مادر بزرگ و پدر بزرگم
به دیدار مادر بزرگ و پدر بزرگم رفته بودم، یا بهتر بگویم، ملوس و حاجی بابا.
گفتگو کردیم و ساکت شدیم، دیگر نوه هایشان آمدند و دو تا از خردسال ترینشان، یکی یکساله و دیگری شش ساله.
با آنها بازی می کردند،آنان در طبقه بالای خانه آنها ساکنند و ارتباط عمیقی با هم دارند.
داشتم از گوشه چشم آنها را می پاییدم
حاجی بابا واگویه ای با خود به زبان پرسشی از همسرش کرد
با زبانی ترکی و از عمق جان:
به نظرت می شه ما عروسی اینها رو ببنیم؟؟
و من در این سخن عشق دیدم، عشق به خوشبختی آن دو نوه که از نظر آنها اینگونه خلاصه می شود.
سئوالی حسرت بار و سراسر عشق
آن روز خوشحال بودم که آنجا بودم و این فضا را درک کردم
ملوسم چند وقتیست بیمارستان است، برای عیادتش این جمعه رفتیم، همه بودیم، آسانسور خراب بود و حاجی بابا نتوانست بالا بیاید و او را ببند.
چشمانش تر بود. اصلن نمی شد در باره ملوس با او حرف زد، و اینگونه عشق را به تماشا نشستم.
حاجی بابا برای من نماینده تمام عاشق های دنیاست.عشق به زن، خانواده و دخترانش.
نمی دانم فیلم "آموور یا" عشق / "مایکل هانکه" (کارگردان) را دیده اید یا نه؟
من فیلم هایی که پیرامون عشق است و از زاویه های گوناگون و بعضا متفاوت ان را دنبال می کنند، را زیاد دیده ام ، اما این زاویه دید از عشق که در فیلم بیان می شود به نظرم بهترین پاسخ به معمای عشق بود، و امروز در بیمارستان آن را دوباره با زبانی بی خشونت لمس کردم.
خوابها را شخم زدم
فقط اندکی گندم یافتم
دهانم را با آبهای سرد شستم
که طعم بوسه ی شبانگاهی را فراموش کنم
لباسهایم را در آفتاب پهن کردم
تا رویاهایی که بر آنها وصله شده بود
در گرمی آفتاب محو شود...
احمد رضا احمدی
و از بیمارستان به سلامت ترخیص شد
نوشته شده در چندین روز پیش