آخرین قسمت سریال آوای باران به شیفت من خورده بود

همکارم در شیفت نیست و من تنها در شیفت هستم.

این سریال را نتوانستم ببینم،

کلاً سریال های ایرانی را دنبال نمی کنم،

کل دیدن های من از این سریال شاید بین نیم ساعت تا یکساعت باشد و گویا با کسانی که کاملاً آن را دنبال کرده اند برابری می کند!!

شام را به بچه ها دادم بودم  و خورده بودند  و داشتند تماشا می کردند.

لحظاتی بود که باران

پدرش را فریاد می زد، اکثر بچه ها درگیر احساسی فیلم شده بودند و سعی می کردند با مسخره بازی  و ادا در آوردند از آن رهایی یابند

 یکی از بچه ها به اون یکی بچه نگاه کرد و گفت: فلانی گریه می کنه.

و او همچنان آرام گریه کرد.

 یادمه روزهای اول که آمده بود

 آمد گفت می یای تو بابای من بشی؟

 و من مجبور شدم برای اینکه وابستگی عاطفی به من پیدا نکنه در شیفت های بعدی کمتر ،توجه به او کنم.که آسیب این از آن کمتر است.

آری بعضی از بچه ها دقدقه این را دارند که روزی بگویند:

بابایی  بابایی بابایی...

و برای ان حتی حاضرند پدری که در کودکی آزار های سختی رسانده است را تکریمش کند، دنبال کارهای او در زندان و در کمپ ها بدود و آخرش بر او خبر رسانند که در خیابان فلان اوردوز کرده و ...

همزمانی این فیلم ، با خوانش رمان زندگی پیش رو از رومن گاری ،با ترجمه لیلی گلستان، و احوالت آن چند روزم

لحظات سنگینی را برایم رغم زده بود.

شاید این کتاب را میشد هر جایی خواند اما  نه در کنار بچه های آسیب دیده، که این کتاب را عینی تر می کرد، زنده تر می کرد واقعی تر می کرد، رئال تر.

خواندن این رمان که از زبان یک کودک  است در ابتدا کمیم است و تا به انتها نیز

 اما کمیک انتهایی کتاب حکم زغال آتشینی را دارد که در جانت انداخته باشند.

انتهای این کتاب مثل آن می ماند که سرت زیر آب باشد، پس هر از چند گاهی باید سر از آب در بیاوری تا نفسی بکشی ، تا خفه نشوی و شانس بیاوری که باد ،هوای تهران را زلال کرده باشد، پس می روی در حیاط قدمی چند می زنی و دائم ناله ناظری در آلبوم در گلستانه در گوشت می خواند از زبان سهراب که:

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری ست

 به نظرم رومن گاری درد انسان ، درد انسان ِتنها را خوب فهمیده بود.

قسمتهایی از کتاب:


"دوستم لوماهوت که او هم بچه جن..ه بود، می گفت طبیعی است که ما اصل و نسب معلومی نداشته باشیم و دلیلش هم عده مشتری های مادرهایمان است... همیشه مادرها مجرمند، چون پدرها به دلیل تعدد مشتری های مادرانمان در امانند.."

 "قرص ضد بار داری هم آمده بود، و حاملگی تصادفی را حسابی کم کرده بود.اگر یکی از  آن ها حامله می شد، عذری نمی توانست بیاورد..."


 "آقای هامیل می گفت که ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون آن خدا می داند چه بر سرما میآمد.."

"-اما سرطان نیست نه؟

-ابداً، خیالت راحت باشه

 به هر حال خبر خوبی بود و من شروع کردم به زرزر کردن از خوشیِ این که بدترین ها به سرمان نیامده. خیلی خوشحال شدم. روی پله نشستم و مثل یک گاو گریه کردم."


***

 این هفته برنامه آلاله قله کلکچال بود، هو و آسمان دل انگیزی بود.


ممنون از احمد آقا طاهرجویان و عکاس این برنامه آقا فرهاد