سیرک!!
یکی از خوبیهای وبلاگ این معرفی خوبهای زندگی است که برای هر شخص اتفاق می افتد
خوانش رمان خداحافظ گاری کوپر نوشته رومن گاری را مدیون وبلاگ اروندیها هستم.
رمانی که در این حال و روزم و روزگارم بیشترین نزدیکی را بهم داشت
کلن در روزگار کتاب خوانیم با چند شخصیت داستانی هم ذات پنداری های شدیدی داشتم و دارم
به نوعی که تا مدتها در تخیلم خود را در آنها می دیدم.
معمولن صبح ها اگر وقت داشته باشم تا نیم ساعت بعد از بیدار شدنم در این خیال ها پرواز می کنم.
کلن در میان کتاب هایی که خواندم ام سه ، چهار شخصیت هستند که هنوز قسمتی از وجودم درگیر آنهاست.
اولین آنها مانولیوس است در مسیح باز مصلوب نیکوس کازانتزاکیس است. نزدیک به 12 سال پیش خواندم ام و هنوز در جاهایی از زندگی او را حس می کنم
دومین آنها ایرج کتاب فریدون سه پسر داشت عباس معرفی است.
قهرمان مبارزه و سختی هایم اوست
سومین آن که اوج شخصیتهایم نیز هست
ستار ، کلیدر است. خیلی جا برای ستار هست که تحلیل کنم هنوز او را. همیشه معتقد بودم از من گل محمد در آمدن سخت است اما ستاری که بتواند گل محمدی در بیاورد شدنی است.
عاشق این پینه دوز آرام و لاغر هستم و هنوز دیالوگها او را با گل محمد بهترین نمونه از زندگی می دانم که برای بدست آوردن آن می ارزه زندگی کنی.
و این آخری لنی شخصیت داستان خداحافظ گاری کوپر است.
این تعلق به بی تعلقی و این که جاهایی از زندگی او با زندگی ام گره می خورد و این که چقدر دوست داشتم از آن عشقی که به آن مبلا شد وحتی پاک بود مبریشود، منزه شود.
داستان تقریباً باز تمام می شود
اما در ذهن بسته من لنی قطعاً مرد. در آزادی مرد و بی هیچ قیدی
قسمتی از کتاب:
" وقتی دیدید یواش یواش می خواهید دختری را برای همیشه در بغل داشته باشید بدونید که وقتش رسیده که جا خالی کنید. من درسی ندارم به شما بدم اما این رو از من داشته باشید: عشق دروغ نیست. چیز وحشت آوری نیست. به خلاف آنچه می گیوند به فیلم های ترسناک هم شباهت نداره. حقیقت داره.قشنگ غرقتون می کنه" ( قسمتی از موعظه های باگ بزرگ!!)
"می دیدم اگه یک خرده دیگه پهلوش بمونم زندگی برام ارزش پیدا می کنه. گلوم داشت جدی پیشش گیر می کرد. جدی جدی."
"... حالا ساده است. بچه دار می شی. اما بعد یه روز بچه ات میآد راست تو چشمت نگاه می کنه. چیزی نمی گه، فقط نگاهت می کنه. همین اون وقت چه کار می کنی؟ خودت رو می ندازی روی پاش؟ یا چی؟ ما می تونیم با هم خوشبخت باشیم و یه طفل معصوم مجبور نباشه کفارش رو بده..."
***
به لطف معرفی تاتر لابیرنت در وبلاگ مجمع دیوانگان
دیشب آن را رفتیم و دیدم.
تاتری که آدم از آن خرد بیرون می آمد، قسمتی از عمیق تریم معنای داستان را تو بازی میکردی.
مردد بودی بیرون بیایی یا نه!! با این که از وسط داستان آروز می کردی هوای تازه رو دوباره استشمام کنی.
این قدر خسته شده بودم که رسیدم خانه تقریبا بیهشو شدم.
کار نمایشنامه نویس و کارگردان و بازیگران در اوج بود.خیلی چیزها رو برای این روزهایم هویداتر کرد.
***
میگم فلانی تابستون می خوام بفرستم تاتر کار کنی. به نظرم استعدادش رو داری.
میگه چطوریه؟
نمی دونم چی بهش بگم.
میگم مطلب و صفحه ورق، کلی باید از بر کنی!!!
میگه پس نمی خوام.
میگم با کلی دختر و پسر کار می کنی ها
میگه می خوام.
همکارم وقتی که آمد ، میاد بهش میگه
آقا می خواد من رو تابستون ببره سیرک کار کنم!!!!!!!
خدا خَفَت نکنه.