غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهرچه رنگ تعلق پذیر آزاد است
پسرک گریه کنان میآید می گوید فلانی کتکش زده.
پس از وارد شدن به موضوع رفتار مناسب را انجام می دهم
پسرک گریان را می کشم کنار می گویم، این بار رفتاری انجام دادم، اما دفعه بعد اگر گریه کنان بیایی و در حالت گریان معترض باشی هیچ رفتاری انجام نمی دهم، تا مشکلی بهت خورد گریه نکن.
شروع کن که مرد بشی( گویی مردان باید گریه نکنند تا از غم بترکند!!)
باز گریه کنان اتفاق دیگری در شیفتی دیگر می افتد
مداخله تاخیری انجام می دهم می کشمش کنار می گوید :
آقا من و زد
گفتم خوب تم هم می زدیش
می گه زورم نمی رسید
می گم 3 تا می خوردی یکی می زدی
طرف دفعه بعد بخواد زور بگهاحتمال داره یکی بخورم احتمال اینکه اذیت بکنتت کمتره
این بار هم گریه کنان آمدی دفعه بعد هیچ کاری نخواهم کرد ها!!!
باز در شیفتی دیگر گریه کنان میآید بی تفاوت می نشینم تلوزیون نگاه می کنم
می گوید آقا چرا همین جوری نشستی؟
می گم گفتم که گریه کنی کاری نمی کنم و حقت ضایع می شه
گریه اش را شدید تر می کند با سر و صدایی زیاد تر
تو دست و بالش هر چی می یاد پرت می کنه به در و دیوار
بی تفاوت نشستم
می بینم صدای گریه بلندش بچه های دیگر رو عصبی کرده و باید منتظر واکنش های عصبی دیگر باشیم.
دستش رو می گیرم ، او را به حالت گریه کنان می کشم حیاط
می گم هر وقت گریه ات تمام شد و ساکت شد بیا داخل.
بیست دقیقه بعد شنگول و منگول در خانه مشغول کارهای خودش است
می خواهد برود باز دوباره ps2 بازی کنه نمی گذارم
می گم هر وقت آداب این اتاق رو یاد گرفتی هر وقت تونستی مشکلت رو با بقیه حل کنی و هر وقت دروغ نگفتی می گذارم بیایی داخل
این شیفت دیگه حق نداری بازی کنی
از اون شیفت به بعد تا به حال مشکلی نداشتیم.
***
چند وقتی است که برای دوچرخه رکاب و کفش دوچرخه خریده ام
این وسایل طوری عمل می کنند که پا قفل می شود و به راحتی نمی توانی پا را آزاد کنی و در نتیجه احتمال افتادن داری
و باید مهارت آن را بیاموزی
روزهای اول که این مهارت را نداشتم
دل نگران بودم، عصبی می شد و اضطراب داشتم که نیفتم، سه چهار باری هم افتادم، یکیش خدا رحم کرد زیر ماشین نرفتم
اما بعد کنترل و مهارتش دستم آمد
با خودم فکر می کردم اگر در زندگی هم قیدی باشه که تو را مثل این رکاب و کفش ، قفلت کنه چقدر زندگی دردناک می شه
شاید خیلی از زندگی های زناشویی این دوره زمانه چنین سبکی به خودش گرفته باشند. این حالت اصلن دوست داشتنی نیست.
دوستان عزیز برای آنکه از این قید ها و قفل ها رها شوید بروید مهارت رها شدن را بیاموزید و گرنه زیر اتوبوس زندگی له می شوید.
،
خوب این روزها به خاطر سربازی کمتر کلینیک ترک اعتیاد می روم، بعضی از بیماران شیشه ای ام با این که مدت ترکشون بالا بوده اما باز گریزی و پاتکی به شیشه می زنند و باز روزی از نو
یکی از دلایلش وابستگی است، وابستگی ذهنی
حال این روزها یک چیز در ذهنم می چرخد
وابستگی بد است، چرا ؟ چون تو را ، خودت را به قفلی، زنجیری وابسته می کنی.
حال ما وابستگی خوب هم داریم.
از نظر من یکی هست
و آن وابستگی به منبع هستی یا همان باری تعالی است و در این حالت می شوی بنده یا عبد.
و این چرا خوب است؟
چون اضطراب زندگی کردن را کاهش می دهد( قطع نمی کند)
اما بعد از این وابستگی ، بقیه آنها را این روزها درک نمی کنم.
وابستگی به انسانی حتی.چرا وابستگی به انسانی باید خوب باشد، آیا معنای عشق این می تواند باشد؟
در ذهن بسیاری این است.
عشق در معنای غیر وابسته آن چگونه خواهد بود؟
آیا می توان آن معنای سطر بالا را عشق نامید؟
ای کاش می توانستم معنای عشق از نظر حافظ را درک کنم( بفهمم)
حافظی که این تک بیت را سرود:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیر آزاد است
چقدر لذت بردم از خواندن این خبر: