امسال بعد از سالها تحویل سال رو پیش بچه ها نبودم.

 حدس بسیار زیادی دارم که امسال سال پایانی من در این کار مربی امور تربیتی بودن کودکان است.

 حسی از غم و شاید شادی

***

در ایام عید که بنده در حال رکاب زدن بودم بهم زنگ زد

 خسته بودم  و در خواب شبانه و نتوانستم جواب بدم تا فردا شبش بهش زنگ زدم

:سلام ، امری بود؟ کاری داشتی؟

: آقا حدس بزن کجام؟

 خونه فلانی.

 نه خونه مادرم آمدم.

آدرسش رو پیدا کردم و گفتم بیام ببینمش.

پسرک بعد از  15 سال به دیدار مادر خود شتافته بود.

گفت میای تو شیفت با هم صحبت می کنیمخیلی حر ف دارم.

 

تا دو سه شب خواب آن پسر و شیفت رو میدیم.

راستش الان که دقت می کنم تقریبا هر شبی که در خوابگاه نباشم و در جایی دگر خوابیده باشم خواب شیفت و بچه ها و دردها و خنده ها و... شون رو می بینم

عمقم خیلی باهاشون گره خورده.

خیلی

 به قول یکی از بچه ها تو خودت یکی از ما شدی

 بچه بهزیستی!!

 

بعد از نزدیک سه هفته سرکار رفتم و شیفتم شده بود.

 بچه ها سر و صورت جدیدم رو می دیدند و تا شب تا بهم نگاه می کردند انگار جک شنیدن و می خندیدند.

 می گفتن شبیه کله پاچه شدی.

 دلم برای تک تکشون تنگ شده بود.

 حتی اونهایی که مشتی اذیت می کنند.

 

رفتم از پسرک درباره مادرش پرسیدم.

 آقا از شوهر خواهر ناتنیم که آدرس داشت آدرس گرفتم و رفتم . 16 ساعت تو راه بودم.

 رفتم رسیدم

من: خوب وقتی دیدت گریه اش گرفت؟

 :آره گریه اش گرفت و نمی گذاشت از بغلش بیرون بیام هی سر و صورتم رو ماچ می کرد.

تو چی:

 این پسر اگر ببنیدش صورت جدی داره و درون گراست و تا به حال یادم نمی یاد گریه اش رو دیده باشم.

منم گریه ام گرفت.

 مامانم گنگ ه. نه می شنوه و نه می تونه حرف بزنه.

 دایی هام می گفتن بچه که بودی تو حرفهاش رو ترجمه می کردی.

الان اصلن نمی فهمم چی میگه.

 شب کنار اون  خوابیدم هر وقت بیدار شدم دیدم بیداره و داره من و نگاه می کنه، انگار می خواد من و نفس بکشه.

نتونستم بیشتر بمونم فرداش برگشتم.

 یه شوهر پیر داره که می زنتش. خواستم برم چیزی بگم بهش

گفتم اگر من برم بدتر می زنه.

خیلی اذیت شده مادرم.

بهش گفتم بیا ترهان با من زندگی کن

 کفت نه من باید این دخترم رو بزرگ کنم( یک خواهر  یازده ساله داره درواقع این پسر ما)

 

گفتم نباید می گفتی بیاد باهات زندگی کنه.

 سخته آدم همیشه عاقلانه حرف بزنه و خودش رو نسپاره به امواج احساسات و خیلی حرفهای دیگه زدیم و...

...

***

 

میگه آقا دکتر گفت نوشابه و چای و پیاز و ترشی نخور

 ترش شدن معده ات درست میشه

 پس چرا نشد؟

 

تو عصبانی میشی تو خودت می ریزی

 : راست می گی آقا

 

 تازه این رو بهش نگفتم که ترخیصی و استرس رفتن تو جامعه و کار و درس دانشگاه ات هم همش می ریزه رو معدع ات و برای همین می ترشه

روزگا چیز دیگری از این بچه ها خواسته.

 کسی می تونه وقت بگذاره و فیزیک پیش برای یک دانشجو توضیح بده؟

***

 

دوستانی که کار و کار پاره وقت سراغ دارند به بنده اطلاع بدهند. مخصوصا برای این یکی . تا سقف 35 میلیون تومن حاضرم خودم سفته بگذارم.

 احتمالن مجبور شه دانشگاهش را رها کنه اگر همین جوری پیش بره.

***

جغله آمده می گه آقا می گذاری برم حموم؟( این حموم آخر شب یک دنیا حرف  داره شاید روزی بازش کنم). آخر شب هست و اجازه نمی دهم

 می گه جون من

 :نه

 جون خودت

: نه

 جون فلانی( بچه ای که از قدیم با هم بودیم و بچه ها خیال می کنند من اون رو بیشتر از بقیه دوستش دارم)

: میگیرم بغلش می کنم  به شوخی می گم برو بچه

 من و دست ننداز.

 

 

 

***

یکی از بچه ها رفته بود گوشی گرفته بود  و اینترنت که بره آهنگی که خسرو شکیبایی خوانده بود رو دانلود کنه

 مادر من مادر من تو یاری و یاور من

 

***

برای کارهای درکمانی یکی از بستگان رفته بودیم بیمارستان تخصصی ریه.

 تو حرفهای مریض ها و بیماران بودم

 یکی از بیماران داشت به بیماری دیگه توضیح می داد

 که:

 بی مادر بزرگ شدم

کسی نبود سرما که خوردم ، تر و خشکم کنه وقتی بچه بودم. اون سرما خوردگی ها ریخته تو سینه ام و شده یک درد قدیمی

 بی مادری همینه دیگه...

***

  بعد از مدتها این هفته رفتم شب رو شیرپلا خوابیدم و صبح هم رفتم قله توچال.

 آشبار دوقلو و آبشار سوتک پر آب بودند و تماشایی