نگران چشم
گفتم اگر دوستش نداشتم به نظرت نماز می خوندم؟، گفتم تو دوستش داری؟ جواب نداد.
نفهمید بنده هم جوابی بهش ندادم.
**
یکی از بچه ها علی رغم تذکراتم شب دیر آمد خوابگاه، باهاش اتمام حجت کرده بودم که دیر بیای راه نمی دمت. پشت در موند، ساعت 12.5 شب دوتا از دوستاش آمدن وساطتت کنند، گفتم این بار چندمشه دیگه راه نداره. خیلی خونسرد و سنگدل شده بودم اون لحظه، قبل ترها دلم می سوخت اما اون لحظه نه.خدایی هم هوا سرد بود، قبل ترها تابستون بود اکنون سرما.
داشتم می رفتم زیر لب به نگهبان گفتم در رو باز کن حدا اقل رو نیمکت قسمت اداری بره بخوابه. رفتم و در خوابگاه رو هم از پشت قفل کردم.دیگه مگه این که لگد می زد می شکست در را تا میتوانست بیاید داخل.
5.5 صبح رفتم صداش کردم بیا داخل. در حالیکه از سوز سرما کمر درد داشت رفت رو تخت و خوابید.
قبل تر ها یکم احساسات به خرج می دادم اما این بار کمتر.
کمتر کسی از بچه ها فکر می کرد مربی مهربون، مربی گاز ماخ خور( از بس که به آشپز می گم ته دیگ(گاز ماخ به ترکی)بده این اسم رو روم گذاشتند)) این قدر سنگ دل بشه.
شیفت بعدش دیگه نرفت.
***
میام بعد از مغرب می بینم اکثر بچه ها رو تخت دارز کشیدن، داد می زنم مگه این جا بیمارستانه؟
از رو تخت با حالت بی حالی میگه: زندگی خیلی گه.
پاشون رو میگرم از تخت میکشم پایین می ریم ورزش می کنیم.
این روزها بچه ها هم مثل اکثر مردم دپرسن. نمی دونم چرا ، اونها که قیمت دلار و ارز نمی دونند.!!
***
یکی از بچه ها یکساعتی دیر کرده، همکارم نیم ساعت پشت در نگه می داره و بعدش 45 دقیقه نصیحتش می کنه، خودم از نصیحت خیلی بدم میاد. همکارم میگه از چشمی که نگرانت میشه بدت نیاد(منظور خودمون رو میگه) ، به من هم می رسه نصیحت کنم، میگم معرفت داشته باش به این حرف آقا فکر کن. همین.تو شیفت بعدی دیدم انگار فکر کرده.
رمان باغ بلور را تمام کردم، سختی جنگی که مردان می کشند و زنان آن را حمل می کند را می شود در آن دید.
ای کاش این روزها خبرهای جنگی کمتر می شنیدم تا کمتر تاثیر می گذاشت این کتاب
قسمتی از کتاب:
"لایه چون سگ تیپا خورده ای در گوشه ای افتاده بود. کتک می
خورد و دم بر نمی آورد. صورتش از کشیده مرد خود می سوخت و گز گز می کرد:
بزن، اما آرام. کسی خبردار نشود. زن را جلوی هزار مرد بزن و جلوی یک زن
نزن! این را لایه به زبان بی زبانی گفته بود. جلوی غریبه ها بزن جلوی در و
همسایه نزن. من این جا زندگی می کنم ونیازمند احترام.گستره حریم زن، حرمت
مرد اوست به او. پس آهسته تر بی انصاف! شدید اما آهسته. کاری تر و درد نا
کتر. اما در خلوت. خودمانی. خودم و تویی. جایی که خدا هم نباشد. جایی که
خدا باشد و من و تو."
یاد خاطره تلخی می افتم از بنده خدایی و زنش. چقدر زنش را جلویم تحقیر کرد. از آن به بعد نتوانستم باهاش کنار بیام و همنوردش بشم.