این هفته با حاج احمد دارآباد بودیم

 من و او، شاگرد و استاد با هم

یادش بخیر 13-14 سال پیش بود که با هم اولین بار آمدیم قله دارآباد(زمستانه) و من جوانی بودم ،نو رس با لبانی که تازه پشتش سبز شده ،  و او با محاسنی سیاه .و من با پوتین سربازی . چقدر در آن برنامه لیز خوردم!

 و امروز او با محاسنی سفید و من با ریش هایی سیاه و موهایی که کم شده اند!!

این برنامه خیلی حال کردم، خیلی

یک جور دوست داشتم باهاش تنها باشم، کمی حرف بزنیم، اما این کم پر بار باشه.

بخصوص که برف نو بود و آفتاب درخشان و ابری که در زیر پای تو بود و این یعنی آفتاب درخشان

باد میآمد و یک طرف صورتت یخ می زد، ریش و سیبل یک طرف چهره ات که از عرق و آب بینی بود می یخید

 و تو تنها کافی بود سری بگردانی تا آفتاب تمام رخ بر تو بتابد

همه یخ ها آب میشدند و آن وقت است که لبخندت کش دار میشود.

در این جور مواقع که برف نو ،آسمان آبی و خورشید درخشان همه با هم هستند، آن چنان حسی پیدا می کنم که نمی دانم آن لحظه خدا پرستم یا مهر پرست!!

ممنون احمد آقا طاهر جویان بابت این همه خوبی و این همه درسی که بر من دادی.

***

مدتها بود که خوشحالی بچه ای رو برای تعطیلی مدرسه ندیده بودم

اون روز که اخبار شبکه 5 گفت همه مدرسه های تهران(حتی افسریه ) تعطیل است، پریدن بچه ها رو هوا تماشایی بود.

بی خود نیست قانون می گه افراد زیر 18 سال کودک حساب میشن ها.

یاد دوران مدرسه خودم و تعطیلی های اون زمان افتادم

برای آلودگی تعطیل کردن یک حس غم و رنج بر انسان تحمیل می کنه ، اما برف جز شادی چیزی نداره.

 برف نو سلام

و البته با تاخیر خدا حافظ

 دیر آمدی زمین گرم بود زود آب شدی

***

از در میام تو و میگم :این هفته هم با هم میریم کوه.

یکی از بچه ها میگه:

آخ جون باز یک روز خوب دیگه ، کوه میای ریشت رو میزنی آقا؟


احتمالن جمعه با بچه ها کوه باشیم.

 این روزها با بچه ها که صحبت می کنم ، خیلی مثال های خوبی از کوه دفعه قبل میارم که هم برای اونها و هم برای من آشنا هستند و در نتیجه انتقال معنا بهتر صورت میگیرد

***

یکی از همکارمان که قدیم ترین همکار مرکز بود جابه جا شد

الان من و همکار هم شیفتم قدیمی و کهنه انجا شدیم

معمولن سوالهای مربوط به بلوغ و این حرفها رو می انداختم گردن همکارهای قدیمی تر

 و الان مانده ام چیکار کنم، همکار خوبی بود برای بچه ها و همکاران .و خیلی حیف شد رفت.

***

یکی از بچه ها میاد خواب شب قبلش رو تعریف می کنه

 خوب بچه های دوران بلوغ هم معلومه خوابشون چه جوریه دیگه!!

به جای حساسش که میرسه میگه بعد این علی لاشخور اومد من و از خواب بیدار کرد!!!

همه می گیم عجب عوضی بود ها!!!

***

بودا نوشته مایکل کریدرز و ترجمه علی محمد حق شناس و انتشارات طرح نو

کتاب بس ارزشمند پیرامون این شخصیت و نگرشش به هستی است.

 پیشنهاد می کنم کسانی که رنج می برند، از برای خود یا برای دیگران ،از خواند آن غافل نشوند.راهکارهای خوبی این استاد انسان ساز برای انسانیت استخراج کرده است.

 این کتاب در 168 صفحه است اما معانی بزرگی دارد که یکبار خواندن آن کفایت نمی کند.




این هفته برنامه اردهال و چال کبود داریم و پس مزار سهراب سپهری را خواهیم دید.

 بعضی به او در ادبیات ایران بودای کوچک نام نهاده بودند