رفتم برای مسابقات ورزشی که بین کارکنان کل سازمان ، هر سال برگذار می شود شرکت کنم

می پرسه کدام رشته؟

 میگم این ، اون ، اونی کی و اون وریه!!

 با دوچرخه و تیپ ورزشی رفته بودم و باد سینه ام خالی نمی شد.

 گفت چند سالته؟

 گفتم حدود سی

 گفت متولد چه سالی هستی؟

گفتم همون دیگه حدود سی.

 نه متولد چه سالی هستی؟

 گفتم 62

 یک کم فکر کرد

گفت نه سی بالاتری

 تو رده سنی میان سالان اسمت رو می نویسم، بین سی تا چهل ساله ها!!!!

شانست هم بیشتر میشه!!

آخ چقدر سخت بود خنده ماسیده شده بر لبم رو و تن خالی شده از باد!! رو تا حیاط سازمان نگه دارم!!

 

هنوز مقاومت می کردم و گفتم امروز ، فردا فراموش می کنم

 تا اینکه امروز هی با همکارم شوخی کردم و دستش گرفتم  و همه با هم می خنیدیدم

 تو گوشه رینگ گیرش انداخته بودم و بعد از ورزش صبحگاهی  و دور هم بین بچه ها و در حال صبحانه خوردن بودیم و پر انرژی و اون هم خواب آلود

آخر یاد این موضوع افتاد و آس حکمش رو رو کرد ، از گوشه رینگ در آمد و من رفتم اون گوشه

ضربه کاری زد

مدتها بود که این چنین گوشه رینگ گرفتار نشده بودم

حالا مجبورم این موضوع را یک جورهایی هضم کنم

 تا از آن گوشه بیرون بیام

اگر آلودگی بگذاره یه کوه درست و درمون برم .

 

 

***

در برنامه دوچرخه سواری اخیر

 4 عدد آبنبات چوبی گرفته بودم برای چهار نفریمان

 که کسی از دوستان از این منتهی الاآمال الکودکین  استقبال نکرد و دو تاش رو خودم خوردم در دو روز و  دو تاش رو هم گذاشته بودم برای دو روز دیگر

 خیلی کودک درون خر کیف بود،

آب نبات چوبی و بیابون( در ورن خیابون) و دوچرخه

آروزی کمتر کودکی ممکنه نباشه

 

اما در آن عکس که با آن دو تا بچه گرفته ام، یک از خود گذشتگی بزرگی زندگیم رو کردم و آن دو عدد آبنبات رو به آن دو دادم

بقیه بیابون رو هم بی آبنبات سیر کردم

یعنی از خود گذشتگی در حد مادر ترزا بود ها!!!!

 

 

***

 

بیابون و افق دیدی که خیلی خیلی وسیع است ، به نظرم با مولوی شدن  ها ، شمس شدن ها و رسول شدن ها رابطه مستقیمی داشته است

بصر و بصیرت واژه های عمیق و نزدیکی به هم هستند...

 

***

 و من این دو اضافه رو نوشتم تا خودم رو مشغول هضم کردن کرده باشم