پایه مرگ
میگه آقا تو رو خدا بگذار یک زنگ بزنم
میگم نمی شه
هی اون میگه هی من می گم نه
جهت و عوض می کنه و شروع به مظلوم نمایی می کنه
می گه آخه من چه گناهی کردم که همه زور باید بهم بگن
من هم کم نمی یارم
می گم من الان شمرم ، تو رو هم امام حسین می بینم،
می گه چی آقا؟
می گم شمرم و تو حسین
مگه با شمر میشه حرف زد
از این تمثیلم خنده اش می گیره
قیافم و خشن می کنم تا شبیه مثالن شمر شم، بیشتر خنده اش می گیره ، حرف عوض میشه می ره
می گم هفته ای یکبار تو شیفتم خواستی زنگ بزنی هستم
بعد از چند روز زنگ می زنه
خیلی تحویلش می گیره
میاد می گه آقا اگر از این به بعد گفتم می خوام زنگ بزنم نگذار
خیلی فشار آوردم بزن تو گوشم!!!
***
داریم پینگ پنگ بازی می کنیم، یکی داراز کشیده اون ور داره صدای گربه از اون کش دارها در می یاره
یک توپ والیبال جلو پام ه ،می شوتم بالای سرش به دیوار می خوره
هنگ می کنه
رفته بود رو مخم!!
***
تو کلینیک هستم، یکی از بهبود یافتگان می یاد
وضع ظاهریش خیلی خوب شده،
حالا زنی که بهش خیانت کرده آمده با یک بچه!!
ازم می خواد کمکش کنم تا زنش سنگسار بشه!!!!!
زنه هم پایه این است که سنگسار بشه!!!!!!!!!
من هم تنها برای بچه گفتم کمکش می کنم تحویل بهزیستی بده
بقیه اش رو خودش می دونه
همکارم در فرایند این پرونده خسته شده، از این بچه و سرنوشت اون و به بحثها فلسفی خورده،
میگه تو چکار می کنی رلکس باشی، در حالیکه آب نبات چوبی دارم می خورم، اشاره می کنم به آب نبات و می گم این رو می خورم!!!
اون واقعیت رو می پذیرم و بی عدالتی و جبر فلسفی رو هم می پذیرم