشتند بود ،تا تناول شود.

 خورشت قابلمه ما آلو با گوشت غاز بود!!

حسابی که خوردم، همراهم یک نگاه به سینی های همسایه کرد و در آخر غذای آنها خورشته های آنها را هم ناخنکی زدیم، مرغ سرخ شده محلی، فسنجان، خورشت انار، که همه فوق العاده خوش مزه بود را هم خوردیم، در آخر هم شیر برنج با شیر پر چرب دادند و به سلامت.

هر سینی را یکی از اهالی روستا آماده می کند و در نتیجه این چنین خوراک  ها متنوع می شود.

اما از آن جالب تر آن بود که این محفل تنها مخصوص آقایان بود و زنان سهمی در آن نداشتند.

سنت و سنت گرایی همچین بد هم نیست ها!!!