ماها
به هر زحمت و تهدید و تمهید و ... بود رازیش کردیم سربازی بره
با کلی ترس و هزار سوال جواب نگرفته آماده رفتن بود
ضمن اینکه هم بچه ها از شرایط سخت سربازی می گفتن، در حالی که نرفته و نمی دونند و خیلی هاشون معاف می شوند و هم بعضی از همکارنم متاسفانه غلو می کردن براش.
روز رفتنش شیفت خودم بود .
صبح ساعت 5 بیدارش کردم
بیدار نمی شد.5 دقیقه پا تخت نشستم و آروم آروم بیدارش کردم
موقعی که از در می خواست بره از زیر قرآن ردش کردم، آب پشتش ریختم و روبوسی کردیم و رفت
این آیین و سنت قرآن و آب رو خیلی دوست دارم
به نظرم امروزه که مسافرت رفتن ها زیاد شده این آیین کم رنگ شده
باید روش تعمل بیشتری بکنیم
حس خوبی بهش منتقل کردم و خودم هم حس خوبی گرفتم. این که متوجه کنمش با همه ی همه ی خطا ها و شیطنتهایی که به خصوص این اواخر کرده بود ، که ریشه هایی از تعلق را ما ها با هم گره زدیم.تعلق خاطرها، خاطره ها، بدی ها، خوبی ها به راحتی باز شدنی نیست گره هاشون.
یکی از دلایلی که سربازی خودم را در مرکز مطرح کردم و شاید حتی فایده ای هم برای شخص خودم نداشت، این بود که به بچه ها بگم یکی از همین اونها ( بچه ها( ما ها)، مربی ها و کادر تربیتی(اونها)) هم از خودشون است و شرایط یکسان است و تشویقی باشم برای رفتن از مسیر های سخت و ناهموار و غبار گرفته.
از آموزشی زنگ زده بود. با یکی از بچه ها صحبت می کرد و خواست با مربی شیفت هم صحبت کنه،آخه آدم که می ره سربازی(مخصوصا دوران آموزشی )می گرده کل زندگیش رو زیر رو می کنه ، بالا پایین می کنه، دیدی آدم کل یک کمد رو به هم می ریزه تا یک تیکه از خاطره ای مبهم رو پیدا کنه، و اون چیزهایی که براش مونده رو برسی می کنه ببینه چی داره ، چی نداره
کیسش پره یا خالیه، چقدر تنهاتره!!
در کجای زندگی یه
بقچه سفرش چقدر خالی یا پره
برای دیگران چی هست و...
با هام صحبت کرد
آخرش گفت از آقا فلانی(همکارم) یک ماچ آبدار بکن.
در این شرایط که شاد بودن سخته و برای سرباز سخت تر
شاد بمانی سرباز
همیشه در زندگیم جدا از موقعیت اکنونم به این قشر حسی داشتم که کمک کردن بر آنها را وظیفه خود بدانم
***
سر شیفت به موقع آمد، مرتب و منظم برخورد کرد و خوابید و رفت
می خواستن اونها شیفت اول میخشون رو بکوبند، گیر شیفت ما (من و همکارم)افتادن و میخشون تو سنگ آهن ما کج رفت .
یک نوع بازی قدرت بود
اما ، خوب دست ما پر زور تر بود،پر سمبه تر و هماهنگ تر بودیم، مانور های بیشتری از آنها داشتیمو البته قدرت قانون.و البته کسی بودیم که از استفاده از این قدرت نمی ترسیدیم.
خیلی خیلی از همکارنم در سازمان، از این قدرت و استفاده از آن می ترسن.
از برخوردمون رازی هستم
من و همکارم دیگه برای خودمون یک تیم شدیم،
***
در اون شب و اون ماجرای پست قبل
یک نکته برام جالب بود، بچه ها ی قدیمی، بجایی که بگن ما ها(بچه های بهزیستی ) و اونها(مربی ها)
شدن ما ها( بچه های قدیمی و مربی ها) و اونها(اون دو تا که تک می زدن)
ما(من و همکارم) شدیم از اونها
سخته آدم در شرایط( اونها) باشه و البته نه سنی، نه موقعیتی، نه محیطی، (اونها)را داشته باشه
اما از اونها حساب بشه
دم خودمون گرم!!!
***