رخصت
از مرکزی که فرستادیمش برای تنبیه (مرکز قرنطینه هست)فرار کرده بود، با پسر دیگری تونسته بود در بره. مثل اینکه این پسر نباید بگذاره روانم کمی آرامش بیابد. بعد از ظهر آمد مرکز، بردمشون کنار بخاری، یکم گرم شدن. کلی حرف زدم، :برگرد، یه خریتی کردی حالا هم تموم شده، این جوری تو دل سرما نزن بیرون. این جقله بچه رو هم با خودت بدبخت نکن. هر چی حرف می زنم نمی گیره. می گم ناهار چی خوردی؟ می گه بربری خالی. می گم شام و ناهار روزهای دیگر رو چیکار می کنی؟می گم مجبور می شی برای یک بربری تن فروشی بکنی ها( با یه ادبیات دیگه ای البته!!). شب رو چیکار می کنی؟ می گه خونه رفیق ها هستن!!
می گه آقا هزار تومن بهم می دی . می گم نه! یک قرون نمی دم تا شاید گشنگی راه بهتر رو بهت نشون بده.
از کنار بخاری جدا می شن و می رن
1000 تومن هم دریغ کردم، سگیم کرده حسابی
*
تولد چهارتا از بچه ها در دیماه است و وسط یکی از روزها تولد گرفتیم.
این همکار هم شیفتم پایست و رفتیم 4 تا مام و 4 تا از این پرنده های خشمگین گرفتیم و دو تا کیک و رفتیم وسط بچه ها، چه تولد خوبی شد
دو ساعت زدیم رقصیدیم
با حداقل هزینه کلی شاد شدیم و یک تولد خوبی گرفته شد.
این کار رو می خواستی تو خونه انجام بدی باید کلی هزینه می کردی اما این جا جمع تکمیل است و همه هم پایه ، ادا اصول هم ندارن می پرن وسط با خیال راحت.
بچه ها هم آب نداشتن وگرنه شناگرهای خیلی ماهری هستند ماشا ا..!!!
*آمده می گه دمت گرم آقا تا حالا کسی برام تولد نگرفته بود.
*نوشابه به دست گرفته ادا مست ها رو در می یاره. تا به حال دیدی با نوشابه هم کسی مست بکنه!!؟
شب خوبی بود.
آخر شب همکارم زنگ می زنه اون دو تا رو تو شوش شهرداری گرفته آورده مرکزقرنطینه.
دلم آروم می شه
***
می گه آقا شما ریسی همه جا؟
می گم چطور؟
تو تلفنات کار راه می ندازی
نه هیچ پخی نیستم. خیالت راحت.
***
معمولن بعد از نمازم اگر وقت باشه می گیرم حافظ می خونم، می بینم این روزها هر کدومشون یک کار نیمچه مهم دارن می رن حافظ رو بر می دارن و یک فال می گیرن و اون تعبیرش رو می خونن
می رم می گم این جوری فایده نداره باید هم خود شعر رو بخونی بعدش تعبیر رو وگرنه فایده نداره
کارشون سخت شد.
حال فال باز می کنن و میارن من براشون بخونم!!!
***
بچه ها چند وقته هوس کشتی کردن. من هم از خدامه اون ها فعالیت کنن. یک سالی هم کشتی کار کردم دوران جوانی. هی یادش بخیر
گفتن هستی گفتم هستم. فقط بیایید خودمون رو گرم کنیم،
اما اون جوری که باید گرم نکردیم.
بچه ها را دو به دو با هم می نداختم و جو می دادم و نکات فنی هم بهشون یاد می دادم تا مسابقه شون جذابتر بشه.
خیس عرق بودن. گفتن خودت چی آقا. گفتم من با فلانی کشتی می گیرم.30 کیلو ازم بیشتره، قدش ده سانت بیشتر و ورزش کار و بدنی عضلانی.
یه پوزخندی زد و گفت باشه.
از خودم راضی بودم، همیشه به بچه ها می گم اگر می خوای زور بگی می خوای قدرت نمایی کنی به کوچکترها زور نگید. اگر مردید به بالاتر از خودت زور بگو، دست و پنجه نرم کن
حالا خودم هم یه قوی تر از خودم رو انتخاب کرده بودم
شروع کردیم، آمد زیر بگیره، خیمه زدم روش، نفسش بند آمده بو،یه سر و گردن زدم بهش و بعد تو خاک یه فیتو زدم، دیگه جون نداشت، بچه ها کیف کرده بودند.
دست دادیم و مسابقه تموم شد. بچه ها گفتن آقا این فن ها رو که زدی به ما هم یاد می دی؟
یاد عباس آقا افتادم 7 سال پیش. مربی کشتیمون تو طرشت.
گرم می کردیم و بعد حریفت رو تو گرم کردن انتخاب می کرد.
با اون صدای کلفتش داد می زد:
آقایون لخ ششششن!
ما لباس می کندیم داد می زدیم:
عباس آقا رخصت
دستی می برد و بالا ما کشتیمون رو شروع می کردیم.
به عقلم هم نمی رسید یک روز جا پای عباس آقا بگذارم
بازی روزگار رو ببین !!
خلاصه آمدم بهشون فنون رو یاد بدم که تو یکی از آنها گردنم رگ به رگ شد و گرفت، تکونش دیگه نمی تونستم بدم.
یاد برنامه پنجشنبه جمعه کوهم افتادم، قله دوبرابر، زمستانه!! مثل یه پرنده پر کشید و رفت.
با گردن کج نشسته بودم، گفت پینگ پنگ که نمی تونی بازی کنی؟ گفتم شیر شیره اگر چه پیره!!
بازی کردم با همون گردن شکسته و نگذاشتم نفس بکشن.
اما صبح دیگه تکون نمی تونستم بخورم.
3 تا آمپول زدم، رو تخت تزریقات دراز کشیده بودم، خندم گرفته بود،: یک کشتی ساده گرفتم 25 تومن هزینه دوا دکتر دادم، کوهم پرید و باسنم سولاخ سولاخ شد
بازی روزگار رو ببین