آفتافه
چند تا بچه جدید به مرکز اضافه شده اند
زندگی سختیه این که هر چند وقت یکبار کلی تعلق خاطر و خاطره و بود و نبود رو ول کنی و به یک جای جدید و غریب کوچ کنی،
پرستو وار مهاجر بشی
اما تو که نمی خوای پرستو باشی
می خوای انسان باشی
با تمام شئون انسان جدید
کلی باید تلاش کنی این تغییر رو بپذیری و دوباره از نو شروع کنی،
این رو در چهره خیلی از بچه ها می شود خواند.
این جابجایی ها که از آن در این زمانه گریزی هم نیست باعث میشه نتوان به جایی ، کسی ، چیزی اعتماد کرد.نتوان ایمان را ریشه دار کرد. به حکم گیاهی می مانی که همیشه در آب بودی و ریشه دوانده اما هرگز ریشه در خاک ننهاده ای.
این گیاه آیا می تواند به درخت شدن، شکوفه کردن مومن شود؟
این گیاه می تواند به قدرت خاک ایمان بیاورد؟
پس زمان می خواهد تا به شرایط جدید خو کنی، نه این که دوست داشته باشی ، بلکه مجبوری ، می فهمی مجبوری؟
**
دو تا از بچه ها آخر شب آمدند،دم دم مای آخر های بودنشان است و در شرف ترخیص
سری پر باد دارند و دنبال جایی برای خاک و خل هوا کردن، جسماً هم رشد کرده و دنبال همواردی می گردند. از تواضع و غریبی خبری نبود، یک کتی آمدن.
مثل اینکه شبی خواهیم داشت!!
آره ، ظرف های ما رو کی میشوره؟
بله؟
تو محل قبلی ظرف های ما رو بچه کوچیک ها می شستن!!
یک آن در درونم گُر می گیرم
آخه حداقل این روزهام دقیقا می فهمم بیگاری کردن یعنی چه!
به روم نمی یارم
می گم این جا موقعیت جدیده از این خبرها هم نیست، بهتره به شرایط جدید عادت کنید.
کلن از قدیم هم دوست داشتم اگر قرار باشه کشتی بگیرم با اون قوی تر ه باشه. کوه برم اون خفن تره باشه، بدوم اون نفس بر تره باشه.
آخر شب که شد ، گفتم آشغال های آشپزخانه رو هم بر دارید ببرید دم در بگذارید و بعد بخوابید.
تو زندگیم آشغال نبردم!!
خوب اینجا یاد می گیری مسئولیت اجتماعیت رو بپذیری.
و جریان شروع شد
همکارم هم جریان رو در دست گرفت و در نهایت بین بردن آشغال ها یا شب را بودن در خارج از مرکز حق انتخاب دادیم و او اولی را انتخاب نکرد.
رفت
دوستش اما نرفت
کمی صدا بالا پایین کرد و گفت بگذار برگردد،
گفتم بیاد آشغال ها رو ببره ،قدمش رو تخم چشمانمان
:اون مرد این حرفها نیست.
خوب پس به انتخابش احترام قائل می شیم و...
برداشت دوم:
من پانزده ساله با این پسره، رفیقم
اون بیرون به هم می ریزه، کجا بره؟
...
الو
کجایی؟
تو بگوووو!
ببین بگو کجایی میام با هم بر می گردیم
و من در این دیالگ ها و حمایت ها بوی رفاقت ناب ، بوی رفاقت های جاهلی و داشی را می شنوم. از این رفاقت های فیلم فارسی های قدیم با حوزه های وسط خانه.از اونهایی که تو رفاقت عقل کار نمی کنه، مرام کار می کنه
از اونهایی که اگر ببینه وسط خیابون داری دعوا می کنی، نمی پرسه کی، چرا، چگونه، برای چی؟ اونها چند نفر اند و اون چند نفر؟
میاد وسط یا مشتی کتک می خوره یا مردی نامردی کتک می زنه.رفاقت فارغ از سود و زیان
البته به این نوع رفاقت ها جاذبه و دافعه شدید داریم، یک پارادوکس توامانم، در کوهستان شاید این تیپی بشم و در شهر هرگز.
برداشت سوم:
هم برداشت یک و هم برداشت دو شاید یک داستان ، یک رمان، یک نبود در بود باشد.
شاید
***
یعنی من آآاشق این کامیون ها و تریلی هایی هستم که یک جا ثابت، محکم و استوار و بر افراشته
برا آفتافه(آفتابه)برِ ماشین کار گذاشتن.
با 100 تا سرعت محکم ایستاده، خم به ابرو نمیاره، با فینگیل قدش نگاه راننده های کناری و مسافرهاشون رو از کامیون و تریلی و بارش به اون قدرت و عظمت به خودش معطوف می کنه
آآآآآششقتم