ولنتاین
هفته پیش شیفت بودم و کوه نرفتم و بنابر این عکس کوه و طبیعتی نداشتم. این روزها مشغول گذراندن ادامه سربازی ام هم هستم و بنابر این وقت کم و فشرده ای جهت رتق و فتق کردن امورم دارم و در نتیجه کمتر می توان آپ باشم.
خوانندگان مهربان پوزش بنده را لطفاً بپذیرند.
**
میگه آقا شکلاتم رو دیدی؟
دستم رو میکشه می بره پیش کمدش و شکلاتش رو نشون می ده. می گم این شکلات شیک و گرون با این جعبه قشنگ رو برای چی خریدی؟
میگه روز ولنتاین برای خودم گرفتم!!!
تو عید پخشش می کنم بین بچه ها
***
از دست پسرک کفری کفریم. کارت بزنی خونم در نمی یاد، بخاطرش صدایم رو بردم بالا و سر یکی دیگه داد زدم، یک سر درد مزخرف افتاد تو سرم و بعد می بینم یک رفتار ذلیلانه داره انجام می ده.
می یاد جلوم بهش چپ چپ نگاه می کنم، با این سیبیل و موهای کچل شده قیافه خفنی پیدا کردم، می ره عقب می گه چرا آقا این جوری نگاه می کنی؟
می گم: خفه شو و گم شو از جلو چشاشم کنار
**
می گه آقا بگذار حرف بزنم
میگم نیم ساعت دیگه الان عصبی هستم نمی تونم درست و منطقی تصمیم بگیرم.
خودم رو عین حقیقت می دونستم، عین واقعیت و رفتارم رو عین بحق بودن
همکارم می یاد سی ثایه ، فقط سی ثانیه حرف می زنه و من از اوج به حق بودن خودم رو گناهکار می بینم
می گه یادته شیفت قبل کشیدی کنار و بهش گفتی هر وقت کمبود محبت داشتی بیا پیش خودمون
یادته بعد از ظهر آمد گفت بیا با من پینک پنگ بازی کن ، آن قدر در بازی خودمون غرق بودیم ، گفتی هر وقت بازیت بهتر شد بیا!!!
خوب اون هم اون رفتار رو انجام داد
همکارم راست می گفت، اون ساعت که پینگ پنگ بازی می کردم اوج خود خواهی رو داشتم، اوج غرور و کبر بودم.
می رم پیش پسرک تا میاد حرف بزنه می گم تقصیر من بود ازت عذر می خوام. بابیت اون لحن حرف زدن هم عذر می خوام.
پسرک آن قدر متعجب بود، گویا اولین نفری در زندگیش بودم که ازش عذر خواهی میکرد.
او ساعت آن قدر از دست خودم ناراحت بودم که نگو نگو
در شیف بعدی دیگه حوصله نداشتم با تمام وجود پینگ پنگ بازی کنم، اما با همه بچه ها بازی کردم.
خدایا یک چیز عاجزانه ازت می خوام، تو وقت هایی که فکر می کنم ، از لحاظ عقلی حق با منه دستم و بگیر
بزن زیر گوشم
یکی مثل همین همکارم رو بگذار جلوم تا به خودم بیام.