من و توچال
بعضی وقتها که می خوام پرچنان رو آپ کنم، حجم عظیمی کلمه به ذهنم هجوم می آورد درست
مثل همون طوفانی که سال پیش تهران رو در نوردید
نمی دونم از کجای این کلمه ها که مثل کاموا بهم پیچیده اند سرنخ رو بگیرم و شروع کنم.
این هفته با پنج تا از بچه هایی که ترخصی شدند و منتظرند که مراحل اداری تمام شود و مستقل شوند رفتیم قله توچال،
بگذارید از مدتها قبل شروع کنم
از رابطه من و توچال
بر میگردم به اولین صعودم در سیزده – چهارده سالگی
شاید چند ده بار از آن زمان تا این سی و دو سالگی من و توچال با هم خاطره ساختیم.
راهی که من و به توچال و کوه وصل کرد، معلم اولش بابام بود و بعدش احمد آقا طاهر جویان.
همان زمانی که در دبیرستان بودم و در کولاک شدید پشت حاج احمد قایم می شدم و یک دفعه می دیدم روی قله ایستاده ام.
حالا چی شد روضه به صحرای کربلا خورد؟
فکر کنم متفاوت ترین صعود توچالم را بااینکه ده ها بار انجام دادم این هفته تجربه کردم.
دیگه مقدمه نمی گویم و اگر خواستید می توانید پست قبل را مطالعه کنید.
بچه ها دقیق راس ساعت میدان دربند بودند.
باران می بارید
دو بار برنامه رو بخاطر باران کنسل کرده بودم .
بچه ها با نگاهی به آسمان با چشمشان پرسیدند
کجا می وری؟
: کلن طبیعت حال می کنه که در سختی با او همراه شوید( بچه ها نگرفتند منظورم رو، از زندگیشون تا این کوه، طبیعت همراه شون نبوده)
شروع کردیم به صعود.
هیچ کدام از دوستانم همراهیم نکردند. به هر حال زندگی پیچ و خم داره و باید آن را طی کنند دیگر.
وسط راه اما مرتضی آمد.
دمش گرم.
شاید یک سال بیشتر بود ندیده بودمش
اما آمد
مرتضی هم معلم است.
شاید حسی از معلم بودند مرتضی را وادار به همراهی کرده باشد.
رسیدیم شیرپلا.
تا اینجا کار بچه ها کیف کرده بودند. شام هم آب گوشت به همراه گوشت کوبیده درست کرده بودم که مادر بر آن نظارت داشت.
بچه ها کم مانده بود انگشتشان را هم بخورند
از یکی از بچه ها خیلی خوشم میاد.
دید میز کناری مان وسوسه این غذای لذیذ شده اند در ظرفی ریخت و به آنها هم داد. از بچه ها خیلی دل گشاد بودن یاد گرفتم در این چند سال خیلی.
شب هم رو به تهران یک هات چاکلت خوردیم و در خوابگاه خوابیدیم.
صبح پنج و نیم بیدارشان کردم و بعد از خوردن صبحانه ای مختصر عازم قله شدیم.
از هر وسیله کاپشن گرم و کاپشن باد گیر و کلاه و دستکش پنج تا آورده بودم و بچه ها پوشیدند و بارم خیلی سبک شد.
نزدیک های جانپناه امیری نفس بچه ها دیگه گرفته بود
باد شده بود و ارتفاعی را برای اولین بار تجربه می کردند.
در امیری استراحتی کردیم
یک املت دادم خوردند و پوشش تک تکشان را درست کردم تا در اولین دیدارشان با توچالدرست و صحیح روبرو شوند.
فردی از هلال احمر پشت بیسیمش اعلام کرد، سرعت باد پنجاه و پنج درجه است!
و در این چند روز کلی برف باریده است و راست هم می گفت . نسبت به هفته قبل که آمده بودم شاید در قله یک متر بیشتر باریده بود.
دم در کسی به کفش و لباس بچه ها نگاه کرد و گفت نرید بالا، طوفان است و کفش و لباستان مناسب نیست.
نگاهی به من کردند.
اینها فرزند طوفان روزگارند، از طوفان چه می ترسانی
گفتم من باهاشون هستم و وسیله اضافی باز هم دارم و هر جا دیدیم مناسب نیست باز خواهیم گشت.
ترسی در دلشان انداخت و در دلم
اما به خدا و خودم ومرتضی ایمان داشتم و نمی خواستم این تجربه نابی که شاید از سیزده مییلیون انسانی که آن پایین بودند تنها چند صد هزارمشان تجربه می کنند ، محروم شوند.
افکاری در ذهنم می چرخید.
همین جوری ریس و اداری و اداره بخونت تشنن
کافی از دماغ یکیشون خون بیاد تا به صلابه ات بکشند.
اصلن یواشکی برداشتی اینها رو آوردی که چی؟
و اما خدا با من بود و اون قدرت روحی عظیمی که در کوهستان مرا احاطه می کند.
خواهیم رفت.
از امیری تا قله جدال واقعی بچه ها با توچال شروع شد
باد و طوفان و گاهی هم آرامش
و مناظر بدیع از بازی ابر و نور و آفتاب را نظاره گر بودند.
یکی از بچه ها پرسید آقا این دوده ؟
نه جانم ابر و مه
بچه ها دقیقا در رویایی که حتی ندیده بودند لحظه لحظه گام بر می داشتند
جز یکیشون که فوتبالیست قابلی است و تمرین های خوبی دارد، بقیه به التماس افتاده بودند.
و در نهایت به قله رسیدیم
اگر مرتضی نبود محال بود چنین تجربه ای را بکنند
چنین تجربه ای را بکنم
بغضم گرفته بود، از این که این لذت را این فهم از کوهنوردی را که جز با لمس مستقیم آن درک شدنی نست را، ادراک کردند.
تک تک شان را در قله بغل کردم.
یاد دعا یا نفرین حاج احمد افتادم که شاید پانزده سال پیش در شیرکوه کرد مرا
در شیرکوه و صخره های آن گیر کرده بودیم و من از این صخره و پرتگاه به ان صخره می پریدم و سرم به واقع بوی قورمه سبزی میداد و ترس بی معنی ترین مفهوم زمان بود برام آن زمان های دور.
: دعا می کنم مسولیت چند نفر را در کوه بگیری و بفهمی من امروز از دستت چی کشیدم!!
دو سه تا از بچه ها که ادعای ورزشکاریشون هم میشد نزدیک قله شبیه این سائل ها پیران روزگار که درست و درمان نمی توانند راه بروند ، بودند . دو دست یک عصا را گرفته بودند و آرام رو به قله ، حرکت می کردند.
اونی که سیگار گاهی می کشید فهمید همین دوست نازک و نوک سرخش چقدر توانسته در وجودش، نفسش، جسمش اثر بگذارد و نسبت به هم سن های خودش در همین برنامه.
بدون آنکه بکم بکش یا نکش
اونی که شش ماه هر چی تو چنته داشتم بکار بردم تا باهاش رفیق شم و نمی توانستم
رو قله بغلش کردم
از رفیقش که با من خیلی عیاق است پرسیدم این چرا از من خوشش نمی یاد
گفت : می گه خیلی جلفه!!
و روی قله در بغل هم بودیم.
آقا اولین حقوق رو بگیرم وسایل کوه می گیرم و دومین حقوقم رو دوچرخه. و با تو ته دنیا میام
نپیچونی ما رو ها!!
با تله برگشنیم و حسی از عمق رضایت را در تک تک چهره بچه ها می تونستم بخونم.
مرتضی
مرتضی
اگر تو نبودی...
دمت گرم و خانه ات آباد
الان می فهمم چرا در سنین نوجوانی گروه های به نام پیش آهنگی در گذشته ساخته بودند.
در این سن نیاز به یک پمپاژ روحی ، فیزیکی و عمقی داری تا در لحظه ورود به جامعه نترسی
جا نزنی، نبری، با قدرت وارد شی
با عزت نفس و محکم
رو پای خودت بایستی و تکیه کنی و از تکیه گاهی که عمری پدر و مادرت بودند رها شوی.
چقدر جاش این روزها در این نسل خالیست.
و من مطمئنم این برنامه و امروز این کار رو برای بچه ها کرد.
مطمئنم، تو چشمای تک تکشون موج می زد.
این برنامه و توچال این هفته بیاد ماندنی ترین توچال زندگیم بود
بچه ها ممنونم
مرتضی ممنونم
توچال ممنونم
خدا ممنونم