بهترین نماز خانه دنیا(قسمت سوم)
بعد از آن به سمت جنگل های حرا رفتیم. جالب آن است که نام انگلیسی این درخت ابن سینا است!!
آنجا دوچرخه ها را به هم قفل کردیم و با قایق در درختانی که خود را به آب شور مقاوم کرده بودند چرخیدیدیم.
درختان حرا ، آب شور خلیج را در درون خود شیرین کرده و شیره جان خود می کنند.کاش می شد ما انسانها هم اینگونه شوری را به شیرینی زندگی تبدیل کنیم.
ای کاش می شد بجای موتور بنزینی از موتور الکتریکی استفاده می کردند. تا صدای کمتری ایجاد میشد و آرامش پرندگان آنجا به هم نخورد.
شب را هم در مسجدی مشرف به جنگل ها و آب ماندیم. یکی از زیباترین منظره های دنیا را این مسجد دارد.
اصلن در طبل باشی جای دیگر اشتباه است خوابیدن، دم دم های غروب اسکله آرام می شود و دیگر صدای موتور قایق نیست و تازه خور خور می شود و جنگل های حرا صدای خود را خواهند داد.
برای شب رفتیم از روستا ماهی تهیه کرده و ماهی با شوید پلو خوردیم. یک گربه لوس هم بود که هی آمد از ما ماهی گرفت و رفت و خود را لوس کرد. پلیکانی به استقبال این همسایه های جدید آمده بود.
پلیکان و حواصیل و پرندگان زیاد دیگری که نمی شناختیمشان گاهی در شب مهمان ما میشدند و در کنارمان شنا می کردند.سپیده صبح هم که کسی در اسکله نبود خور بسیار زیبا بود، آرام ، ساکت و پرندگانی که جهت شکار ماهی در اطراف می چرخیدند. اصلن حرا را باید در چنین ساعتی دید.زیبایی و آرامش خاصی داشت.
شب بیاد ماندی و سحر زیبایی بود.زیبا و دل نشین به راستی
فردایش رکاب زدیم تا به درگهان. شهری که در سنت و مدرنیته دست و پا میزند. هوا گرم بود و ما را پژمرده کرده بود. هندوانه ای گیرمان آمد و نان و پنیر و هندوانه خوردیم.
اما همه می خواستم ، هر چه زود تر از شهر بگریزیم، جای ما در کنار مردمان روستا بود که هنوز خدایشان ، همان خدا بود.
در درگهان گدا های بسیاری دیدم که می گفتند پاکستانی هستند، بعد از این همه دیدن چیزهای خوب ،بد تو ذوقم زد این اختلاف، پیرمردی که خود را به زمین می کشید، زنی که برای فرزندانش میوه گدایی می کرد، مردی که پا نداشت، دست نداشت، من کاری به ایرانی ، و پاکستانی بودن آنها ندارم، انسانهایی دیدم که انسان بودن در آنها کم شده بود و تنها شکل ظاهر آن هم به صورت کج و موج ، از آن داشتند و نه عزت نفسی، نه منش والایی، روحم درد گرفته بود، باید از درگهان فرا می کردم، وقتی که راه حلی برای مشکلی نداری یا باید زانوی غم بغل کنی یا فرار کنی و من برای این درد و این انسانهای کج و مواج راه حلی نداشتم، حتی اگر قرار بود جلوی ورود آنها را بگیرند این انسانها بودند و من باز .. اما من فرار کردن را خوب بلدم و فرار کردم. باید از درگهان می رفتیم.
و رفتیم و شب را در شاه شهید بودیم.
ژست!!
دوچرخه - درخت -انسان
عکس رخ در آیینه چاه!!
دختران زیبای جزیره با لباسهای زیباترشان
ما
حرا
...
پرنده متفکر!!