قدیم ترین بچه مرکز است  و سن بالایی دارد اما با توجه به شرایط وجودی که دارد هنوز ترخیص نشده.

 این روزها که موج ترخیص در مرکز در رفت و آمد است بسیار تاکید دارد که ترخیص شود.

 با کلی مشکل و دعوا و مرافه کمیته ترخیص برایش برگذار شد و آنجا نتوانست کارشناسان کمیته را راضی کند.

 وقتی آمد مرکز

 بغ کرده بود.

 یکهو زد زیر گریه

 به صورت سقوط آزاد به صورت یک کودک در حال تبدیل شدن بود.

 عین یک کودک  نه – ده ساله گریه می کرد . قصد آسیب به خودش  را داشت. یکی دو سه ساعتی فضار را کنترل کردیم و صبر کردیم و آرام  تر شد.

 رفتم اتاق

 یهو جا خورد

 یک شاخه ریحان که از باغچه چیده بودم دادم دستش و گفتم سر حال شدی بیا با هم  بحرفیم و رفتم.

 قیافش از این هدیه عجیب جالب شده بود

 انتظار هر چی را داشت جز این.

 

: آقا من ترخیص نشم جام  دیگه اینجا نیست. می فرستنم توانبخشی و...

 

 و از آن روز به بعد کار و باری که می رفت را تعطیل کرده و به  روی دیگر وجودش رخ نشان داده

 کودک بچه بودن

 الان بعد از ساعت اداری تا ابتدای شب با ماشین های بچه هشت ساله نگهبان ، ماشین بازی می کند.

 هر شیفت که می روم سقوط آزاد او را و پس رفتنش را می بینم.

امان از بروکراتیک اداری

 امان

 و امان از بی اعتمادی که شاید بشود حق داد به ارفراد بابت این  دیوار بی اعتمادی.

***

امان از روزی که بچه هفده هجئه ساله سوار موتور شه

به صورت بارز و معنا داری درصد کشته شدنش بالا می ره

 از بس که تو این سن مخ تعطیله.

***

 شیفت که رفتم

 بچه ها هر کدام یک لقب بهم دادن

 فعلن بارتز بیشترین تکلم رو داره

***

 این هفته قله خلنو و اسبی چال  را خواهیم بود

 یادم بی اندازید گزارش برنامه دوچرخه سواری میامی به کلاله که در ایام مریض حالی بلوگفا برگزار شده بود و نشد که نوشته شود را هم بگذارم