آخر هفته
۵ شنبه ۱۵/ ۹ /۸۶ :
قرار بود که این روز کوه برم .ولی دیدم که دندونم درد می کنه و گفتم از فرصت استفاده کنم وببینم این دندون چی می گه.
رفتم دندون پزشکی و شکر خدا عیبی نداشت. س زدم بیرون ،در راه کتابخونه ای بودم که ۳ ماهی می شد که نرفته بودم . نه بخاطر کتابش که بخاطر اینترنتش که کامپیوترم بهم ریخته بود.رسیدم دیدم کارت ندارم .متصدیش گفت:
کارت:صدام ونازک کردم (یعنی که خیلی مودبم ). س:فراموش کردم م:اسمتون س:سهیل م:بفرماید داخل نه صبر کنید ۱۵ روز که تاریخش تموم شده س:عینی که یه دفعه چرخ موتر پنچر بشه وا رفتم م:خوب حالا برو تو از دفعه بعد
رفتم تو حالا مسئول کامپیوتر اجازه نمی ده . خلاصه اعطاش و به لقاش بخشیدم وزدم بیرون . که دیدم دو تا دیلاق (دراز )دارن با هم دعا می کنند .یکی این می زد یکی اون. ۲۰ قدم می رن وسط خیابون باز یکی این یکی اون .خلاصه تماشا کردیم و رفتیم مترو که باز دعوا ،شهرداری انارهای یک دست فروش رو برداشته بود (پسر تیپ در سخونده ها می زد ) با تمام وجود سعی می کرد پس بگیره ولی اونها چند تا بودند وعوضی ویغور .پسر فحش می داد: ای بیگانه ،ای عامل بیگانه (راستش دلم براش سوخت) اون عوضی هم می گفت من بیگانم که جنگ رفتم و....(عمراْ جنگ رفته بودش ) .خلاصه پسر بی خیال شد ورفت و ما هم رسیدیم خونه .( تو جامعه هاوکشورهایی که کار تقریباْ هست وبیمه بیکاری و دولت رفاه و... باز هم چند روز در هفته اجازه می دهند اونهایی که دست فروش هستند در جاهای بخصوص شهر بروند واجناس خودشون رو بفروشند .حالا ما که به واقع هیچ کدام از اون چیزها را نداریم .اوج نامردی که با کاسب جماعت از نوع ضعیف ترینش این برخورد بشه به اسم رزمنده واسلام و دین و...)بخدا نامردیه.
جمعه :
قرا گذاشته بودیم از دربند قله بریم. ساعت ۴:۵۰ از پای مجسمه حرکت کردیم در حالیکه بارون می بارید اساسی.( بازم پانچو نبرده بودم چرا که بابام گفت داره برف می باره)تا آبشار دو قلو بارون بود و من همه هم وغمم این بود که کوله خیس نشه .به شیر پلا رسیدیم و صبحانه و حرکت .دیگه برف می بارید و مه شدیدی بود .تو امیری نسکافه خوردیم که عجیب چسبید . باز حرکت کردیم . ۴۵ دقیقه مونده به قله یک بورانی شد که در عرض ۲۰ دقیقه قمقمه نیم لیتری آبم شد یک غالب یخ و هرچی که داشتم یخ زد .با توجه به خیسی بارون .کلاه بورانم یخ .عینکم یخ.باتوم ودستکش ولباسها و شلوارم همه یخ زد .نزدیکهای قله برف یک سوراخ کوچلو بین عینک و کلاه بوران پیدا کرد وزد به چشمم و چشم سمت چپم هم یخ زد و از مژه ام قندیلهای کچلو یخی آویزان شدو تو چشمم انگار که شن رفته .خلاصه قدم آخر رو گذاشتیم تازه جانپناه دیده شد .سریع داخل جانپناه رفته و ازیک نفر خواستم با نفسش ها کند و چشمم باز شدو بلافاصله به سمت پایین حرکت کردیم.(به قول معروف مگه شا.. تنده)(کلاْ تجربه جالب بود. تو این برنامه باز اهمیت پانچو حتی در زمستان و فلاکس و کلاه بوران بیشترپی بردم)
۲. مصاحبه محسن نامجو با شهروند رو خوندید ، این بابا آخر شه ُپاچه خاره اساسی(اون یکی واژه بیشتر برازندش) کلاً می شه اسم مصاحبش و بگذاره من غلط کردم