برنامه کمپینگ دشت جانستون
گزارش برنامه کمپینگ دشت جانستون
قرار شده بود بچه ها رو کوه ببرم
بعد از دور اولی که شش نفر رو بردم و دور دومی که دو نفر آمدند این بار بسیاری از بچه ها بسیار مشتاق بودند که یک برنامه کوه اجرا کنیم.و تقریبا همه شان تحت فشارم گذاشته بودند. برنامه را منوط کرده بود به پایان امتحانات و بجز بک نفر امتحاناتشان را تمام کرده بودند. ماه رمضان نیز نزدیک می شد و تقریبا تمام بچه ها مشتاق بودند بیایند
برای رفتن به این برنامه چندین روز را با گروهی از دوستان و بزرگانی که می شناسم جلسه گذاشته بودیم و توانسته بودم نظر آنان را هم به این برنامه جلب کنم. و قرا شده بود چندین نفر از دوستانم هم به کمک بیایند.
باری
چون هیچ کدام از بچه ها وسایل کوهنوردی نداشتند ، هر چه در خانه داشتم و تعدادی هم از این گروه که با ایشان رایزینی می کردم و بقیه از دوستانم، تهیه کردم و صبح به دو نفر از بچه ها که پای ثابت این سه برنامه بودند گفتم بیایند مترو و با هشت کوله و هشت کسیه خواب سوار مترو شدیم.
چون در آن جلسه قرار بود که عده بیشتر از شش نشود و من دو نفرهم بیشتر اکنون می بردم برنامه را طوری طراحی کردم که یک نوع فیلتر طبیعی داشته باشد و بعضی از بچه ها نتوانند بیایند. آنها که سر کار می روند و دانشجو بودند و امتحان داشتند با زمان بندی من ناهمخوان شدند و بدون آنکه من نه در کلامم برای فرزندانم بیاورم از بازی خارج شدند.
یکی از بچه ها رو که نمی خواستم ببرم و شاید پنجاه بار بیشتر زنگ زده بود رو دلم راضی نشد ببرم و بردم.
پنجشنبه با انبوه از کوله و لوازم کوه وارد خوابگاه شدم
دو جغله آخری که بال در آورده بودند. کفشی نو پوشیده بود یکیشان و تا صبح نخوابیده بود و شوقی عجیب داشت.
کوله ها و کیسه ها و لوازم خوردن و نوشیدن را تقسیم کردم بین بچه ها، یکی می گفت من از این خوشم میاد ، از آن و اصولاً ذعنیتی از کوهستان و شب مانی نداشتند.
مینی بوس گرفته و عازم منطقه فشم و روستای آب نیک شدیم.
سر راه برای یکی از بچه ها که با کفش پاره آمده بود !!نیز کفش گرفتم و رفتیم( حاضر بود با کفش پاره کوه بیابد ، و احتمالن در ذهنش هیچ پیرنگی از کوه نداشت!!)
مرتضی دوست معلم م نیز سوار شد و حرکت کردیم
منطقه بسیار سبز بود و بچه ها از این سبزی منطقه حیرتناک شده بودند.
در سر چشمه ها آبی گوارا می خوردیم و در چهره تک تک بچه ها میشد این شعف را دید.
نزدیک های غروب به غار آغا بیوک رسیدیم. سید که کم آورده بود کمی از سرعت گروه گرفت
باری چون غار در ارتفاع قرار دارد، به بچه ها شیوه صعود از سنگ را توضیح دادم و به کمک هم، همه بالا رفتیم. خود بچه ها تقسیم وظیفه کردند ، چند نفر رفتند آب از چشمه بیاوردند. یک نفر مسئول شام شد و در نهایت املتی جانانه خوردیم. باور نمی کردم که سید را توانسته باشم سیر کنم، به قول مرتضی چنبره زده بود بر روی ماهیتابه و هم او و هم همه سیر شده بودند. چای کوهی دم کردیم و آماده خواب شدیم.
هنگام خواب متوجه شدم که یکی از بچه ها کیسه خوابش را نیاورده و مجبور شدم شب را بی کیسه خواب و در هوای خنکی بخوابم. انتهای شب بچه هایی که بلد نبودن در کیسه خواب بخوابند رو آماده کردم و کیسه را مرتب کردم و خودم هم نصفه داخله کوله ای رفته و خوابیدیم. ساعت سه شب بود دیدم دو تا جغله ها نیمه نشسته دارند از دهانه غار آسمان شب را تماشا می کنند، گفتم چرا نمی خوابید؟ خوابمون نمیاد. آقا قشنگه دوست دارم تماشا کنم.
صبح شده بود و چای و آب جوش را آماده کردم و بچه ها را بیدار کرد و صبحانه خوردیم و به سمت گردنه خرسنگ حرکت کردیم، یکی از بچه ها که امتحان داشت نیز در غار ماند و درس خواند
تا برسیم به گردنه نفس سید بریده بود.
با هر جان کندنی بود نیم ساعت بعد از ما خود را رساند، بچه ها با برف آدم برفی درست کردند و از صعود به قله منصرف شدم و برگشتیم.
وسایل را از غار جمع کردیم، خستگی را در چهره بچه ها میدیدم، سر راه بچه ها دائما آدرس جا و برنامه بعدی را می پرسیدند.
از اون دو تا جغله که شب را نخوابنده بودند، کفتم شب سردتون نشد؟ شد آقا
خوب خوابیدید؟ نه آقا ولی نمی دونم چرا صبح نمی شد.
پس چرا دوست دارید باز بیاید و این قدر اصرار می کنید؟
آقا این سختی ها خیلی بهمون چسبید!!
پسرم از سنگ به سنگ نپر
زانوت آسیب می بینه
آقا خیلی حال میده گیر نده دیگه
( واقعا شعقناکی خودش رو باید با بپر بپر تخلیه می کرد)
چون خستگی بین بچه ها مشهود بود و کم حوصله شده بودند ، تقریبا شبیه شیفت شده بود، فلانی بکن
فلانی نکن
این جوری برو آن جوری نرو های من هم زیاد شده بود و فشار کار روی بنده خیلی زیاد شده بود. در مسیر که شیب خطرناکی دارد سید که کاملن خستگر در چهره اش مشهود بود یکی از جغله ها رو زد و در خطرناک ترین قسمت مسیر ، فحش و فحش کاری ... تنش بالا گرفت
با هر سختی بود جمع و جور کردم فضا را و از منطقه خطرناک خارج شدیم و به نزدیکی رودخانه رسدیدم
یکی از بچه ها پیشنهاد داد به آب بزنیم. من هم از دست سید کفرم بالا آمده بود و میدیدم بچه ها هم حس خوبی ندارند. لخت شدیم و به آب زدیم. آب تگری که از آب شدن برفهای بالادست سرچشمه گرفته بود همه را سر حال کرد و اون فضای تشنجی که سید درست کرده بود تمام شد. به می نی بوس رسیدیم و دوباره برای بچه ها تقسیم کار کردم که خوابگاه رسیدید وسایل رو مرتب کنید و ظروف رو هم این جغله ها بشورند تا همه در انتها کاری کرده باشیم و منتی سر هم نداشته باشیم.
اما در دلم از این برنامه ناراضی بودم
به دلیل آن دعوا و این که دوباره فضای شیفت حاکم شد، این که جز مرتضی هیچ دوستی کمکم نیامد.
راستش هدفم از کوه بردن بچه ها بخشیش آشنایی با طبیعت است و خود را در طبیعت احساس کردن.
اینکه می بینم اون دوتایی که بیشترین برنامه را با من آمده اند یک نایلن آشغال درست کرده اند بدون این که بهشون بگم خیلی برام مثبت بود
اما اهدافی بغیر از اهداف بالا برایم متصور بود
اهداف رفتاری – الگویی
این که بچه ها ببیند رفتار دوستانم را با هم، احترامشان و در عین حال دوستی شان. اینکه روابط سالم زن و مرد را بدون حصار شرع و قانون و بگیر و بببند ها را. این که ذهنیت منفی نسب به قشرهایی از جامعه به جنس مخالف و .. را میشود در رفتاری که با من آمده اند ببیند و شاید تغییری در نگرش و در پندار و زبانشان ایجاد شود
که این محقق نشد
و عملن برای این قسمت از کارنامه خود نمره تجدیدی در نظر گرفتم.
نمی دانم این برای بنده است و برای دیگران این حس ایجاد نمی شود وقتی می بنند که کودکی ، نوجوانی، با آمدن در برنامه ای این چنین شگفت زده و مشعوف و شاد میشود ، این که می بینی تغیراتی که در ذهنت می خواستی برای آنها ایجاد کنی بصورت توان دار در حال اجرایی شدن است
حسی رضایت عمیقی در بنده ایجاد می کند.
یعنی اگر بنده در این فضا کار نمی کردم التماس کسی و گروهی را میکردم تا من را در فضایی اینگونه قرار دهند .
نمی دانم
نمی دانم
***
پسر آمده می گه مگه نگفتی اگر حالم اکی بود وسط رمضان زیر نور ماه بریم کوه؟
: اگر آوردم عزیزم دیگه . الان بدنم ریتمش با رمضان جور شده این کار رو کنم ریتمش بهم می خوره بگذار بعد از رمضان ببینیم چی میشه
بعد از رمضون که ما ترخیصها نیستیم!!!
تو هم...
حرفش رو می خوره
من هم.
ای کاش میشد عکس خنده بچه ها رو میگذاشتم تا بدانید حسی که می گم چیست؟