با پسر جوانم رفتیم دانشگاه ثبت نام کنیم.

 این دانشگاه آزاد مزخرف ترین دانشگاه که می تواند  وجود داشته باشد.

 یادمه برای کارهای فارغ التحصلی خودم  اشکم در آمد . دقیقا روز آخر که میخواستم  با مدرکم از دانشگاه  بیرون بیام

 با خودم قرار گذاشتم که دیگه پایم را در  این دانشگاه نگذارم.

 سیستم اداری و بروکراتیک لعتنی اش آدم را له می کنه. تخریب گر بهداشت روان است.

حالا مجبور شدم برای دو تا از بچه هایم سه بار بروم.

 برای بار آخری پسرک از دست این سیستم بروکراتیک سخت خشمگین بود.

 در راهروی اداری فحش های چاوداری نصیب این سیستم می کرد.

 هی می گفت آقا این برگه بهزیستی رو نگیر تو سینه ات

  هی نگو بچه یتیمه!!

( نمی گفتم البته)

 

 گفتم پسر جان فکر می کنی همه عالم و آدم  تو کف تو هستند ببیند تو چه می کنی و چه آوردی؟

 ملتفت موضوع نمی شد. احتمالن من هم تو این سن اینگونه بودم.

آخرش که کارهای ثبت نام تموم شد

 گفتم بیا تو خودت دیگه بقیه کارها رو بکن.

 خانم حسابدار که دیدش گفت شما هستین پس آقای فلانی؟

 ( واقعا شبیه دخترهای هیجده ساله رفتار می کنه)

 یکی از قدیم ترین بچه های منه که چهار سال بیشتره با هم هستیم. کاری هم برای هم کنیم از رو رفاقته بیشتر.

 

من یادم نمی یاد برای ثبت نام دانشگاهم کسی کارهام رو کرده باشد، حتی  به نظرم این بچه ها بر عکس آنچه می پندارند نازک نارنجی تر از این حرفها هستند.

***

یک تفاوت که بین بچه کوچیکه و بچه های بزرگ هست این است که دنیاشون کاملاً متفاوته. انگار اصلاً لزومی نداره حتی حرفهای هم را هم بشنوند. یک سالن می بینی اون کوچک ها در دنیای خودشون هستند و آن بزرگتر ها هم دنیای خودشون.

 من تو خانواده تجربه این چنین که تفاوت سنی مشهود باشه و پر جمعیت باشه نداشتم. شما تجربه دارید یا فقط مخصوص  بچه های ماست!

***

داریم بازی فوتبال پرسپولیس رونگاه می کنیم، حمید درخشان مرا یاد شهلا جاهد می اندازد و ناصر ممد خانی

 بچه ها ازم سوال می کنند و تاریخچه ماجرا رو می گم.

 اصطلاحی زمان ما بود که  افرادی که در روابط این چنین می آمدن را

 خانم بازی می گفتند.

 و جالب بود که این واژه برای بچه های نسل کنونی با واژه ای بسیار رکیک تر تعریف می شود که به نوعی این واژه پیشش خدایی می کند.

 تفاوت کلامی نسلی به سمت رک گویی و رکیک گویی  و کلفت گویی کشیده شده است.

  به نظرم موسیقی و بخصوص موسیقی رپ و شاه آن امینه تاثیر زیادی بر این نسل  گذارده است.

 شاید در طول یک شیفت صد بار با کلام مودت آمیز  به بسیاری از فرزندان بابت کلفت گویی که خود نازک گویی حساب می کند بگویم عزیزم  با ادبیات بهتر.

***

 بعضی از خوانندگان دوست داشتنی برایم کامنت گذاتشه اند . ای کاش خصوصی نمی گذاشتند تا بشود وارد گفتگو شد.

بنده آنچه در پرچنان می نویسم یک در هزار آنچه گفتنی است ،!!

 

زمانی در حوزه کارم رضایت صد در صدی داشتم. الان از کارم و نوع کارم رضایت دارم و عمق درونیم راضی است، اما در عین حال ناراضی هم هستم. گویی نمی توانم این حس را بیان کنم. اصلاً برای خودم نیز ناشناخته است این که راضی باشی و لی نباشی .به نوعی وقتی تعداد فرزندان بالا رفته، درگیری ها زیاد و زیاد تر شده و عملاً از نقش تربیتی و مربی بودن کاسته شده و  به نقش مراقبتی و نگهبان بودن تغییر و تنزل پیدا کرده و شاید به این خاطر  این حس درونم ایجاد شده.

 

 اینکه در هر حال منتظر یک انفجار  خشمناکانه باشی که فردی فرد مقابلش را همچون دشنمی صد ساله ببیند   به مرور زمان خسته میشی .

 به قول فرهاد گفتنی ها کم نیست

***

 

پیشنهاد خوانش این کتاب را دارم

 بسیار مفید و کار بردی است. البته بر روی قسمتهایی از آن جایی برای گفتگو هست.

 

این کتاب رو بخونی بعد وسط کتاب ، دقیقا وسط کتاب، مجبور بشی بری  پسرک رو با زبان خشونت  برخورد کنی و هلش بدی تا بیشتر جلو نره.

 

از این ضد حال تر چی هست!!

 تا دو هفته دل و دماغ نداشتم از وسط کتاب جلوتر برم.

***

 

 این هفته تا گردنه کلکچال رفتم و عکس های خوبی گرفتم. شما را به دیدن آنها دعوت می کنم.

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی

 

مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم

که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی

می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش

به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی

 

 به مناسبت سالروز میلاد سایه جان