شاید
يلدا تمام شد ولي ما با موضوع هنوز كار داريم .دوستاني در نظراتشون نوشته بودند كه چرا از ديد خاكستري به موضوع نگاه كردي والبته كه بعدش خودم گفتم كه به راستي چرا؟پس يك باز بيني در آن لحظه و آن روز كردم و به اين نكات رسيدم:
1.جايي كه من با كامپيوتر كار مي كنم ،نزديك پنجره است و تمام اتفاقات بيرون را ازطبقه سوم نظاره گر هستم .آن روز باد شديدي مي وزيد (5 شنبه) بطوري كه درختان سرو و كاج رو بروي خانمان را خم وراست مي كرد .آسمان دم غروب بود وهوا برخلاف انتظار بسيار تميز(حال و هواي سرماي دشت رو داشت).بعد يك مرتبه متوجه شدم لباسهايي كه رو بند است را باد دارد مي برد .پس بيرون رفتم ولباسها رو جمع كرد ولي سرماي هوا بر تنم نشست.همين كه داشتم فكر مي كردم براي يلدا چه بنويسم و به بيرون نگاه مي كردم و سرما تو جونم بود، نوشتم شد خاكستري. وگرنه من همان سهيل بامزه هستم كه هستم.شايد بشود آن پست را متأثر از محيط ناميد.
2.زمستان هم شروع شد.هوا سرد و در تهران البته كثيف .من معمولاً در زمستان مرگ انديش مي شم.به مرگ فكر مي كنم و چند روزي است كه فكر مهدي(هموني كه تولد مجازيم از مرگ اون ناشي شد)در سرم است.نمي دونم چرا نمي تونم مرگش رو هزم(هضم) كنم.اصلاً الان كجاست ؟چه مي كنه؟نمي تونم پاسخي براش پيدا كنم.آيا عدم شده؟ شايد شعر هاي خيام راه گشا تر باشه.شايد.
مرگ مهدي اولين مرگ از نوع نزديك نبود .چرا كه 4 سال پيش پدر بزرگم فوت كرد ولي چنين با مسئله درگير نشده بودم.با اينكه بسيار دوستش داشتم والان تنها خاطرات اوست كه مانده .ولي ياد مهدي از جنس ديگريست.شايد چون هم سن بوديم.شايدچون جوان بود.شايد ...
اصولاً مرگ بديهي ترين قسمت سرنوشت هر آدمي است .ولي نمي دانم چرا سعي مي كنيم اين بديهي ترين را فراموش كنيم .يا نه فراموش مي شود.و زمستان زماني است كه مي شود بيشتر به اين موضوع فكر كرد..از چند جهت:
1.درختان و گياهان خشكند .حتي چمن هايي كه به زور تكنولوژي هنوز سبزند ودرختان كاج وسرو كه سبز هستند نيز سبزي با تراوتي ندارند بلكه بي رنگ وبيمار گونه به نظر مي رسند وسرماي صبح گاهي نمدي از ژاله هاي يخ زده را روي اين بيمار ان مي كشد تا كار را به اتمام رساند(هر سال با ديدن درختان خشك شده اين سئول در جانم مي افتاد كه به راستي اين خشك شده دوبار سبز خواهد شدو با ترديد مي گويم شايد.با اينكه همه ساله اين سبز وخشك شدن ها را مي بينم .ولي باز به زمستان كه مي رسيم و درختان آن گونه مي شوند اين سئوال را باز باترديد جواب مي دهم شايد.)
2.طبيعت جانوري انسان هم فصل سرد خود را تجربه مي كند و آتش شهوت شعله اش ديگر نهيب تابستان را ندارد .
3.روز زود شب مي شود وشب دير روز.فرصت انديشيدن بيشتر است.
و اينكه در زمستان بيشتر هوس مي كنم شعر نو بخوانم ورقبتي به شعر كهن ندارم واكنون كه سخت دوست دارم، زمستان ناظري را گوش كنم(البته كسي نيست بگه به بقيه چه مربوط كه تو چه غ...دوست داري بكني؟)
بر كجاي اين شب آويزم قباي ژنده ام را
آفتابي ،اختري ،ماهي نمي پرسد نشانم
سينه مال لآ مال در ست دريغا غمگساري
دل زتنهاي به جان آمد خدا را دلستانم
از نگاه شور ديوان ،تلخم شيرين و زين پس
شعر خود را در شراب چشمانت مي نشانمدكتر سروش
نمره دیکته ۱۹