ایام تعطیلات رسمی عید نیز تمام شد

در روزهای بیست و نهم و سی ام اسفند و یکم و دوم فرودین شیفت بودم و لحظات متفاوتی نسبت به عید های سالهای قبل تجربه کردم

 سعی دارم گوشه ای از آن چهار روز را با کلمات به تصویر ذهن بکشم

روز بیست و نهم:

 تقریبا همه بچه ها رفته اند عید را با اقوام و فامیل هایی بگذرانند که سالی یکبار رفته باشند که فامیل دور باشند. همین. و سه نفر بیشتر باقی نمانده اند. که آنها هم همه بیرون بودند.

 با خودم چند کتاب برده ام،

دو فصل آخر کتاب فلسفه اخلاق باقی مانده بود که آن را تمام می کنم.

استاد منصوری پیشنهاد داده بود برای عید امسال خسرو شیرین را بخوانید. و این کتاب را سالها پیش از کتاب خانه مسجد محلمان که اقدام به فروش کرده بود خریده بودم اما نخوانده بودم، بهانه خوبی شد که شروع به خوانش آن کنم

هر چه می خواندم بیشتر لذت می بردم و در اشعار و مثنوی آن غرق می شدم.

غروب شده بود و کسی نبودو صدای ترقه ها بود که در فضا پیچیده بود، مجموعه کنسرت در جهنم رسول یونان را دقیقا باید در همچین فضایی خواند. فضای تنهایی و غربت را شاید بتوانم گفت که در این ساعات تجربه کردم.

 بچه هایی که بیرون بودند آمدند و شب آخر و قبل از عید را باهم بودیم

سی ام اسفند:

یکی از بچه ها خدا حافظی کرد و رفت شمال ، خانه اقوامش،  و دو نفر دیگر هم رفتند سر کارشون

لحظه تحویل سال تنها برگزار کردم و بعد خوانش خسرو و شیرین را شروع کردم، لحظه های جدایی  اولین بار شیرین از خسرو را خواندم و دوباره خواندم و دوباره..

غروب با یکی از بچه ها رفتیم برج میلاد، دیگری گفت نمی آیم.

همین که ما بیرون بودیم، حراست آمده بود بازرسی و سرکشی  و دیده بود، پسری گریان در خانه ای خاموش نشسته.

رئیسم زنگ می زنه چی شده؟

میگم نمی دونم!!!

خلاصه ما خودمون رو بدو بدو رسوندیم خونه

آدم این روزها تنها باشه، اضطراب ترخیص شدن و افتادن در جامعه را داشته باشه و مهمترین عامل که دیگران نمی داند و من اما شاید، عاشق باشی، عشقی که بدانی هیچ سرانجامی نداره، اما این بازی را  همچنان ادامه دهی، داشته باشی ، چرا گریان نباشی؟

ز هر شاخی شکفته نو بهاری

گرفته هر گلی بر کف نثاری

نوای بلبل و آواز دراّج

شکیب عاشقان را داد تاراج

چنین فصلی بدین عاشق نوازی

خطا باشد خطا، بی عشقبازی

فلانی چی شده؟ ریس زنگ زده و ...

 : بابا آدم تو زندگیش  سالی یه بار گریه می کنه، اد همون شب همه می یان می بینن و فلانی به فلانی تا فلانی می گه و می رسه به گوش فلانی. کم مونده احمدی نژاد هم بفهمه!!

روز اول بهار و دوم بهار هم برای خودمون شدیم یه پا آشپز. نهار را هم در سبزه های تو باغچه مرکز می خوریم.

کارم شده خوانش کتاب و شعر، دیدن مستند های بین ساعت 17 تا 19 شبکه مستند و کلاه قرمزی و آب پریا

وقتی سبزی پری  درخت رو بغل می کنه باهاش حرف می زنه، وقتی اسامی دقیق محل های کوهستانی رو میگه، وقتی اساطیر اینگونه با آدم حرف می زنند، شیفته سریال آب پریا می شم.

روز آخر است و با نگهبان مشغول صبحانه خوردن .

 شبکه دو فیلمی به نام آسمان ابری  بی باران را در حال پخش است، پیرامون کودکان کار، یک مسافر کوچولوی از داستان سنت اگزوپری آمده با پسرکی جوراب فروش رفیق شده و ...

دلم هوای بچه هام رو کرده( بچه های کار و خیابان)

از تیکه های بامزه فیلم نگهبان می خندد و من بغضم می شکند، تششع مستقیم آفتاب را بهانه می کنم و دستم را جلوی چشمانم می گیرم

 تنها چیزی که می توانست حالم را جا بیاورد،آب دادن درختان توت و چنار و اقاقیا و تک درخت آلچه(گوجه سبز) پیشانی ساختمان  و سویدی ها(خر زهره) و نهال های تازه کاشته شده زیتون و هلو و بوته یاس پهلوی بود.چه خوش اقبال بودم که آن همه گیاه بود تا من سیرابشان کنم.

 شبش سه تا از بچه های ترخیص شده تیپ زده بودند و آمدند عید دیدنی.آری آنها هم باید عید دیدنی بیایند، آنها هم کس دارند.

 فلانی ترخیص شده، می گه می خوام برم ببینم از کجا بودم و ننه بابام کی بوده کجایی بودم و ..

 میگم فلانی این کار رو کرد و دیدی چی شد، تیغیدنش. نکن زندگیت و کن و هر وقت دلت تنگ گرفت بیا این جا، ما همه چیز تو هستیم.

میگم فلانی سال پیش ترخیص شدی! یادته چه قدر اضطراب داشتی و چه کولی بازی در آوردی

 قضیه بز درون رو گفتم و آخر مجبور کردنت بری. فلانی از اون سال تا این سال خیلی عوض شدی، تغییرات مثبت زیادی داشتی. خودت متوجه هستی؟

 آره آقا. خیلی عوض شدم. اون بز درون را به خیلی ها تعریف کردم. من بزم رو کشتم.

یکی دیگه از بچه های ترخیص شده میاد

دلش گرفته بود، آمده بود فقط با یکی صحبت کنه، همین، یکم سر به سر این و اون میگذاره و میره.

میگم اگر دلت گرفته بمون.

نه آقا این دو تا که موندن دارن شبکه نمایش می بینن، حرف نمی زنن.

 خوب بیا برات شعر بخونم.

بعد دو سه دقیقه که براش شعر می خونم، می گه من رفتم.

 هنوز خانواده تشکیل نداده ام و بچه ای بزرگ نکرده او نوه و نتیجه ای ندارم که بزرگ خاندانی باشم

 اما همین که بچه ها زنگ می زنن و اس می دن و تبریکت می گن ، میان عید دینی، همون حس رو به آدم می ده.

از زبان خسرو به شیرین:

به هشیاری مشو با من ، که مستی!

چو من بیدل نئی؟، حقا که هستی

مرا از لعل تو بوسی تمام است

حلالم کن گر آن نیزم ،حرام است

وگر خواهی که لب، زین نیز دوزم

بدین گرمی نه! ،کآنگاهی بسوزم

ترا هم خون من دامن بگیرد

که خون عاشقان هرگر نمیرد

گرفتم رای ِ دمسازی نداری

به بوسی هم سر ِ بازی نداری؟

بده یک بوسه تا ده، واستانی

ازین بِه چون بُوَد بازرگانی؟

کمند زلف خود را در گردنم بند

 به صید لاغر امشب باش خرسند

 تو دل خر باش تا من جان فروشم

 تو ساقی باش تا من باده نوشم...