دو هفته قبل یک برنامه یک روزه پاییزه از کلوگان به ناصر آباد رفتیم که عکس های آن را در ادامه خواهید دید

 کلوگان در جاده فشم – میگون می باشد

 در کلوگان مسیر رودخانه را به سمت بالای رودخانه ادامه می دهید ، بعد از 2 ساعت به روستای امامه می رسید. سمت راست امامه ناصر آباد قرار دارد.

 این برنامه توسط گروه آلاله به سرپرستی حاج احمد اجرا شد

 





این چند روز هم که هوا کثیف  بود شمال رفتیم

 به دوستی اس ام اس زدم که دیگه از بدنم شرمنده نیستم هی بهش هوای آلوده برسونم.

 الان قلوپ قلوپ دارم اکسیژن می زنم تو رگ.

 

***

میگه آقا شما خونه رو بیشتر دوست داری یا اینجا رو؟

 دوست داری بیشتر خونه باشی یا اینجا؟

 یک جورهایی سعی می کنم از جواب دادن طفره برم

 تو حال خودش است به یک گوشه سالن  خیره شده و منتظر جواب من نیست

 می گه خونه یه چیز دیگست، ننه جون برات غذا درست می کنه . دور هم می شنیم غذا می خوریم و..

 و می ره تو فکر.

 من هم می رم

 

***

ساعت 12.5 شب است دراز کشیدم و خواب خرگوشی رفتم

 می بینم پتو  به خودش بسته می یاد میگه آقا بیداری؟

 میگم جانم!آره

 میگه آقا یه حال عجیبی دارم. رفتم گریه کردم. (عاشق شده و) کلی حرف می زنیم. میگه هیچی هم نشه حال من و که عوض کرده، دیگه اون آدم عوضی سابق نیستم

 حالا کتاب شعر براش باید ببرم

 میگه چرا خدا دعاهامون رو براورده نمی کنه

 میگم من نمی دونم اما بگذار یکم از مولوی بهت بگم

 دیدگاه مولوی درباره دعا رو بهش می گم:

 شاید مضرت باشه( قصه مارگیری که کیسه مارش رو دزدیدند رو می گم)

 شاید بهت داده به نوع دیگر

شاید اگر بهت بده دیگه به خدا دعا نکنی(کشتی نشستگان داخل طوفان)

 و در نهایت اون شاهد باز پارچه فروشی که دو مشتری یکی ماه رو و دیگر فرتوت رو می گم و می گم

 : خدا دوست داره باهات لاس بزنه

 

: اگر نخوام خدا باهام لاس بزنه

 دیگه خودت می دونی اون

***

 بچه ها امتحان میان ترم دادند و تقریبا همه گند زدن

 قاطی کردم مَشتی

 این روزها

 از جبروت و قوه  قهریه و صدای بلند استفاده بیشتری می کنم

 یکم برام سخته و مشکل

 اما براشون لازمه

قدر آزادی رو نمی دونند و اجبار رو می پرستند

 نمی دونم تا کی می تونم این تقش مسخره رو ادامه بدم. حس یک فرمانده نظامی رو دارم که می خواد گروهانش رو از یک میدون مین رد کنه.

***

 هی شب نمی خوابید و می رفت اتاق بچه ها

 آخر قاطی می کنم و صدام رو میارم بالا میگم برو گم شو بخواب وگرنه هر چی دید از چشم خودت دیدی.

 شیفت بعد ازش عذر خواهی می کنم و یک شلوار استرژ بهش می دم این هم برای تنبیه خودم.ن و که عوض کرده، دیگه اون آدم عوضی سابق نیستم

کنه و می ره تو فکر.

ادامه خواهید دید