در شیفت بودم که یک وانت بلال آوردن

 از نگهبانی سئوال کردم ، گفت شهرداری بار دست فروش ها رو که می گیره تازگی ها میاره می ده بهزیستی!!

کلی دعوا کردم که چرا راه داده ماشین بیاد تو

 گفت دستور رئیس است.

 از نظر من حرام بودن این مال بدیهی بوده و هست، حالا هر کسی با زبان قانون و فقه و تعزیرات بیاد بگه نیست نیز نمی توانم بپذیرم

 بچه ها گفتن

نفری چند تا بخوریم؟

 به هر کس که می خواستم بدم، می گفتم این مال حرام است و نامشروع و یک مقدمه 5 دقیقه ای پیرامون غیر اخلاقی بودن این مال حرف می زدم( از بس حرف زدم خسته شدم، )

 بعضی از بچه ها که قبلاً دست فروشی کرده بودند نظراتم را پذیرفتن و نخوردند

آنهایی که بیرون می رفتند و کار می کردند هم پذیرفتند

 اما بعضی نه

 حالا این روزها انگور و مرغ و خروس و زنده هم آورده اند

 و چند تن از بچه ها از آنها نمی خورند( نه بخاطر مناسب دینی ، که اخلاقی)

 از کسانی که انتظار نداشتم، این رفتار اخلاقی سر زد

 شاید فردی در قسمتی از اخلاق سست باشد، اما در قسمتی دیگر محکم باشد،

گویی رفتاری اخلاقی رشد هگونی ندارد و می توان انتظار خارج از انتظار خود نیز داشت

اما این که پیرامون مسائل اخلاقی تا می توان صحبت باید کرد

 همین گونه است که عده اخلاقیون، یا آنها که بعضی رفتار های اخلاقی را انجام می دهند افزون می شود.

اون دو تا شیفت چقدر فک زدم!!!



یکی از بچه ها آمده می گه آقا دو سه روزه دلم درد می کنه

 فکر کنم از این انگور هاست که می گی حرومه!!

چیزی داری بخورم درست شم.

 و من شاید یک سو استفاده می کنم و می گم ،این جوری فکر می کنی.

 خوشحالم که دل درد گرفتی و به این نتیجه رسیدی.

 راستش نمی دونم خوردن مال هایی این چنین درد هایی این چنین بیاورد(فکر نمی کنم بیاوردش بیشتر در ذهنم سنگینی می کند ) و این نوع اندیشدن را نوعی خرافه پردازی خفیف نیز می دانم و در نهایت راز خواهد بود برایم.

اما گویی کارکرد هایی مثبت دارد برای آنهایی که عقلانی تفکر نمی کنند.

 در واقع به وجود آمدن خرافه نوعی کارکرد داشته برای جامعه عقل زدا.


***


این قدر ریش هایم بلند شده که وقتی شیشه ماشین را می کشم پایین و باد داخل میاد، با باد موج پیدا کنه!!!

حس جنگجویانی دارم که سوار اسبشون دائم در سفر بودن تا به انتهای خودشون برسن.

این روزها باید باهاشون خداحافظی کنم.


***

تو بیمارستان بودم

 بیمارستان شماره دو خلیج

 داشتم حال مراجعان را نظار ه می کردم

 اورژانسش که شبیه غسال خانه بود!!!

اما به یک نکته مهم رسیدم

 بدن و جان آدم، به تُف بنده!!!

آن همه هیبت و غرور و من منم ومنم های آدمی با یه تصادف و یک زخم و درد

 می پره

التماس می کنن یک مسکن بزنن بهش

ماندم چرا مردم برای مرگ عزیزانشون خود زنی می کنند و سر بر دیوار می کوبند

آدمی که به تُف بنده باشه زود هم از هم پاچیده می شه

 این برای همه ماها صادقه

وقتی همه این رو بدونین که خودمون هم همین جوری قراره پاچیده بشیم که این کار ها نداره!!!

قدیمی ها می گفتن هر از چند گاهی مردمان سر به گورستان ها بزنن تا به خودشان بیاند

 اما من فکر می کنم در دنیا مدرن سر زدن به اورژانس بیمارستان ها مفید تر باشه

این تُف بند بودن را کاملن متوجه میشه


***

برای این ها که تو کوچه پس کوچه ها ماشین هایشون را تند می رانند هم لازمه برن اورژانس

ببین چه بچه های گلی نالان شدن از بی احتیاطی ها