گزارش برنامه تنگه رغز
برای کسانی که خواهان رفتن به این منطقه هستند نیز احتمالن مفید خواهد بود.
سه شنبه ساعت 13.30 سوار قطار تهران- بندر عباس شدیم و صبح ساعت 7.00 در تزرج پیاده شدیم.
شهری با نامی کهن، از اهالی که سئوال کردم گفتند به معنای پر آب و پر چشمه است.
از آن جا با آقای رحیمی(09174670253 )که آژانس آن منطقه بود به سمت داراب حرکت کردیم. در بیابان و در کنار درختان خرما که خرماهایش را افشون کرده بود می گازید .در کنار نغمه سرایی هایی بلبل های خرما خور.همه جا این پرنده موج می زد
ایشان ریس انجمن شاعران شهر بودند و اطلاعات ارزشمندی داشتند. دوباره تلفیق بیابان و نخل را مشاهده می کردم. از حاجی آباد با آن خرماهای معروفش رد شدیم و به قول معروف خرما بر نخیل و دست ما کوتاه بود.
آقای رحیمی از ملک مسعودی آوازی دشتی گذاشته بود و ما به راه خود می رفتیم. در امامزاده ابراهیم صبحانه خوردیم در زیر نخل هایی که بعضی شان سوخته بود. و از مردمی شنیدم که معتقد بودند سه شنبه شب ها در اطراف امامزاده جن ها می آیند. مردمی که در طول تاریخ برای جواب دادن سئوالات ذهن خود راه حل های پیچیده انتخاب کردند. ظاهراً سخت بوده صدای باد و همه باد را درک کنند، یا شاید قوه خیالشان را به راه می انداخته. هر چه بود هم صحبت شدیم و به شهر جنت شهر 7 کیلومتری داراب رسیدیم. از بیابان گویی به شمال رفتیم، به قول دوستی شمال در جنوب. تا چشم کار می کرد، درختان مرکبات بود و لیمو هایی که دهانمان را به آب انداخته بود. یادم رفت بگویم که بین راه ناخدا و دوستش از بندر به ما ملحق شدند.
آن روز را در یکی از خانه هایی که مشرف به شهر بود و در بین درختان مرکبات محصور ،ماندیم. ناخدا میگو آورده بود و ما تا توانستیم خوردیم. بخصوص آنکه خود ناخدا هم آشپز میگو ها شده بود و در سس اسپانیایی سرخشان می کرد( همین الان آب دهانم را به زور جمع کردم).
بعد از خوردن آن غذای رویایی، به دیدن جاذبه های تاریخی شهر رفتیم.مسجد سنگی که نیاشگاه میترائیسم بوده از اول تاریخ و در دل کوه کنده شده. از دارابگرد که بزرگترین دیوار خشتی مدور جهان بود و در نهایت در چشمه گلابی تنی به آب زدیم، تا چشم کار می کرد، در مزارع بلال کاشته بودند.
بعد از آن که در چشمه گلابی جانمان را سیراب کردیم آمدیم خانه و باز میگو به سبک دیگری که ناخدا زحمت کشیده بود را خوردیم.
صبح روز بعد ساعت 2.30 بامداد بیدار شدیم و با راهنما آقای یونس مرادی(09177317841)به سمت ابتدای تنگه رفتیم. راهنما انسان بسیار با معرفت و به کلی انسانی است که ان شا ا.. سالهای بعد هم با او به جا های دیگر خواهیم رفت.
ساعت 4.30 سوار نیسان شدیم و در مسیر سنگلاخی ساعت 6.30 به پای کار رسیدیم.
در کنار چشمه صبحانه خوردیم و سپس سمت گردنه (7.30) حرکت کردیم و ساعت 9.00 ابتدای چشمه رغز بودیم که به سرچشمه معروف بود. 9.30 به تنگه زدیم. 64 برکه و در همین حدود آبشار و آبشارک. نزدیک به 17 کارگاه زدیم و از ارتفاعات 3 تا 12 متری خود را به داخل برکه ها پرت کردیم.
حس آواندگارد بودن، حس معلق بودن، حس رها بودن را می شد در این پرتاب ها دید.
ای من آن سیب پرتابی. بی تابم. که شیرینی ام بر سنگ بشکند. یا شربتم در آن بنشیند. بی تاب...*
و در جا هایی از مسیر تنگه به واقع تنگه بود و تاریک و تالار در رنگی زیبا خود را مخفی می کرد.
آب سرد و آفتاب هم در کار نبود و گاهی لرزه بر انداممان می انداخت. در اولین جایی که آفتاب به ما خورد ناهار را خوردیم. همیشه به بچه هایی که لب و لوچه شان را هنگام غذا خوردن کثیف می کنند حسودیم می شد. اینجا دلی سیر اینگونه غذا خوردم، همه لب و لوچه و لباسها غذا چسبیده بود و با اولین پرتاب شدن تمام شد!!
ساعت 18:30 به آخرین ابشار که به آن سنگ وداع می گفتند رسیدیم و ساعت 20:00 پایین بودیم.
در این برنامه ما با مهندس فردین نژاد و دوستانشان آشنا شدیم که از دوستان ناخدا بودند. ایشان به معنی واقعی کلمه یک دارابی بودند که به این شهر بسیار تعصب داشتند، اگر قرار بود آهنگی گوش بدهند اولویت با خوانندگان دارابی بود، لهجه شیرین استان فارس را هم چاشنی کار کنید تا به عمق مطلب پی ببرید و در نهایت مهمان نوازی. صدا و لهجه او مرا هر لحظه یاد سعید بی نیاز خودمان می انداخت.از من پرسید کجایی هستی و جواب همیشگی خود را دادم، جهان وطن، اما ته دلم به او حسودیم شد که جایی برای خود دارد که به آن تکیه بدهد و داراب برای او همه چیز بود. وطن، مادر، تکیه گاه ، خودش
اما برای بنده ،بی تکیه گهی کارم را سخت تر می کند. برای همین به راحتی می توانم پرتاب شوم. از این شهر به آن شهر از این ور به آن ور از این ایده به آن ایده، از این نوع به آن نوع.
از بدی های تهران می گفت، گفتم یک چیزش خوب است!! این که این قدر بد است که تو مجبوری آخر هفته ها را دائما سفر بری و در نتیجه با شمایی آشنا شوی
از مهندس فردین نژاد و آقا بهرام و آقا مهدی کمال تشکر را دارم.
صبح جمعه داراب را به سمت تزرج و در نهایت تهران ترک کردیم.
اما داراب را باز خواهم آمد، این بار شاید با دوچرخه،
آدمی یک پرسش دارد
و دو راه:
((بودن؟یا شدن))
شدن تیغ می خواهد و تدبیر
و کُشتن و کِشتن
و تبر و تردید
ونمک پرسش
بر زخم آگاهی
اما بودن
چیزی نمی خواهد:
تکه ای لُنگ
عقلی گنگ
پایی لَنگ
و دلی تنگ
که فراوان است.............
بعلت آب زیادی که در برنامه وجود داشت نتوانستم دوربین خود را به تنگه ببرم
و تنها از داراب عکس گرفته ام که در پست بعد تصویر خواهم کرد
این عکس ها برای دوستان همطنابم می باشد
من و سنگ
زلال آب
پرتاب
سیب پرتابی
سنگ وداع