برنامه شهرستانک به توچال و چند نکته دیگر
نا نداشتم برم جایی ، اما دوستان وادارم کردند که برویم، از خدا ممنونم بابت این دوستان.
برنامه قشنگی بود ، بهم چسبید.
با دوستانی که می دانی دوستت دارند و تو آنها را همچنین.
خیلی امروز شنگول بودم، یکبار نوشته بودم، آدم به یک کاری معروف شود( این که آخر هفته ها کوه می روی) باعث می شود که اگر هم نخواهی نتوانی و این یک حسن است در دنیای نخوت زده امروز.
چقدر سخنان خوب در این سفر و برنامه جریان داشت،
خدا بابت همه لطفهایت ممنون و سپاس.
کم کم کل جوش داره وارد برنامه غذایی کوهنودری هایمان می شود، دکتر ممنون
باطری دوربینم تمام شده بود و عکس چندانی ندارم، عکس برام ایمل کردن در پرچنان و پستی دیگر خواهم گذاشت.
برنامه توسط گروه آلاله اجرا شد
آقا فرهاد و آقا علی سلطانی و آقا کامران و آقای دکتر احمد مهر افزا و بنده ، برنامه را اجرا کردیم
***
رفتم خوابگاه، بچه ها از مسافرت تازه آمده اند و برام سوغاتی لواشک و کلوچه آورده اند.
حس خوبی دارم
یکی از بچه ها نیاز داشت بره دندان پزشکی ، هماهنگ می کنم زود تر بره عربی هم کار کنه
داره لباس می پوشه ، با خودش دار حرف می زنه: آخ جون چقدر من و دوست دارن!!
برای بچه ها دوست داشتن مهمترین چیز است.
**
می بینم لبخند رو صورتش نشسته، می گم چی شد یه هو نیشت شنگول شده؟
میگه آقا یه دافی رفت بالا( قسمت اداری) بریم ببینیم می تونیم مخش رو بزنیم!!
تا یکی دو ساعت بیخ پنجره نشسته بود
می پرسم چی شد؟
میگه فلانی و فلانی، (مددکار و مدیر) عین مگس دورش بودن نگذاشتن نزدیکش برم!!
هنوز نتونستم مرز بین عشق و تکامل داروینی رو بفهمم!!
**
سرما خورده به سختی، از مسافرت آمده ،الا به لا می خواد ماچم کنه، می گم تو رو جون مقدساتت بی خیال شو ول کن نبود، حالا یا مریض می شیم یا نه، دیگه!
***
شب یکی در می زنه می رم در رو باز می کنم، می گه من از بچه های 15 سال پیش اینجا هستم، آمدم ببینم می تونم مربی ها و مددکار های اون سالها را ببینم.میگم هیچ کس از آن سالها اینجا نیست. اجازه می گیره دور حیاط قدمی بزنه، با چشمان اشک ریزان بر می گرده، می گم بمون شام با هم و با بچه ها بخوریم. تاکید می کنم. اما می گه بمونم حالم بیشتر خراب میشه. به ظاهرش می خورد آدم موفقی تو شیراز شده. خیلی دوست داشتم باهاش صحبت بیشتری کنم. اما چشم هایش را پاک کرد و رفت.