امسال عید نیز برنامه رکاب زنی داشتیم از پنجم عید تا سیزدهم عید و از نیشابور تا تربت حیدریه را  در جاده های نچندان مطرح رکابیدیم.

 661 عکس گرفتم که بجرئت می توانم بگویم 500 تا آنها  خیلی زیبا بود و خاطره بر انگیز

 و سخت بود از بین آنها تنها 41 عدد را انتخاب کنم. خیلی سخت.

 این برنامه هم گروه واتس آپی درست شد تا گزارشی تقریبا لحظه به لحظه داده شود.

 اکنون که عکس ها را می بینم باورش برام سخته چنین جاهایی را رفته باشیم. گویی در خواب ، رویای پرنیان را می دیدم!!

 

پنجشنبه ساعت 9.00 شب از ترمینال جنوب به سمت نیشابور حرکت کردیم.

صبح نیشابور بودیم. از آرامگاه خیام و عطار دیدار کوتاهی داشتیم چرا که  شش ماه پیش دیده بودیم و در خلوتی، تنهایی، دیداری عمیق داشته بودیم و اکنون بسیار شلوغ بود.

 

 از جنوب همان منطقه تاریخی به سمت روستاهای جنوبی همچون روح آباد و نوروز آباد رفته و در نهایت در روستای سالاری در مسجدش اتراق کردیم. آقای خافی  خادم آنجا بسیار باصفا بود. هوا بسیار سرد شده بود و تگرگی نیز بارید . اما ما در مسجد بودیم و به لطف سخاوت آقای خافی بخاری روشن.

 فردایش نیز آسمان گرفته بود و باران می بارید تصمیم گرفتیم یک روز و شب نیز در سالاری بمانیم.

 در نتیجه بیشتر با فرهنگ مردم روستایی اخت شدیم.

 بحـث های خوبی بین ما شکل گرفت.

 روز سوم از سالاری به سمت روستای استایش حرکت کردیم. قرار بود کدکن را هم برویم اما یک روز بارش برنامه را تغییر داد.

 از استایش نیز تا عطائیه که اول سربالایی بود رکاب زدیم. در راه در شور رود آقای برمدی ما را به چایی دعوت کرد و تا دو روز نیز پشتبانی می کرد از ما.

در عطائیه نیز در مسجد خوابیدیم.

 روز چهارم در هوای سردی مسیر سی  و دو کیلومتری و شیب جاده را به سمت گردنه و کاشمر آغاز کردیم. در چلپو نیز باز آقای برمدی در خانه خواهر ما را دعوت کرد و لحظاتی عید دیدنی کردیم.

بعد از ظهر به ریوش رسیدیم. شهری جمع و جور و قشنگ و در دل انبوه درختان بادام که همه در حال شکوفه بودند.

 صبحانه ناهار درست حسابی در این دو روز نخورده ایم و مهمترین وعده غذایی ما شام بود.

  از ریوش  دوباره سربالایی شروع شد تا در دو ساعت بعد به انتهای گردنه رسیدیم. از آن بالا متوجه میشیدم چند تا کوه را بالا پایین کرده ایم. با حسی از رضایت سرازیر پایین و کاشمر شدیم. در راه دو سایکو توریست فرانسوی نیز دیدیم و با آنها دمی گرم گرفتیم. همچنین آقای رجب زاده از مردمان باصفای کاشمر و دوچرخه سواران آنجا نیز ما را دید و چای و شرینی مهمان ایشان بودیم و در سید مرتضی برای ما زود تر رفت و اتاق گرفت. دمش گرم.

 سید مرتضی  پنج کیلومتری کاشمر می باشد.

 شب نیز اقای رجب زاده به همراه آقای نخعی از رکاب زنان کاشمر به عید دیدنی ما آمدند و لحظاتی با هم بودیم.

 روز چهارم :  صبح  به سمت کاشمر حرکت کردیم. مردم باصفایی داشت کاشمر. دل نشین

 اصلن فکر نمی کردم این منطقه ایران این چنین درگیر کوهستان و دشت باشد و سرد. تنها درختان بادام می توانست در منطقه رویش داشته باشد. از کاشمر به سمت نای و کاج و چنار( روستا هستند) حرکت کردیم. از ازغند به سمت جاده گاز حرکت کرده بودیم.

 در جاده گاز در حرکت بودیم. یک بار پنچر کردم . بیابان بود و کویر  و ناگهان از آخرین سربالایی سرازیر دشتی پز از گل زرد شدیم. چشم تا کار می کرد. گل زرد علف های زعفران بود که سالها بود نرویده بود و به لطف بارندگی امسال زمین را فرش کرده بودند. چه عطری در هوا جاری بود. واقعا دو روز مست بودیم و در کلمه نمی توانم بگنجایم.

 در راه خانواده توسلی آقا و خانمشان را دیدیم که در مزرعه کار می کردند و ما را دعوت به خانه شان کردند و شب مهمان آنها بودیم.

 خانواده ای بغایت دل نشین بودند بخصوص مادر

 هم نان می پخت هم در مزرعه کار می کرد هم گلهای آرپاتمانی در خانه داشت هم شرینی عید را پخته بود و هم حلوا از شیره انگور درست کرده بود. واقعا شخصیت بی نظیری بودند.

 شب نیز اشکنه و کله پاجه  مهمانشان بودیم.

 روز پنجم: از فرشه به سمت تربت در حرکت شدیم در همان جاده لوله گاز

 به زر مهر که رسیدیم( به اسم روستا دقت کنید

 زر  مهر)

در جاده گاز تا فرعی جاده گاز که به سمت تربت کشیده شده بود حرکت کردیم و  از آنجا از جاده جدا شدیم و افتادیم جاده گاز تربت.

جاده سینوسی بود و حال مخصوص خود را داشت. در راه تگرگی گرفت، شدید. پنچ دقیقه در شیب سرپایین تند رکابیدبم وهمین که خیس خالی شدیم نور زر گون آفتاب در آمد. قابل وصف نیست این حس و حال

 

 ساعت 5.00 بعد از ظهر به تربت حیدریه رسیدیم

 شب را در مدرسه پروین ماندیم و روز ششم نیز از تربت به سمت ترهان حرکت کردیم و سیزده تهران بودیم.

 

 جا دارد از امیر شجاعی سرپرست برنامه و همسرشان که شیرزنانه رکابیدند و مهندس شجاعی برادر امیر آقا تشکر و قدر دانی کنم

 

نوشته های واتس آپی را هم قرار می دهم چرا که در لحظه نوشته شده و هوای مطالبی است که در ذهنم همان موقع جرقه خورده است.

 

               

               

{این گروه بابت گزارش تصویری برنامه رکاب زنی از نیشابور به سمت تربت حیدریه ایجاد شده است‌

 در مسیر از کدکن(شفیعی کدکنی)کاشمر و... خواهیم گذشت.

امید است که این گزارش تصویری باعث انبساط خاطر و ایجاد انگیزشی جهت سفرهایی متفاوت و کم هزینه برای شما دوستانم باشد.

تاریخ اجرای برنامه

ششم فرودین خواهد بود

عیدتان مبارک

 زیادت شوید هر دم

۲

ما نزدیک شش ماه پیش هم به خیام و عطار سر زده بودیم

 در برنامه سبزوار مشهد

 اکنون هم گویی برای عید دیدنی میرویم آنجا

گویی فامیلیتی دور با هم  داریم

 راستش دلم هیچ برای خیام تنگ نشده بود اما عطار خیلی

یاد اول مهر ماه سالهای مدرسه افتاده ام

 دلت برای معلم ریاضی تنگ نمیشد و برای معلم ادبیات خیلی

 معلم ریاضیاتی که سخترین معادله ها را داده .حل کنی انبساط خاطری فرا میگیرت

 وای از روزی که حل نکنی

به هوش و ذهن خودت مشکوک میشوی

 و خیام معادلاتی داده که خود توان حل کردن ندارد

فقط راهکار فراموشی می دهد

 ابزار فراموش زدگی

اما معلم ادبیات

 اصلن قرار نیست چیزی حل کنی

 معلم شعر می خواند

 آقا اجازه

 بفرما پسرم

 میشه این بیت رو اینگونه هم تفسیر کرد

 پسرم...

با شعر مست میشوی

 با کلمه نشئه

و

ناگهان صدای زنگ می آید

 آقا زنگ تفریح هم می مانیم.

 

 

 

عطار بسیار شلوغ است

 از سکوت و عرفان اکنون بهره ای ندارد

 اسب و کالسکه

 عطار را با اینها چه کار

دیدید آدم یک رفیق ناب دارد

 ناب

 تک

 روزی می آیی به او سر بزنی می بینی مهمان دارد

 یک اشاره سر و چشم می کنید

 و تو به راه خود میروی

او به مهمانانش می رسد

 حال و روز الان من و عطار

است اکنون

خیام

 گفتیم معلم ریاضی

 اما از هر نوعش

 از آنها که سعی می کنه شیر فهمت کنه

 برای مثالهاش اشعار و امثال و حکم میاره

 این قدر ابهت داره که حتی شاگرد تنبله کلاس

 وادار به سکوت میشه

 حتی اگر نفهمه

 از اونهایی که تو ملاسش صدای سکوت است و صدای ساییده شدن گچ بر تخته سیاه

مرا قلاش می خوانند هستم

من از دردی کشان نیم مستم

نمی گویم ز مستی توبه کردم

هرآن توبه کزآن کردم شکستم

ملامت آن زمان برخود گرفتم

که دل درمهر آن دلدار بستم

من آن روزی که نام عشق بردم

زبند ننگ و نام خویش رستم

نمی گویم که فاسق نیستم من

هرآن چیزی که می گویند هستم

ز زهد و نیکنامی عار دارم

من آن عطار دردی خوار مستم

شاید شاگرد اول نشدی😄

باد می وزد یکی از دوچرخه ها را می اندازد زمین.

سر پرست برنامه به صاحب دوچرخه:

 چرا سرپا نمی کنی؟

بگذار کمی استراحت کند.( جان بخشی به شی)

سرپرست برنامه:

اگر هر کدوم از دوچرخه ها چیزی بشه کل سفر همه ما مختل میشه. باید حواسمون هم به خودمون هم به دوچرخه ها مون باشه.

 

 تازه برام کشف شد چرا در قدیم شتر جز نفرات حساب میشد.

در بیابان -کاروان -آن  صاحب شتر به بود و نبود شتر بسته بود جان

!!

عوض می کنم هستی خویش را

با هر چه خواهم- که با هر چه خواهی:

ز گاورس و گنجشک تا مور و ماهی.

عوض می کنم هستی خویش را٫ با

کبوتر

 که می بالد آن دور٫

زین تنگناها٫ فراتر.

عوض می کنم خویش را با اقاقی

که در سوزنی سوز سرمای دی ماه

جوان است و جانش پر است از جوانه.

عوض می کنم خویش را

با کبوتر-

نه با فضله های کبوتر

کزان می توان خاک را باور کرد و

سبزینه ای را فزون تر.

بسی دور رفتم؛ بسی دیر کردم

من آن بذر بی حاصلم کاین جهان را

نه تغییر دادم

 نه تفسیر کردم.

عوض می کنم هستی خویش را با-

 هر آن چیز از زمره زندگانی٫

هرآن چیز با مرگ دشمن٫

هر آن چیز روشن٫

هر آن چیز جز « من»

شفیعی کدکنی

چرا سفر می کنیم؟

سفری همچون کوه نوردی ها و رکاب زدن ها

که کسب فیضی حداکثری از سفر است. نه سفر با هواپیما و قطار و ساکن شدن در هتل ها که به نظر نگارنده سفری حداقلی است.

 

 

۱. ارتباط پیدا کردن عمیق با طبیعت

شاید هزاران بار از کنار جاده با ماشین رد شده باشیم. اما با دوچرخه دلت می رود پای گلهای در آمده در کنار جاده

۲. لمس عناصر طبیعی همچون باد - کمترین وزش  در جهت موافق یا مخالف در روند سفرت - اثری در سفر دارد. دیگر عنصری بیگانه در زندگیت نیست که گاهی در اخبار بشنوی باد امروز درختی را شکست و برق فلان منطقه دچار مشکل شد و تو باد را از اخبار بشناسی

 موجودی بیگانه باشد.تو شناخت او را از لالبلای وزش بین تو و دوچرخه خواهی شناخت.از نزدیکی رگ کردن. از وردهایش در زیر گوشت

۳. لمس ملموس جاذبه زمین

در کمتر موردی از سفرهای حداقلی شما آن را لمس می کنی

 در دوچرخه بالا پایین شدن یک درجه شیب جاده در لحظه سفرت اثر گذار است.

 گاهی به سرور تو را وامیدار گاهی به تلاشی سخت.

۴. آفتاب و وجود پر معنای آن را در سفر احساسی عمیق می کنی . اگر رو به خورشید می رکابی در تک تک سلولهایت تفاوت را احساس خواهی کرد.در سوز سرما یا در روزهای نیمه ابری به دنبال آفتاب می گردی تا دمی گرمایش را بربایی. گاهی بین خود و آفتاب یکی شدن احساس می کنی. سوخته شدن . نور شدن

۵. صدای طبیعت . از صدای باد گرفته تا صدای پرندگان و سگهایی که گاه و بیگاه دندان بر تو نشان می دهند همه عناصری است که زمین صدای خود را بر تو هم آوا کند

۶. در لحظه زندگی کردن

 دم را غنیمت شمری

 امروز را رفتن تا فردا

 که به قول شاعر دغدغه

 دلت با دگران است را نداشته باشی

در لحظه زندگی کردن بایستی عمیق تر بیان شود.

در لحظه زندگی کردن یعنی امروز اتوبوس گیرم آمد. روزی دگر فلان قدر رکاب زدم. روزی دگر در مسجدی جایی.

در بی نانی ٬ نانی.

فرصت فکر کردن به گذشته نداری

 ابلهی است به آینده فکر کردن.

همین که می رکابی و دوچرخه به جلو می رود بس است تو را

۷. عنصر زمان

 در عین کند بودن برایت مهم می شود چند دقیقه دیر تر و زود ار تو را از باد و بارانی می رهاند یا به یغما می بردت

۸. چالشی بودن این نوع از سفر

زمان حالت را

 با پنجری با باد مخالفی٬ شیب تندی

 خلق پایینی ٫ پارس سگی ٫ تگرگی باد کامیونی و... و واقف به زمان میشوی.

 

ادامه دارد...

( اگر دوستان مطلبی در این راستا تجربه کردند بیان کنند لطفا)‌

دیروز از لحاظ ورزشی و مردمشناسانه( فرهنگ مردم این خطه در خصوص تکریم غریبه( مهمان) ) بیشترین کارکرد را در طول سفر داشت

کاشمر خیلی شهر مهمون نوازی بود

هر کی ما رو میدید رو بوسی می کرد

 یکییشون یک جوری ماچم کرد که بابام تو زندگیم این جوری ماچم نکرده بود😄

چون گل زعفران در پاییز در می آید و این علف ها با گل های زرد در اول بهار می روید. پس لزومی ندارد وجین شود

 پس دشت پر از گل میشود و فضا عطر آگین میشود

چرا سفر میکنیم؟

۹. تجربه زندگی در زندگی های موازی را بدست می آوری

 زندگی در اعماق سرزمینی در دل کوه هایی که به بیابان ختم میشود. کن تجربه ای نیست و حتی به نطر اگر از دید انسان گرایی و اومانیستی به موضوع نگرش شود مهمترین میوه سفر می باشد.

 

۱۰. خود در درون فرهنگ آن منطقه شیرجه می زنی دیگر با تو و شناگریت است که تا چه عمقی از این بحر ناپیدا فرو روی و چه مقدار در و مروارید استخراج کنی

۱۱. به طبیعت دل نگران میشوی

 به همان مورچه ای که نخواستی زیر چرخ دوچرخه رود دل نگران میشوی و لز این که با بارش به مقصد برسد دل خوش

۱۲. چون در رکابیدن هستی و هورمون های شادی بخش( آدرنالین و ٱدر مورفین و...) در بدن پخش میشود با کمترین منظره زیبا٫ عطر خوش ٫ لحظه ناب ... به قله خوش لذت و شکوه لذت می رسی

۱۳. با کلمه حسی از رضایت خاطر بدست مئ ٱوری. با اسامی ده ها و روستا ها در ذهنت بازی می کنی خوش باشی باتابلوی آن عکسی می گیری. در این سفر با اسم روستای زر مهر خیلی حس و مهر خوبی کسب کردم. یا امیر ارتباط کلمه خود - خدا - خود آ( به خود آ) را درک کرده بود.

جا داره از زهرا خانم تشکر ویژه کنم که هم مدد رسان ما بودند و هم کاری مردانه کردند که به قول عطار:

اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام می‌فرماید: ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث. کار به صورت نیست به نیت است. کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم...

 چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت. چنانکه عباسه طوسی گفت: چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال! نخست کسی که پای در صف رجال نهد، مریم بود علیها السلام.

و از مهندس امیر شجاعی که به راستی از دل نقشه ها راه های بکری رو انتخاب می کند که حتی خود هیئت دوچرخه سواری کاشمر هم نشنیده بود و تشکر آخر از مهندس شجاع شجاعی.

ما احتمالن در هفت ماه آینده مسیر را از تربت به سمت بیرجند ادامه خواهیم داد.در فصل چیدن گلهای زعفران و از میمه آرامگاه ابوسعید و ... گذر خواهیم کرد

۲آوریل، ۹:۴۵ - soheil: هزینه برنامه ۲۳۰ هزار تومان برای هشت روز که حدود مبلغ ۱۵۰ هزار تومان هزینه حمل و نقل خودمان و دوچرخه هامان بود و چهل هزار تومان هم حریمه آقای پلیس راننده اتوبوس رو برای دوچرخه!!

 مورد قانونیش هم حمل کالای تجاری بود!!!

 شاد باشید و بر قرار خدا نگهدار}