زلزله بم که شد ، دانشجو بودم ، با دانشگاه رفتیم بم، جز هلال احمر بودم و فعال و اکتیو، حاضر شده بودم عروسی دایی ام هم نرم، هنوز که هنوز است غمبادی که آن روزها در گلوم گیر کرده بود را سخترین روزهای زندیگیم می دانم. شهر بوی مرگ می داد، بعضی محله ها بوی گربه مرده حتی، و مردمی که شوک زده بودند و مایی که کاری خیلی نمی تونستیم بکنیم جز این که گوشی باشیم برای درد دلی شکسته،ریخته، لرزان

 و تعجب از فقری که در این کشور حاکم است، یادم است یک خانواده کرد با زن و بچه اش آمده بود بم تا از کمک های مردمی که در شهر درجریان بود چند روزی شکم خانواده اش را سیر کنه!! چه دختر ک ناز خشگلی داشت!!

 این روزها نمی توانم عکس های زلزله ای دیگر را تحمل کنم، سعی می کنم نبینم، اما یک نگاه زیر زیرکی شاید انجام بدم.خودم رو می زنم به اون راه، به قوا روانشانس ها فرافکنی می کنم!

 آن روزها را با این روزهام مقایسه می کنم، نه عضو هلال احمری هستم، نه فرصت و وقتی دارم که بتوانم همراهی کنم با درد مردمانی مصیبت زده، یک جورهایی اسیر زندگی شدم، رهایی عالمی داشت، چرخ فلک همین است دیگر!!!

***

 با دوچرخه دارم رکاب می زنم، وانتی کنار ایستاده دارد انگور می فرشد، سبدی 5 هزار تومان، هوس می کنم بخرم و افطار جعبه رو بگذارم جلوم تا می توانم بخورم،

 یاد کودکیم می افتم که از انگور بدم می آمد، چرا، ؟ چون هسته داره و من از این که هسته زیر دهنم بیاد و یا خدایی ناکرده زیر دندانم خرد بشود و مزه گس آن را بچشم بدم می آمد!! برای همین نمی خوردم، یا حاضر نبودم مرغ و خورشت و از این جور چیزها بخورم و یک نون پتی می گرفتم دستم و با همون سیر می شدم.

 و یاد این روهای خودم می افتم، د لامصب، انگور و هسته اش که هیچ  هندونه رو هم با تخم هاش می خورم!! بعضی وقتها فکر می کنم اصلن هندونه ای که خوردم شاید تخم نداشته، اما جلوی بقیه و تخم هایی که مونده می بینم می فهمم نه ، داشته، تو نفهمیدی

 یا انگور را کل خوشه می کنم تو دهنم و بعدش یک اسکلت بی جان از دهنم بیرون می یاد، شیوه های نوینی که بعضی وقتها هم به بچه ها یاد می دم، یا در سوپ و آش و نیمرو   پنیر می ریزم و میخورم

به قول دکتر خرسی شدم برای خودم و متعجب از این دگردیسی که در بنده اتفاق افتاد!!

 آری همان گونه که این روزهام با روزهایی که رفتم بم فرق می کند، این گونه هم متفاوت شده!!

***

 داریم المیپک را با بچه ها تماشا می کنیم، پیاده روی 50 کیلومتر رو داریم نگاه می کنیم، یکی از بچه ها از ش خسته می شه میگه این چه ورزشیه که باید عین اردک مرده راه بری!!

اردک مرده!!

، آخر هفته و بعد از افطار برای خون دادن خواهم رفت، مرکز اهدای خون وصال معمولن تا 12 شب باز است . کلن دو پلاکت به سازمان خون بدهکاریم، اون عزیرمون که مریض بود دو تا مصرف کرده، شرط امانت است که پس بدیم. یکیش رو دادشم داد قبل از آن که این عزیز ما نیاز پیدا کند، یکیش رو هم بنده بدم، همین ماه رمضون گرفتیم ، همین ماه هم بی حساب شویم.حداقل قرضیمون رو داده باشیم ، این روزها هم که بیشتر لازم است.(البته برای آن که به کسی خون وصل شود الزامی نیست ، همراهی حتمن خون بدهد، خدایی ناکرده برداشت اشتباهی  نشود)

اگر کسی می خواست خون بدهد در اون روز و ساعت اعلام کند، همراه باشیم.