بهار من كجايي؟
زاغی سیاه وخسته،به مقراض بال هاش،
پيراهن حرير شفق را بريد و رفت.
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ي عبور شبانگاه
پلك جوانه ها را
آهسته مي گشايم و مي گويم:
آيا اينان
رؤياي زندگي را در آفتاب و باران
بر آستان فردا ـ احساس مي كنند؟
در دوردست باغ برهنه چكاوكي،
بر شاخه مي سرايد:
"اين چند برگ پير،
"وقتي گسست از شاخ،
"آن دم جوانه هاي جوان
باز مي شود
"بيداري بهار
"آغاز مي شود.
شفيعي كدكني
اين چند روزه هواي تهران سرد وكثيف و غبار آلود است. گويي كوه هاي تهران را دزديه اند واز آن اثري نيست.
بهار من كجايي؟
من بهار مي خواهم.
يا لااقل تو اي ابر، برفت را بر بريز تا پليدي شهر را بپوشاني.
تا چند ساعتي بر روي برف گام برداريم
صداي جير جير كفش با برف را بشنويم.
تو اي ابر برفت را بريز.
(آخه من چرا اين هفته كوه نرفتم)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۶ ساعت توسط سهیل
|