این هفته بعد از مدتها پا به کوه شدیم. تعطیلات عید و بوی بهار تنبلمان کرده بود و دوچرخه هم که این روزها وسوسه دائمی است.

تنها من و امیر بودیم در منطقه ای از تهران که هنوز خلوت است و می توانی تنها صدای گام های خود را بشنوی و فریاد پرندگان شکاری.

از درکه رفته دوشاخ و چین کلاغ و از سعادت آباد پایین آمدیم.



بازگشت

و اگر تاریخش بیاید باید بار ببندی و بروی

با تو هستم ای برف


مرز هایی که دندانه دندانه می شوند و تغییر می کند و مایی که در   آن مرزها می زییم

بهار دم در خانه

طبیعت و تکنولوژی

 امید انکه به تفاهمی برسند

درختان تمنا

**

بعد از عید وسیله حمل و نقلم تماماً دوچرخه شده است. گهگاهی باران می بارد و تو بیشتر وسوسه می شوی رکاب بزنی.

 با باران لذتت عمیق تر می شود. همچون چوپانی می شوی که باران نوید بره های بیشتر است و ماندنی بیشتر.در آن باران و خیسی و سردی تو دل در امید داری و در رکاب زدن زیر باران نیز تو امید به خنده خدا داری. شادی که در خود تولید می کنی را می توانی بر دیگران ببخشایی.

اینگونه که با امیر شجاعی هماهنگ شده ایم برنامه های اردیبهشتمان تماماً رکاب زدن خواهد بود.به یک دلیل اصلی، می خواهی با بهار ،زنده همچنان بمانیم. حال آنکه اگر ارتفاع بگیری منطقه های بالا دست پوشش زمستانی بر خود می گیرند.

پس مردمان وسوسه دوچرخه را جدی بگیرید. لذت دوچرخه در بهار همچون گندمی است که آدم خورد و بر او ارزیرد این خروج از بهشت .برج عاج نشینش را رها کرد  و زمینی شد.


یک کار جدید دیگر رفته ام که احتمالن بتوانم معرفت و خصایل مثبت اخلاقی در خود تولید کنم.

به زندگی دیگران گوش می دهم و خود را شریک این تجربه دیگران می کنم و خود از آن دیگران می شوم

 زندگی هایی در حد افسانه اما واقعی.  نام افسانه های واقعی برایشان نهاده ام. این روزها به افسانه و اساطیر نگاهی دیگر دارم، چرا که می بنیم مرز واقعیت آنچنان هم شفاف نبود که نشان می داد.