مقاوم چون سوسک
میگه نه آقا آخه اگر زن بگیری همه مشکلاتت حله!!!
میگم اسمش؟
میگه آقا!!!
نمی گذارم حرفش تموم شه ،میگم اسمش؟
میگه هیوا.
چه جوری تونستی رفیق شی؟
تو پارک بودیم، دختره رو دیدم یک بچه کوچلو رو بهش دو سه تا شکلات دادم وقتی خر شد، تلفنم رو نوشتم رو یه برگه گفتم به بچه ه ، عمویی این رو می بری به اون دختره بدی؟وقتی دادی من رو نشون بده.
وقتی داشت نشون می داد به دختره ، اول دختره کنار دستی ام رو دیده بود ، سیاه سوخته، گفتم بابا من و نشون بده...
دارم بلند میشوم برم به کارهای دیگه برسم میگه بازم خواستیم درد دل کنیم باز بلند شد بره!!!اه
***
رمضون در کنار بچه ها خیلی کیف می ده بهم، خیلی، افطار که کردیم یک ساعتی به بدن فرصت دادیم خودش رو پیدا کنه بعد تا وسط های شب تنیس بازی کردیم و وزنه زدیم و یه چرت کوچولویی زدیم و سحری یک هندونه خیکی رو زدیم زمین و خوردیم. جدا از کلی مباحثی که با هم می کنیم و فرصت تعقلمون زیاد تر شده.
***
به پسر طلبه می گم برو اون چراغ رو خاموش کن، می بینم رفت و خاموش کرد و اما از اتاق در نیامد. می پرسم چی شد، می فهمم پلی ایسشن باز می کرده، بهش می گم تو هم بلدی؟ یه جوری نگاهم می کنه انگار بهش بر خورده
باشه تو هم حاجی( اسمی که بچه ها صداش می کنن) تو هم آره، چرا که نه.
***
هفته پیش یکی از بستگانم بیمارستان بود و مجبور بودم چند شبی همراهش بمانم.
خیلی نکته هست برای نوشتن اما وقت کم است و ذهن در نسیان.
یک مادری بستری بود، دخترش هم از او نگه داری می کرد، بعضی وقتها که چشم چرانی می کردم می دیدم چنان مادرش رو بغل کرده و در تخت بیمارستان کنار هم ساعتها می خوابند که متعجم می شدم. یک بار این عزیز ما که بستری بود از رفتارم در برخودر با خودش و وسواسی که به خرج می دادم صداش در آمد که ایدز که ندارم می ترسی دست بزنی بهم!!!
بعد خودم را با اون دختره مقایسه کردم. رابطه مادر - دختری را با دیدن این تجربه حالا شاید بتوانم درک کنم
***
همکارم یکی از بچه های خیابانی که تو تهران واکسی بوده رو آورده تا از اینجا ببره دیار خودش در گرگان.
پسر خنده رو، پسری که از خانواده 5 نفره اش کسی متوجه حضور یا عدم حضورش نمی شود.
ته دلم براش سوخته بود، دیدم کاری نمی تونم براش بکنم، اما اون روز را با همراهی بچه ها یکی از بهترین روزهای زندگیش گذاشتیم باشه. تو باشگاه موسیقی گذاشتیم و شروع کردیم به رقصیدن. داد زدیم و اون با دهان باز داشت نگاهمون می کرد که این ها چه دیوانه هایی اند که سر دستشون نا سلامتی بنده بودم.
این بچه واکسی ها و دست فروش ها را نمی گم ازشون خرید کنید، اما اگر دیدید نیاز دارن که کسی هواداریش رو بکنه بیایید ما سینه سپر کنیم. آخرش اینکه دوتا فحش می شنویم و یکی دو تا می خوریم. اما
اما می فهیم، خیلی هم می فهمیم.
***
آخر هفته احتمالن شبانه قله توچال را صعود کنیم. افطار در کافه قیدی. اگر کسی خواست هماهنگ کنه
***
این ماه رمضون اولین ماه رمضون دوچرخه ایست. فعلن که همچنان به کارهام با دوچرخه می رم، فعلن که روم کم نشده.قبل ماه رمضون عزا گرفته بودم که دوباره باید بی آرتی و مترو سوار شم. اما انسان خیلی موجود مقاومی، فکر کنم از سوسک هم مقاومتر باشه!!!