مربا
خونه مامان بزرگ ما بزرگ است و چون زیاد خانه شلوغی نیست بزرگتر دیده می شود.
4 تا سفره انداخته بودند. روی هم سفره ها نزدیک به 50-60 متر سفره شده بود.
نوه های دختری و عروس های نوه های پسر ها سفره قبل از افطار را چیده بودند. نوه های پسری هم مراسم افطار را کنترل می کردند و به مهمان ها می رسیدند.بعد از افطار هم نوه هایی که مثل بنده دیر آمده بودند و از قافله کمک کردن عقب افتاده بودند ، سعی می کنند سفره را جمع و جور کنند.
این جور مراسم یک لیدر دارد و عمو کوچیکم یک مدیریت کلی دارد و بقیه اش همین جوری خود به خود جور می شود، بدون چشم داشتی و انتظار همه کمک می کنند و می بین 60-70 نفر را به بهترین نحو ممکن راه افتاده اند.
راستش رشته ام مدریت است، اما
اما این نوع مدیریت را که بهش می شه گفت هیئیتی که این روزها واژه ای منفی شده است را بیشتر دوست دارم، و دوست دارم این نوع مدیریت را وجدانی بنمامم. از دل وجدان ، کار کردن در گروه هایی که روابط نزدیک وجود دارد به نظرم کارایی بالاتری دارد، و برای رسیدن به این نوع مدیریت(وجدانی) یک اصل حاکم است. این که روابط انسانی نزدیک تری حاکم شود، دل ها به هم نزدیک شود و از هر موقعیت( چه درد ها و مریضی ها و چه شادی ها و عروسی ها) در جهت محکم کردن این روابط استفاده شود.
اما این که هنوز در خانواده ای زندگی می کنم که سفره های 60-70 متری توش پهن می شود خوشحالم. از خدای خود سپاسگذارم و بودن در این فضا را با تمام گرم بودن ها و جلوی پنگه ایستادن ها رو به هیچ جای دنیا نخواهم داد.
با عزیزی صحبت می شد از این که کهنسالان چرا در قدیم و جدید پر بها هستند، نظرات بسیار عمیق و پر مغزی داد:
1. همین که فردی به سن کهولت می رسد نشان از آن دارد که خوب خورده ، خوب زندگی کرده و راه و رسم خوب زندگی کردن را بلد بوده که به این سن پا گذشاته است و انسانهای جوان تر می توانند از تجربیات زندگی او استفاده کنند
2. ژن خوبی داشته ، غذای سالمی خورده و می توان رفتاره های او را تکرار کرد
3. ذهن بازی داشته که توانسته از پستی و بلندی های زندگی، در خم و چم های آن بیرون بپرد
4. تجربه زیستی زی قیمتی دارد
و این آخری از خودم:
5. می توان همچون ستون خیمه ای انسانهای مرتبط با او را دور هم جمع کند، هر چقدر که پیر و از کار افتاده باشد، هر چقدر گوشش سنگین باشه، می تواند دلش یک دریا باشه
***
المپیک و شبکه ورزش کار درستی بوده که تلوزیون ایران انجام داده
ای کاش این شبکه در زمان کودکی و نوجوانی ما هم بود تا با ورزش های بیشتری آشنا شویم و تصمیمات ورزشی مهمتری در زندگی می گرفتیم. اگر قرار بود روزی به دروان کودکی باز گردم، ورزش دو میدانی را انتخاب می کردم.
با پسرک حرف می زدم، تو کارش افتاده تو غلطک و می گفت آقا تا یکی دو سال دیگه استا کار میشم.
گفتم یادت می یاد نمی رفتی سر این کار و کلی با هات حرف زدم منتت رو کشیدم، توجیحت کردم تا بری
:آره
ببین از این که ببینم بچه ها موفق شدن افتخار می کنم. از این که ببینم خوشبخت شدن خوشحال میشم، چرا شما ها نمی فهمید!!
اما دیروز سوریان طلا گرفت.
همه در حس و حال سوریان بودند و در خوشحالی او شریک بودند، از کشتی اش می گفتند و بازیش رو زیر نظر گرفته بودند، از خانه اش فیلم می گرفتند و به خانواده اش سرک می کشیدند اما بنده لحظه ای بعد از برد را در ذهنم برجسته کردم، لحظه ای که سوریان به بقل بنا رفت.
حسی که بنا داشت را کسی نفهمید
آخه باید مربی باشی تا بفهمی که خوشپخت بودن مربات چه لذیذ و طعم شیرینی دارد.
راستی می دانستید کلمه های رب، مربی ، مربا از یک خانوده و یک ریشه هستند که در فضاها و جملات کاملن متفاوتی استفاده می شود .