این چند وقت چند تا کتاب و فیلم و تاتر رفتم که همش یک جورهایی  با حال و روزم گره خورده هستند.

اول فیلم life of pe را دیدم

 یک فیلم هالیوودی که در نگاه اول افکت های انیمیشنی اش برجسته بود

 اما در لایه زیرین یک درد  دارد .به نام درد ایمان

نویسنده از این درد ، فیلم نامه ای خلق کرده بود که تا 2 ذقیقه آخر متوجه عمق مطلب نمی شدی.

 کمتر فیلمی دیدم که ایمان کییر گاردی رو اینگونه تصویر کرده باشد.

اکثر فیلم تنهایی یک پسر است بدون بودن با دیگر مردمان.

دوست دارم با کسی که این فیلم رو دیده تبادل نظر کنم

 

فیلم برف روی کاج ها هم فیلم معنا داری بود.و کلی سوال در ذهنم کاشته که هنوز برداشت نشده اند.

 اما یک قسمت فیلم که مربوط به دانستن حقیقتی می شود و طرف صاحب حقیقت حق خود می داند که بداند را سعدی در حکایتی از باب هشتم گلستان جواب خود داده.:

خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد

بلبلا مژده ی بهار بیار

خبر بد به بوم،باز گذار

 

تاتری از گروه آو رفتم که در نوع خود بدیع بود و خلاقانه و البته مهربانانه و خودمانی

 تاتری که به نظرم ایرانیته شده بود و از هیئت های مذهبی به شدت  الهام گرفته بود

مل پامنی

 کارگردان و بازیگران خوبی داشت، خبر از حالی می داد بی هست و شدی!!

 

تاتر آخری نامش لامپ بود

 که اوج تنهایی ها را ترسیم می کرد

 کاری که کارگردان در انتهای تاتر می کرد آن بود که دو روایت تلخ و شیرین برای آن در نظر گرفته بود که به انتخاب تماشاگر هر کدام را می خواستی با خاموش یا روشن کردن فندک برقرار می شد

 جالب آن بود که تماشاگران پایان شیرین را در نظر گرفتند

 و تاتر با یک بی مزگی جالبی تمام شد(البته کارگردان حق انتخاب را داده بود!!)

اما گویی مردمان باور ندارند تنها هستد و در تنهایی خود خواهند ماند،

 و به قول فیلم درباره الی

 یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه!!

 

و این روزها خداحافظ گری کوپر خوانی دارم

 به نظرم مرز هیچ و همه این قدر باریکه که میشه گفت مرزی نیست!!!(تلفیق فیلم life of pe که گفتم و این کتاب این جمله شده)

 

، تصمیم داشتم با توجه به کامنتهای بعضی از خوانددگان نسبت به کارم کمتر بنویسم

 اما وقتی می بینم بر بعضی اثر قوی خود را می گذارد مجبورم می کند بنویسم

 تا به حال یک یخچال و مبلغ 500 هزار تومان بابت بیماری قلبی یک انسان رنج کشیده از طریق پرچنان فراهم شده ،

 از خوانندگانم ممنون

 

محل کارمان 5 درخت توت بالای سی سال دارد

 و انبوه توت هایی است که همچون باران می بارد

 یک نگهبان مهربان داریم که هر شیفت خودش یک بسته کیسه نایلون می خرد و به مددجوهایی می دهد که بابت پرونده هاشون به اداری ساختمان مراجعه می کنند، می دهد که توت های ریخته شده را جمع آوری کنند(چقدر راحت می شود دل انسانها را شاد کرد)

 و ما بعد از ظهر ها که اداری  تعطیل می شود با بچه ها مشغول توت جمع کردن

 سبک توت جمع کردن من هم به این صورت است که همچون گنجشک هر توتی که افتاده باشد را برداشته و توک می زنم

 با خاک ، بی خاک، با مورچه ، بی مورچه( اهل شستشوی توت نیستم) گویی توت آب نخورده لذتی عمیق تر بر من می بخشد

 به همکارم می گم:

 مثل اجداد هزاران سال پیشمون دارم می خورم.هر چه آمد می خوری و می چینی و به آسمان نگاه می کنی(اما بدانید خیلی چاق کننده است!!!)

 

از درخت توت بالا می رم که توت های شیرین تر را بچینم

 یکی از بچه ها می گه ، مربی ما رو باش

 همه مربی ها می گن نرو بالا درخت می افتی

 اون وقت تو خودت می ری بالا به بقیه هم میگی این جوری برن!!

 

 

 

تولد همکارم است و به بچه ها می گم موافقید براش تولد بگیریم ، بچه ها استقبال می کنند( این همکارم رو بچه ها خیلی دوست دارندو البته حق دارند)

 

یکی از بچه ها میاد میگه من پول ندارم براش کادو بخرم

 میگم برو برام توت جمع کن مزدش رو بگیر

 3000 تومن می دم بهت

 میگه برم بیرون براش کادو بگیرم؟

میگم از خودش اجازه بگیر.

چون مطلقا درس خوان نیست ، اجازه نمی دهد

 آخر اجازه را می گیرد و می رود کادو تولد بگیرد(بچه نمی خواست بفهمد که می داند تولد اوست)

15 عدد بیسکویت هایپر!!!!

 میگم این کادو تو؟؟

میگه با 3000 تومن همین به ذهنم رسید

 (خدا خفت نکنه)

 همکارم میگه اجازه نمی دادم

 آخرش گفت:

 آقا امشب روز تول...( بقیه اش رو با صدای آروم بخوانید)

ازش می پرسم فلانی بقیه اش را آروم گفتی که متوجه نشه که تولدشه!!!؟

 

 

سوار آژانس شدم

می بینم فضا آشنا است(معمولن در کات های تصویری که می بینم نقطه یا چیزی را نشان می گذارم، که فکر کنم ناشی از کوهنوردی مان باشد که تا باز بتوان راه ها را بیام)

 می گم خانم ، با این ماشین یک آقایی هم کار می کنه، انگار این ماشین آشنا است و راننده اش قبلن یک آقا بوده؟

خانم با لهجه ای ترکی می گوید:

 بله پیسرمه

 بیکاره بعضی وگتا که من کار دارم با ماشین کار می کونه.

میگم پسر مودبی داری ازش یادگرفت

محاله تو رانندگی بوق بزنه

:آره صبرش زییادیه

تو دانشگاه دولتی گبول شد

 دو سال خوند ، این دوخترها ی شیطون نگذاشتن و دانشگاه رو ویل کرد

 میگم الان چه کار می کنه؟

هیچی نامزد کرده و می خوایم براش وانت بخریم

می گم ماشا ا.. دست به عاشقیش هم خوبه ها!!

یک خنده گوشه لبش نقش می بنده و میگه:

 اینها تو خونشونه که زود عاشیق بشن

 و میره تو فکر

 من هم