لبخند رضایت
آخر شب پسرک از سر کار آمده
پسرکی با شرایط ویژه ای است. بچه ها دارن فیلم می ینند . میرم باهاش بشینم تا تنها نخوره و کمی با هم حرف بزنیم.
آقا خیلی بد شانسم
چرا:
بدبختم
تو بابا داری؟
آره
من بابا نداشتم
ببین بدبختم دیگه، تو اینجام . از بچگی تو بهزیستی هستم خوب بدبختم دیگه. الان هم همش زور می گید و زور بالاسرمه.
: من سن شما بودم هم ، هر کاری نمی تونستم بکنم خوب.
: نه آقا من به سن تو هم برسم. چند ساله ته؟
: سی و دو
من به این سن هم برسم بازم آزاد نیستم و بهم زور میخوان بگن( تقریبا باهاش موافقم بابت شرایط اش)
: تا اون موقع خیلی مونده
نه آقا خدا ، خدا که می گن کی میاد کمک؟
اصلن چی هس؟
یه بار هفت هشت سالم بود که مامانم گفت خدا . گفتم خدا چیه
( لحن بسیار با مزه ای دارد برای صحبت)
من اصلن خدا ،مودا نمی دونم چی هس؟
اگر بود که این قدر بدبخت نبودم...
( به سوالات هستی شناسانه رسیده بود و ظاهرا راه و رسم خیامی برگزیده!!)
***
پسرک امسال را رفوزه شد.
(چه کیفی کرده بودم از کارنامه جعلی اش که سه ماه پیش نشانم داده بود)
خودش چند ساعتی غمناک بود.
معمولن بچه ها گند بزرگ می زنن
مددکاری میگه برو حیاط رو جارو بزن .
دیدم داره جارو میزنه رفتم مددکاری و رازش رو کشف کردم.
با اینکه تا آخر شیفت سعی کردم خوشحالی خودم را داشته باشم اما ته ته دلم خیلی غمناک بودم.
پسرک با اشتباهاتی که بدلیل کودکیش انجام داده تاوان سختی را باید بپردازد و شاید در زندگی آینده اش این اشتباهات کودکانه سنگین تمام شود.
غمکناک بودم .
و دوست داشتم مقصرین این اتفاق را بیشتر کنم و درصد خطای این کودک را پایین بیارم.
بعد از شیفت معمولن در جمعی صحبت می کنیم و گفتگو.
حوصله حرف زدن از شیفت را حتی نداشتم.
ببینم برای این بچه زیرک و باهوش و رفوزه چه باید بکنم
راهی پیدا خواهم کرد.
***
از شیفت دارم بر می گردم ، این روزها هوا خوب است و دوچرخه مزه می دهد.
معمولن چند تا تلفنی که باید بزنم را بر روی دوچرخه انجام میدهم تا کمی در وقتم صرفه جویی کنم.
زنگ می زنم به دو تا از بچه های ترخیصی
ببینم ثبت نام دانشگاه را چه کرده
سلام فلانی
سلام آقا
( می خواستم از محل کارش بازیدی داشته باشم و با کارفرماش صحبت کنم که هم کارش را داشته باشه و هم درسش رو بتونه بخونه)
: دانشگاه رو چه کردی؟
خانم فلانی( مدیر فروش شرکتشون) کمکم کرد فقط پنجشنبه ها برداشتم.
: خیلی خوبه
امروز هستید بیام؟
: نه آقا
نمایشگاه داریم
خوب پس خدا حافظ
و من نشانی از اون متزلزلی و بغضی که تو صداش در آن یک هفته ترخیصی داشت نمی دیدم
و محکم حرف می زد و حس خوبی به آدم میداد
و در کارش پذیرفته بودن اش با شرایط جدیدش
و این خیلی خیلی خوب بود.
به رکاب زدنم ادامه میدم
بعد از چند دقیقه متوجه میشم یک لبخند رو لبم نشسته.
از آن لبخندهای رضایتی که کم گیر آدم میاد یا کم گیر من این چند وقته آمده بود.
خیلی وقت بود این نوع لبخند را نزده بودم.
شرایط این پسر و حس خوبش را مدیون یک گروه تلگرامی هستم که اشتغالی معرفی کرد و من به این پسر معرفی کردم و کارفرمایش از شعور بالایی برخورد است و از اون آدمهای کمی است که درک بالایی دارند و این شد که این لبخند بر صورتم کاشته شد.
ممنونم از گروه تلگرامی ذکر آرد فکر را در اهتزاز( مصرعی از مولوی) که این لبخند رضایت را مدیون آنها هستم.
سپاس
( از غم های ترخیصی ها نوشته بودم و نامردی بود از لبخند هاش ننویسم)
بلاگفا خسته تر از آن است که به آن امید بست
کم کم باید به فکر انتقال به جایی دگر باشم.
سخته اما مجبورم
فعلن یکسال و بعلاوه یکماه اخیر رو بهم بدهکاره