دیروز عید بود و به سنت قدیم خانوادگی همه در خانه مادر بزرگم که سید است جمع شدیم

کلی مهمان دور و نزدیک آمدن و رفتند

 جالب توجه بود برام افزایش این بچه های جغله ِ یک  - دو   -سه ساله که از نادانی به بامزگی می زنند

یک نکته که این بچه ها در سراسر روز داشتند، دائم  مورد مهر و محبت تام و تمام خانواده خود و دیگران قرار می گرفتند.

پدربزرگش می آمد می پرید بر دامن او

آن یکی به دیگر سو

مهر و محبت در تمام طول شبانه روز ،چیزی بود که آنها در آن غوطه ور بودند و هستند همچون ماهی که در آب شناور باشد.

این همان احساس امنیتی است که در دامن مهر خانواده رشد می کند و بالنده می شود و دوران صفر تا  هفت سال خود را در محیطی مطلوب طی می کند و در نهایت شخصیت بهنجاری از درون آن بیرن می آید.

اما

اما یادم آمد کودکانی دست فروش،کار، اسفندی، چهار راهی و.. ، در این سن امنیت برایش مفهوم خود را از دست داده

 با گفتن عمو می خری؟سعی در یافتن آن می شود و آن را بیشتر گم می کند

کودکانی که بد سرپرست شده اند و در نهایت و در پایان کار به ما می رسند.

حالا ما می خواهیم این و آن را بدی و خوبی و زشتی و زیبایی را و... بر ایشان فهم کنیم

ما به چه میزان ناتوان هستیم؟

دریایی از نشدن ها پیش روی این قایق کوچک باید شدن های ما می خروشد

 گاهی آن را در هم می شکند

این تاریخچه زندگی صفر تا هفت ساله معیوب  آن چنان زخم بزرگی در روح او می آفریند که من می خواهم با چسب زخمی مرهمی برای او باشم

زهی ز خیال باطل

در نهایت جامعه  و نماینده او قانون ، با او آن چنان رفتار می کند که به حذف تدریجی روان و ذهن و جسم او منتهی شود

گاهی جلساتی پیرامون فرزندان برگذار می شود که نتیجه آن درد آور است و لازم.

در هیچ جا نمی توان از او عذر خواهی کنم جز این جا

عذر خواه تو هستم .

متحیرم از آن  عده ای که سنت این دنیا و این عالم را عدالت نام نهاده اند!!!

چهار راه آیت ،کودکی 3 -4 ساله هست که اسپند دود می کند و هر بار که می بینمش درگیر می شوم

کاش می شد ذره ای از محبت دیروز عید مادربزرگ ، فقط ذره ای بر دامن او نیز می افتاد.

 

پاییز جان!چه سرد، چه درد آلود.

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصلِ فصل های نگارینم،

سَرد سکوتِ خود را بسراییم،

پاییزم! ای قناری غمگینم!

م.امید

این