عید فطر
سی روز روزه داری هم تمام شد
شتاب روزگار را وقتی می شه فهمید که به پشت سر نگاه کنی و روزهای از دست رفته را ببنی و کندی روزگار وقتی است که روزهای نه چندان خوبی را داری سر می کنی و به جلو می نگری و من در هر دو این ها هستم
رمضان امسال فکر کنم سخت ترین رمضان در طول زندگی ام بود از هر لحاظ، و نکات جالب توجه ای داشت
مثلاً آنکه در 10 روز آخر عملاً یک وعده در 24 ساعت خوراک مصرف می کردم. و جالب این است که نمردم.
آدم فکر می کنه اگر تغذیه اش کم و زیاد شود، چه اتفاقی قرار است بی افتد
تازه به این نتیجه عملی می رسه که اتفاق خاصی نمی افته.
به قول دوستی اسیر ذهن بودیم در مورد تعداد دفعات غذایی و حجم ورودی غذا و نوع آن به بدن و... و این اسارات در هم شکست.
دوم اینکه البته کم خوردن باعث ضعف و بی حالی در ساعات پایان روز می شود و به این نکاته باید بی اندیشم که ما تنها سی روز در این فضا به سر می بریم وبعد این سی روز عید مان می رسد. میلیون ها انسان در روی زمین سالهاست که در این فضا زندگی می کنند.
امید آنکه روزی عید آنها هم برسد که عید همه ما خواهد بود
و سومین آنکه برای کم و زیاد کردن وزن بدن رکورد جالبی از خودم به جا گذاشتم و 7.5 وزن کم کردم.
ران های پاهایم از اون ضخامتش کاسته شده و شلوارم حالا راحت تر بالا می رود ولی احتمالن در دوچرخه سواری با توجه به این نکته ضعف پیدا خواهم کرد.
***
شب عید مهمان فرزندان کار بودم
مدتها بود که آنها را ندیده بودم
وارد فضای خوابگاه که شدم متعجب شدم
گلدانهای آپارتمانی بود که از سقف آویزان بودند و به طاقچه دیوارها لطافت بخشیده بودند.
و گلدانهای بسیاری که در هره پنجره خودنمایی می کرد.
و اخلاق های خوب. صحبتهای خوب نسبت به گذشته و روحیه خوب بود که در این فرزندانم می دیدم
یادمه برای یکشون که الان بیشتر شبیه مهندس ها تیپ می زنه و لباس می پوشه و بهش گفتم ،شبیه این دانش آموزای آلمانی شدی، فکر میکردم سه سال پیش که احتمالن تا دوسال دیگه از لب جوب جنازه اش را پیدا کنیم!!
اون زمان ها لباس های رپای آمریکایی می پوشید و این روزها این تیپ جدید با سازی جدید که آهنگ پدر خوانده بزنه و خدا را شکر که چشمه الهام شعر های سیاهش خشک شده(البته من شعر هاش را دوست داشتم)
موسسه یادمان نقش بزرگی در این امر ایفا کرده
از همه آنها ممنونم
به هر زبانی که بلدم و بلد نیستم
ممنونم
ممنونم
ساقول
سپاس
شکراً
Tank yoy
***
میگم برای افطار چی داریم؟آخرین افطاری است. می گه آقا خودم می خوام درست کنم
می گم چرا مگه آشپز نیست؟
میگه هست اما خوب درست نمی کنن
چند وقته خشکه میگیرم ،خودم درست می کنم!!
فرق فرزندان کار با شبانه روزی همینه
یک استقلال و اعتماد به نفسی دارن که نگو
حالا این بچه های شبانه روزی باشه از گشنگی تلف می شدن!!!
یا شبیه نیمرو می شن
خودم هم احتمالن همین طور باشم
به اضفه این که یا شبیه نیمرو می شم
یا نون و پنیر
***
چند روز پیش داشتم وبلاگ های دیگران را می خواندم ، و بیشترشون در همین سن و سال خودم بودند. موفقیتهای خوبی بدست آورده بودند. دکترا گرفته بودند. مدرسه گالو را جهانی کرده بودند و ...
در احوال خوب خودم نبودم و حسودی کردم بر عمر پر ثمرشون و به افتخارات خوبی که نصیب خودشان و دیگران کرده بودند،در حال های خوب به سر می بردند و صفت های منفی در من حاکم شده بودند
تا شب عید که با بچه ها بودم و تا صبح رفتیم فوتبال بازی کردیم و خوش گذراندیم.
7 نفره سواره پراید شدیم و پای جقله ترینشون رو از پنجره بیرون گذاشتیم تا جا بشیم
گارپوز(هندوانه) نزدیک های سحر خوردیم
رفتیم از سفره خانه با آن بوی گندش دلستر گرفتیم و...
با خودم فکر کردم هیچ کاری در عمرم نکرده باشم
یک شب عده ای بچه یتیم و سختی کشیده را شاد کردم
دیگه اون حس در من نبود.
بچه ها ممنونم ازتون
***
دارن آخرین قسمت مادرانه را بچه ها نگاه می کنند و من هم نشستم ، داشتم احوالات بچه ها را نگاه می کردم
بچه کوچکه اردلان(در فیلم) کنار مریم ، مادر جدید و مهربانش نشسته و همه راضی و شادن
یکی از بچه ها تو دل خودش ولی طوری که من می شنوم می گه:
...کش و ببن، تونست یه مادر برای خودش دست و پا کنه.
یتیم بودن خیلی سخته
نمی فهمیم و نخواهیم فهمید
خوشه های خشم و کینه و نفرت را در دل می کاره
این بنده های خدا باید کلی تلاش کنن تا با این صفتها کنار بیان تا بشن مثل بقیه
خیلی سخته
عزیزی می گفت محمد( مرد دوست داشتنیم) خودش درد یتیمی کشیده بود که این قدر آیه های یتیم نوازی در کتاب مبینش آمده.
این تیم باید کاری کارستان کرده باشد که نه تنها این صفتهای بد را در خودش کشته بلکه عصاره خوبی ها شده.