این هفته کلن زیاد حوصله نداشتم مثل خیلی های دیگه

 یا شایدم به این خاطر که جمعه شیفت بودم و کوه نرفتم، نمی دانم هر چه بود تا آخر هفته امتداد داشت

با امیر قرار بود کهار به ناز بریم که به علت کم بود نفرات کنسلش کردیم و قرار شد آخر هفته رو بریم تمرین راه رفتن با کرامپون،

منطقه هم همان تیز کوه که جا و مکانی پیدا کرده ایم و یک کلبه درویشانه .

اگر قول و قرار با امیر نگذاشته بودم، حتی اگر آخر وقت چهارشنبه کوله ام رو نمی چیدم، (اگر زودتر می خواستم بچینم زنگ می زدم  و کنسل می کردم). با بی رغبتی  تمام کوله می چیدم، اصلن دقت نداشتم چه برده ام و چه نبرده ام.( خیلی چیزها یادم رفت) اصلن رقبتی به کوله کشی و کوه و برف و سرما و برف کوبی نداشتم، می خواستم خونه باشم و برم تو لاک خودم، حرف خودم به یکی از بچه ها یادم رفته بود، !!

: چرا ناراحتی؟

 آقا حوصله ندارم، بی خیال

: دقیقاً در همچین لحظاتی است که باید حتی شده زجر بکشی و بیایی بریم ورزش

ولش کن آقا

 و من که لنگش رو کشیدم و از تخت انداختمش پایین تا بیاد بریم

الان هم امیر این لطف رو در حقم کردم و لنگم رو کشید و برد به پناهگاه وجودم، کوهستان.چه خوبه آدم دوستای داشته باشه که وقتی هم نخوای لنگت رو بکشن و بیارنت آنجایی که باید باشی.

 برف خوبی باریده بود، از ماه پیش که قله تیز کوه را اجرا کردیم در منطقه پلور بیشتر باریده بود ، مدت زمان برف کوبی مان هم 40 دقیقه افزایش یافت،

 قرار بود بعد از ناهار تمرینات کارگاه زدن و راه رفتن با کرامپون را امتحان کنیم، آن قدر آفتاب خوبی بود و جای بنده راحت ، که به امیر گفتم بی خیال امروز شه، دمی زیر آفتاب در حال بودیم و لذت بردیم و غم ایام را همراه برفها که تبخیر می شدند به هوا فرستادیم،

دماوند کنارمان بود و دودش در آمده بود

صبح جمعه هم ساعاتی تمرین کردم و از سمت پلور بازگشتیم. سال پیش که از دشت لار می آمدم پلور را با امروز مقایسه می کردم، بالای 1000 قطع زمین دیوار کشی شده بود، زمین هایی که زمانی پر گون بودند و امروز محصور در دیوارهای بتنی. و صدها خانه در این 8 ماه درست شده بود، دیگر آن مسیر همان مسیر نبود، گویی در یکی از شهرک های تهران یا نه لواسانات گام بر می داری. از این خود خواهی ها که شاید ما هم در ان سهمی داشته باشیم آن قدر حالمان گرفته شده بود که نگو.

یاد شعر بهار افتادم که کمتر شنیده ایم، پیرامون دماوند:

ای كوه سپیدسر، درخشان شو
مانند وزو شراره‌افشان شو
ای رنگ‌پریده كوه دمباوند
مریخ‌رخ و سهیل‌دندان شو
ای شیر سپید خفته در وادی
آن یال فرو فشان و خندان شو
زان یال سپید نیشها بنمای
تیره‌گر عیش و نوش تهران شو...

کامل شعر در اینجا

چه زهر تلخ های تلخی می زدیم با امیر!

 سخته انسان آرزوش آن باشد که زلزله بیاد،اسکندر بیاد، چنگیز بیاد، سخته، ای کاش انسانم آرزو بود. ای کاش

قله گل زرد