چشیدن طعم وقت
زیاد پیش می آید مردمی که در پارک هستند و راه را گم کرده اند از ما سوال می کنند تا راه را نشان بدهیم
با خودمان این سوال را مطرح کردیم که چرا این مردم ما را انتخاب می کنند.
حدسمان این بود که چون ما با لباس ورزشی می دویم و مردم عموما از این قشر و این لباس چیز بدی ندیده اند و با دیدن ورزش و لباس ورزشی حسی خوش آیند از شادی ، تکاپو در ناخود آگاهشان رجوع می کند و این حس به حس دیگری از اعتماد تبدیل می شود وبه ورزشکاز معتمد می شوند.
چون ما نیز در حال دویدن هستیم نیز به ما اعتماد می کنند و از بین آدم های دور و بر از ما سوال می کنند.
میشود حدس های دیگری هم زد که لابد چون اینجا ورزش می کنند محلی اینجا هستند و غیره اما حدس بنده آن است که فرضیه اولیه قوی تر است.
این مثال را برای این آوردم تا دو حکایت از کتابی که در ایام رمضان می خوانم رو نقل کنم:
گویند صوفی سگی را عصایی سخت بزد چنانکه دست سگ بشکست. سگ پیش شیخ آمد و در خاک غلتید. شیخ صوفی را بخواند که چرا چنین کردی؟گفت: بر راه گذر خفته بود، هر چند گفتم بر نخاست. عصایی برو زدم.سگ هیچ خاموش نمی شد. بعد از آن شیخ با سگ می گوید: به جای او چه عقوبت کنم؟ سگ گفت، به زبانی که شیخ می دانست، که من جامه ی اهل سلامت دیدم در بر او. ازو پرهیز نکردم. گفتم مرا ازو هیچ گزندی نرسد. هیچ عقوبت بیش از این ندانم که جامعه ی اهل سلامت از و برکشی تا مردمان بدانند کی او عوام است نه صوفی....
شرح این حکایت از زوایای گونانگون از زاویه حقوق حیوانات تا جامعه شناسی و ... بسیار است، خیلی.
مراقب باشیم الگو های ذهنی بسیاری از مردمان بلورین است
آن را نشکنیم.
***
برای رمضان بیست و یکم که به شب شهادت معروف است
تقریبا نصف بیشتر بچه ها برای روزه داری سحری بیدار بودند و با هم سحری خوردیم.
من با این که علی ع که بود و چه بود در این سخن کاری ندارم
اما این که فضایی مختصر برای معنویت ( با تعریفی مصطفی ملکیانی نه تعریفی شرعی و دینی)برای فرزندانی که معنویت در زندگیشون جایی نداره و یا جای کوچکی داره باز کرده آن هم بعد از صدها سال ، معنی دار بود.
امیدورام این لاغری معنویت فربه تر شود.
روز به روز که بیشتر از روزگارم می گذرد به پروژه ی عقلانیت و معنویت ملکیان علاقمند تر می شوم . این راهکار را کاربردی و راهگشا برای مردمان امروز می بینم.
***
این فضای سکولار شیخ رو خیلی دوست دارم ای کاش روزی دوباره به این روزگار نزدیک شویم:
و گویند که یک روز در حوالی خانقاه مشغله می کردند. خمر می خوردند و بانگ می زدند و سرود به اصحاب می رسید. همه بشولیدند. شیخ سخن نمی گفت . عاقبت اصحاب را طاقت برسید. شیخ را گفتند :چنیین می باید؟ گفت ای سبحان ا..! ایشان در یاطل خویش چنان مستغرق اند که پروای حق شما ندارند. شما در حق خویش چنان مستغرق نمی توانید بود که پروای باطل ایشان نباشدتان!
این دو حکایت بر گرفته از این کتاب است:

نام گذاری این کتاب هم به استناد یکی از حکایت های داخل کتاب از شیخ می باشد که قابل تامل است