این عید که تمام شد ، یک برنامه را بشدت دنبال می کردم

 سریال آب پریا

 حتی اس ام اس های انبوهی اول عید  به دوستانم دادم که این سریال را دنبال کنند

 با دیدن این سریال یک حس رضایت عمیقی در دلم می نشست.

 مدتها بود که این حس را تجربه نکرده بودم.

نگاه زنانه و لطیف کارگردان را در جای جای سریال می شد حس کرد

 دست مریزاد بانو مرضیه که کاری کردی کارستان

دنیای تخیل و شاعرانه ما را تا شعله های سرکش رساندی

 اگر بخواهم یک قسمت از مجموعه را در ذهنم جاودانه کنم

 لحظه زاری کردن سبز پری بخاطر عشق به عماد بود

 که برف پری می آید دلداری و همدری می کند او را می گوید

عمر  آدمی چون شمعی است، بسته است به آهی

 می آید و می رود

این سکانس بسیار برایم پر شکوه بود و بازی آن دو در نهایت ایجاز.

 ضمن آنکه برای اول بار بود که در صدا سیما عشق یک زن به مردی را این گونه به وضوح می دیدم

 شاید اگر انسانها به این امر واقف می شدند این قدر در مسابقه زندگی دست و پا نمی زدند

از این رباط دو در چون ضرورتست رحیل

 رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست


همیشه چهارشنبه سوری ها در شیفت ما اتفاق می افتد در این سه ساله

 و معمولن گریزان بودم از آن لحظات که بچه ها شیطنت می کردن

 امسال در شیفت بودم و هیچ یک از بچه ها نبودند و همه به مسافرت رفته بودند و به پیش اقوام

حال خرابی داشتم که مجموعه شعر کنسرت در دوزخ رسول یونان نیز آن را تشدید کرد

 یک چیزکی در ذهنم چرخید

 ترجیح می دهم آن چیزک را اینجا به نمایش بگذارم:

شهر جنگ است

 و بوی باروت

 در هوا

    در آسمان

              در بینی ام پیچیده است!!؟

نمی دانم چرا این مردمان به جنگ

 اینگونه شیفته اند که به زندگی نه!!

   سیگارت، نارنجک، مگسی

همه ی اینها جنگی را به خاطر می آورند

که به خاطر   ام نمی آمده است

در ناخود آگاه کودکی ام مانده بود

اما در این شب تاریک

 با آسمانی صاف و تمیز، اما باروت گون

 بر من آمد

 یاد پنجره هایی که صلیب بر روی آن نقش بسته بود.

دوز هایی که بر روی شیشه اما، بازی شده بود

یاد پناهگاه هایی که با مادر در ضربان قلبش

خوفناک به انتظار نشسته بودیم

انتظار مرگی ، دردی، آوارگی ای

یاد زیر پله هایی که این ضربان در دهانم

تاپ تاپ می زد

 و من تنها مراقب فرزندانی هستم که نیستند

نیستند اما باید باشند، باشند اما نیستند

 و من نگهبان درها و دیوارهای عتیقه مکانی هستم!!

که هزار سال از عمر آن می گذرد

 چه ترسی داشتم از بیهودگی

    و اکنون

 چه بیهوده می اندیشم؟