دو ساعت از زندگی ما
دو ساعت از زندگی ما
سریال زمانه داره شروع میشه و من در آشپزخانه هستم. چندین بار می یان میگن آقا زمانه شروع شد، آقا شروع شد. باشه میام. آقا...
باششششه
همگی در فاصله کوتاهی از تلوزیون حلقه می زنیم و بر روی مبل یا فرش مینشینم، یا دراز میکشن.
شاید یکی از دلایل جذب این سریال و اینکه من هم باهاشون همراهی کنم، این است که پیرامون شخصیت های داستان بخصوص بانوان جوان آن ارغوان، بهاره، نگار و... بحث می کنیم، شوخ طبعی می کنیم. این می گوید من از این خوشم می آید ،دیگری برعکس ، نظر می دهیم می خنیدیم.
آقا نگار رو بریم برات خواستگاری؟
با اون سیبلها نه ها!!
سریال جدی تر می شود و مزه پرانی های ما کمتر،
یکی از بچه ها می گوید ، دلم یک جوری شد از این که کسی با کسی دعوا کند خوشم نمی آید، دوست دارم همه با هم خوب باشن و خوب تموم شه(انگار تجربه گذشته زندگی، آنها را به آرمان و مدینه فاضله امیدوار کرده، گویی باید اینگونه باشد تا زندگی آرمانی شکل گیرد).
دوباره بحث های ما داغ میشود و بچه ها شخصیتی که من عنوان میکنم بهتر است را مورد طبع شوخ خود قرار می دهند.
یکی از بچه ها که سریال را نمی دید می آید می گوید بابام زنگ زد و دو کلمه حرف زد و قطع کرد.
کاملن به هم ریختگی در چشمانش موج می زند.
سریالها تمام میشود و نظافت آغاز میشود و بعد خاموشی و خواب
صدای گریه را میشنوم.اس می زنم اگر دلت پره بیا باهم درد دل کنیم.چند لحظه بعد پیداش می شود
می گوید 5 سال است بابام را ندیدم،
اول می خوام وزنه بابا را بسنجم ببینم چقدر اعتبار دارد
می گوید خیلی دوستش دارم، بچه بودم اون من و بزرگ کرد، بعد داغون شد و الان هم که زنگ زد، صداش جون بود، شاید خوب شده باشه
وزنه اعتباریش بالا بود ، راهنمایش کردم اگر می خواهی پیدا کنی این کار و اون کار کنه. نه اون حرفی می زد و نه من حرفی برای گفتن داشتم
گفتم برو حیاط یکم قدم بزن، حالت بهتر میشه
گرم کن ورزشیم را که کنار دستم بود دادم بهش بپوشه در هوای نچندان سرد نچاید.
پوشید و رفت
با خودم فکر می کنم این گرم کن هم داستان جالبی دارد برای خودش ها
این روزها گرم دهنده تن هایی است که آشفته شده اند، آشفتگی داشته اند، یا دارند!!
به بچه ها تعریف کرده ام و کلی با آن ها خندیده ایم
دوران راهنمایی بودیم که بابام یک دست گرم کن ورزشی از آستارا خرید. خیلی بزرگ بود، به این امید که بزرگ شدم اندازه ام شود و به قول بچه ها هنوز بابات چشم به انتظاره بزرگ شوی، چون هنوز بزرگ است!!! آستین هاش در انتهای دست جمع میشود هنوز، شلوارش را که گم کردم، یعنی اگر شلوار را گتر نمی کردم(تو جوراب گذاشتن را گتر می گوید)می آمد تا زیر کف پام!!!
روزی این گرم کن را پوشیده بودم و سوار موتور وسپایمان بودم(آن هم در طرح تعویض موتورها رفت) که در خیابانی که برای آسفالت کردن گازوئیل پاشیده بودن افتادم و سر خوردم و یکی از آستین ها رنگ گازوئیل به خودش گرفت و ماند و من هم آن را آوردم در شیفت که زمستانها در سرما تنظیم دهنده دمای بدنم باشد و این روزها دم دست همه کس است که می خواهد آنی بیرون برود و بیاید
برای تلفنی، هوای تازه ای، انتظار اس ام اسی ، یا خالی شدن از دردها
این روزها بیشتر دوستش دارم، با خودم فکر می کنم یعنی بابام انتظار داشت من چقدر بزرگ شوم؟؟
و البته زندگیم این نشانه را می دهد که هنوز بزرگ نشده ام!