انسان بودن
رفتار و اخلاقش طوری هست که نه بچه ها باهاش زیاد جوش می خورند و نه مسولین.
می شینم کنارش.
براش یک پیتزا مخفی کرده بودم.
همین که می خوره با هم گپ هم می زنیم.
حرف می زنیم
تا یک موضوع جالب پیدا می کنه.
دوست دارم این زن و شوهر هایی رو که دست هم و می گیرن و تو خیاباون ها راه می رن بزنمشون. ازشون متنفرم( این دیوی تو کلاه قرمزی این کلمه تفنر رو چقدر جالبش کرده، عاشقشم)
می گم راست می گی، خدا وکیلی؟
نمی زنمشون که هه
اما دلم میگیره که من کی میشه که دست زنم و بگیرم و باهاش راه برم و زن و زندگی داشته باشم؟ چرا آنها راحت دست زنشون رو بگیرن من نه!
همین که با بچه ها جوش نمی خوره و ما ها هم متاسفانه نتونستیم باهاش اخت بشیم ، باعث شده بره سمت خلافکار ترین بچه هایی که سالهای پیش از همین مرکز ترخیص شدند.
یک حسن بزرگی که داره، عاشق حیوان ها ست
ماهی داره و کبوتر و قبلاً مار. از مارش می ترسید و از معود کسانی که می توانست براش جابجا کنه من بودم و از آن زمان ارتباطش باهام بهتر شد.
یاد یک مصاحبه رسول نجفیان می افتم چند سال پیش در یک روزنامه:
رسول نجفیان:
من تو خیابون حتی دست زنم رو نمی گیرم، غذا نمی خورم که نکنه دل یکی با این کار من بشکنه...
انسان و انسانیت ، چگونه رفتار کردن ، تعقل کردن روی تک تک کلمات و رفتار های ماست.
خیلی خیلی سخته.
این هفته با بچه ها میرم کوه و یک شب مانی هم خواهیم داشت.
بچه هایی که ترخیص شدند و پولشون مدتهاست نیامده و در یک حالت برزخی هستند.
حدس فراوان می زنم که این کوهپیمایی که همچین آسون هم طراحیش نکردم و نیاز به یک کم همت بیشتر داره ، بتونه این بار روانی رو ازشون کم کنه.
سال پیش که تو این دوران برزخی قلب یکی از بچه ها توسط دیگری ترکید.