به جغله می گم فردا تو گزارش می نویسم که با اون  پسره شبها نمی خوابید و با گوشیتون ور می رید و بازی می کنید.

 می گه  من که گوشیم رو خاموش کرده بودم. اون روشن کرده بود.

 خاموشی رو زدم و خوابگاه نیمه تاریکه.

 مجبوریم آروم صحبت کنیم. میگم من کاری ندارم!!

 یهو عصبانی میشه می پره بالا دو تا کف دستش رو بهم می زنه و با صدای آروم داد می زنه

 آقا گوشی اون بود.

 خندم میگره از عصبانیتش.

: باشه نمی نویسم!!

***

 

 دو تا داداش داریم ما که داداش بزرگه بعضی وقتها حال کوچیکه رو میگره و شروع می کنن بهم فحش دادن.

 یکی از بچه های بامزه خوابگاه می گه . بخدا ناموس جفتتونه ها!!!

 باز خندم میگره.

***

بچه ها یک توله سگ آوردن خوابگاه. گرفتن شستنش اما چون من و  البته بچه های دیگه مخالف بودیم انداخیتم بیرون خوابگاه.

شب شروع می کنه به زوزه کشیدن. نمی دونم تا به حال صدای توله سگ رو شنیدن یا نه. زوزه اش شبیه گریه بچه است. مجبور می شم برم  نصفه شبی بردارمش . دادم به نگهبان گفتم صبح قرار بچه ها بیان ببرن به یکی دیگه.

 این جغله ها خیلی دوستش داشتن.

 فکر کنم باهاش احساس همزاد پنداری می کردن. از بس یتیم بود توله.

صبح که شیفت رو تحویل دادم و رفتم بعد از ظهر بهم زنگ زده می گه : آقا توله  رو چیکار کردی؟

 ظاهرا گم شده بود.

 اتفاقا شب رو توضیح می دم. حس دوست داشتن قوی اش کرده بود. میگه باشه بیا تو شیفت!!!

 حس دوست داشتن، تعلق به چیزی و کسی، آدم رو قوی می کنه، شهامت می ده.

غروبش پیداش می کنن و می برن میدن به کسی دیگر

***

در این برنامه اخیر دوچرخه سواری یک گروه در واتساپ درست کرده بودم و گزارشات لحظه به لحظه سفر رو با عکس سعی می کردم در آنجا بگذارم.

 چند تا از بچه ها رو هم عضو کرده بودم.

 آمده می گه.: آقا می خواستم آپاچی بخرم سال بعد. اما الان می خوام یه موتور معمولی بگیرم  با یک دوچرخه که با تو بیام.

یعنی از این بیشتر نمی توانستم به هدفم برسم.

 از این گروهی واتساپی که درست کرده بودم خیلی راضی بودم ، بیشتر از اهداف مد نظرم نتیجه داد.

حتی تو اقوامم نوعی از سفر و لذت بردن رو معرفی کردم که دیدن میشه ارزان، و با لذت فوق تصور سفر کرد.

 هزینه سفر  دویسیت و بیست هزار تومان شد.

***

 نصفه شبی آمده می گه آقا باهات حرف دارم.

 میرم پیشش

 :آقا با یه دختره دوست شدم یهفتس بهم ریختم.

 

بیشتر شنونده هستم

می گه می گه

تا به اینجا

 اصلن تو چه جوری می تونی عاشق نشی؟؟؟

 عاشق کوه و طبیعت و کمک نه ها.

 عاشق همین دخترا!!

***

چهار ساعت با همکار هم شیفتم نشستیم تا سر موضوعی پسر جوان رو قانع کنیم سر موضوعی

 

 آخر شب رفت پس داد اون چیزی که بحث می کردیم رو

 اقناع کار سخت و طاقت فرسایی است.اما از خودم و همکارم راضی بودم. اقناع یک جوان بخصوص که نفع مادی هم در جریان باشه سخته و دقیقا مثل بازی شطرنج می ماند. باید شطرنج باز باشی!

***

عید نزدیک است و می خوام برای بچه ها عیدی بگیرم و بیشتر مد نظرم و با توجه به شناختم از بچه ها می خوام هدیه فرهنگی بگیرم. از نیره خانم ممنونم که مرا در این زمینه کمک کردن و کلی هدیه فرهنگی در اختیارم قرار دادند